سینماروزان/محمد شاکری:
+روایت بازگشت مردی دهه شصتی به ایران و نزدیکی با عشق سابق در روزی که بناست با دختری دهه هشتادی ازدواج کند؛ خط کلی چندان بدعت ندارد و فیلم سعی میکند با حادثه پردازیهای اتفاقی، ماجرا را پیش ببرد. حادثههایی که در عین کمدی موقعیت، بخشی از عادات رفتاری زندگی در تهران را دستمایه نقدی نمکین میکنند.
+گردهمایی نوستالژیک ابتدایی دانشجویان به بهانه مهاجرت یکی از رفقا، بیش از همه یادآور ضیافت مسعود کیمیایی است و به دنبال آن فلش فوروارد، بازگشت به وطن و دوباره دور هم جمع شدن رفقا و این بار خبررسانی درباره ازدواج.
+ سلسله حوادث ناپیوسته به هم گره میخورد تا فیلم را جلو ببرد اما روایتی شیرین از تلخیها به جان مخاطب مینشیند و همین شوخی با همه ی تلخیهاست که فیلم را پیش میبرد. بامزه بازی های پیمان قاسم خانی در نقش خودش-مرد کول بیخیال- که انگار ورژن سنبالاتر همان سنپطرزبورگ است.
-به مانند-سمفونی تهران-که صدرعاملی آن را هم به سفارش شهرداری-در زمان غلامحسین کرباسچی- ساخته بود، اینجا هم پر از تبلیغات و رپرتاژ است؛ از اپلیکیشن شهرزاد شهرداری و اداره پست تا بیمارستان هاشمی رفسنجانی تا تاکسی برقی های وارداتی زاکانی و… جای جای فیلم را گرفتهاند! پیمان قاسم خانی به دادِ صدرعاملی رسیده و با دوختن کتهای بامزه برای این دکمه های رپرتاژ، باعث شده این همه رپرتاژ توی ذوق نزند و روزهای خوب پیمان قاسم خانی یادمان بیاید.
+فیلم پر از موقعیت های بی ربطی است که پیمان، نخ تسبیح آنها شده؛ خانم مهندس برق که کترینگداری میکند ، دختر تنهایش که اندازه یک زن بالغ میفهمد و در کارها مشارکت دارد، زن بارداری که شوهر بیخیال شیرازی دارد و در خانهی مادرش زندگی میکند. ترافیک کُشنده تهران که آدمی را سرگردان میکند و نوسانات هولوگرافیک نسل زد که غوطه ور در فانتزی و توهم اند، همه شیرین و جذابند. ادا و اطوار روشنفکری در قایق سواری… جایی ندارد و زندگی واقعی تر و طبیعی تر از آن است که درگیر تصنع شود.
-کاسبی با بازی امین حیایی با شمایل قربانی برج ساز؟ امین حیایی تیپ خوبی از بسازبفروشها درآورده؛ کدهای مختصری که پیمان داده را روی هوا زده و با ورودش به فیلم، لبخندها را به قهقهه میرساند.
-نماهای نوستالژیک را تنبلی به خرج داده؛ معاصر گرفته و یک فیلتر ابکی رویشان زده! بد نیست این نماها را مجددا پردازش کند. الحمدلله هوش مصنوعی که هست و فقط هم برای سمینار و هشدار درباره درنوردیدن که نیست؛ اینجا، جایش است.
-آوازخوانی لری کارگر پیش آقای کاسبی بسازبفروش؛ یادآور آوازخوانی عمله های اجاره نشینهای مهرجویی است. بلاهت رندانهی بسازبنداز را چگونه بهتر از این میتوان نشان داد که پول ارکستر زنده هم نمیدهد!
+محمد بحرانی با همان لهجه شیرازی آقوی همساده اینجا هم هست-شبیه نقشش در طبقه حساس که آن را هم پیمان نوشته بود- زهرا داوودنژاد نیز همچنان زن خانوادهدوست شرقی است و هر دو هم با وجود تکرار مکررات، باز کار میکنند.
+قایق سواری در تهران، پرسه هایی است در دل تهران و بجای خیابان جمهوری و تریپ فیلمهای مثلا آسیبشناسانه، ابدا ژست نقد نمیگیرد و بهجایش شماری از زیباییهای تهران را زیر ذرهبین میبرد تا هم سفارش تصویرشهر شهرداری را برآورده کند و هم گوشزد کند بالاخره اینجا جایی است که بسیاری از عینالله باقرزادههای این دوران، زمانی در سودای آن بودهاند و حالا که در آن به مکنت رسیدهاند، دریغ از ذرهای عِرق و تعصب به آن. انذار فیلم کاملا آرام است و با نوعی موسیقی متن نینو روتایی. به هر حال ایرانیجماعت علاقه ای به نقد صریح ندارد و باید نقد را به متلک شیرین بدل کرد…

+تصویرسازی بهینه از برندگان فیک لاتاری که وقتی بعد از سالها وارد ایران میشوند، در ابتدا ژست قانون مداری میگیرند و بعد در اتوبان می اندازد پشت آمبولانس و دِبرو که رفتیم…
+گفتگوی دهه شصت و نود را بهاندازه درآورده. واقع بینی دهه شصتیها و بیخیالیهای دهه هشتادی گرچه یک کنتراست کامل است ولی وقتی به هم میرسند اول هفتتیر و مشت و لگد و بعد بالاخره لاسی میزنند و شاید حتی عاشق هم بشوند!
+بازی بنیتا افشاری بازیگر کودک فیلم، فراتر از بسیاری از بازیگران بزرگسال حاضر در همین جشنواره فجر۴۴ است و دادوستدهایش با پیمان، وجدآور است. قطعا کاندیدای بازیگری است و مناسب برای رفتن روی سن اختتامیه در جشنوارهای که چهرههایش، گرفتار بازی تحریم شدهاند.







































