علی نصیریان یا علی‌یار در شیر سنگی؟؟ استاد! کوتاه بیا! 

سینماروزان/حامد مظفری: علی نصیریان در واکنش به استفاده از تصویر کاراکتر علی‌یارِ فیلم شیر سنگی بر پوستر جشنواره فیلم فجر۴۴ طرف گفتگویی قرار گرفته و فرموده، مخالف این است که تصویری از ایشان بر پوستر جشنواره قرار داده شود و اگر میدانسته، حتما مخالفت میکرده!

 

اول. اظهارات بازیگری مثل نصیریان زمانی می‌توانست منطقی باشد که پوستر جشنواره مزین می‌شد به پرتره‌ای شخصی از خودشان و نه کاراکتری که بازی کرده.

جناب نصیریان! حتما بهتر از ما می‌دانند که بر پوستر فجر۴۴، تصویری از علی‌یار است آن هم با ردّ فشنگ بر شانه؛ پوستری که اجرای آن می‌تواند کاملا متاثر از جنگ ۱۲ روزه باشد. اگر نصیریان معتقد است که علی‌یارِ شیرسنگی، خود ایشان است که هیچ وگرنه فیلم شیر سنگی به غیر از ده ها بازیگر و دست اندرکار تولید، تهیه‌کنندگانی دارد که مالک اصلی فیلم هستند و آنها هستند که شرایط خلق اثر و کاراکتر را رقم زده‌اند!

پس حداقل انتظار بود که ایشان اعتراض خود را اول به تهیه‌کننده و کارگردان فیلم اعلام کند و بعد کلا و شاید متاثر از جوگیری سیاسی، بخواهد فاز مخالف بگیرد.

 

دوم. چرا میگوییم شاید جوگیری ؟ به دلیل اینکه جناب نصیریان به غیر از چندین بزرگداشت که به بهانه های مختلف برایشان گرفته شده و اغلب هم برایشان پوستر و بنر زده‌اند، در همین جشنواره فیلم فجر و در دوره ۲۵، بزرگداشتی ویژه در فجر به خود دید که هم پوستر داشت و هم تیزر و آنونس مخصوص به خود. فجر که همان فجر است و فقط در فجر۲۵ علیرضا رضاداد، دبیر بود و در فجر۴۴، منوچهر شاهسواری که این دومی بالاخره یک کارنامه تهیه‌کنندگی در سینما و تلویزیون هم دارد!

اگر طراحی پوستر، فی‌نفسه، امری بد است چرا جناب نصیریان در همان فجر۲۵، با برپایی بزرگداشت و طراحی پوستر، مخالفت نکرد تا تکلیف بقیه را روشن کند؟

باز هم میگوییم آنچه بر پوستر رفته، تصویری از فیلم شیر سنگی محصول فارابی به کارگردانی مسعود جعفری جوزانی و تهیه‌کنندگی مشترک جوزانی و علیرضا شجاع‌نوری است-که غیبت این دومی نیز در رونمایی پوستر پرسش‌برانگیز بود-ولی تا اینجا که به عنوان یکی از تهیه‌کنندگان فیلم، مخالفتی بروز نداده.

 

سوم. اظهارنظر اخیر نصیریان، یک فایده هم داشته و اینکه برگزارکنندگان جشن و جشنواره و بزرگداشت، از حالا به بعد بدانند ایشان علاقه‌ای به این جور مراسم ندارند و چه بهتر که از حالا به بعد به سراغ ده‌ها هنرمند متواضع‌تر بروند که سالهاست دارند کار می‌کنند منتها چون موج‌سواری بلد نیستند دریغ از یک بزرگداشت در همین جشنواره فجر! نمونه میخواهید؟ یکی اش فرخ نعمتی با کوله باری از تجربه از تشکیلات و هتل کارتن تا ماهی‌ها عاشق میشوند، آتش سبز، برف روی شیروانی داغ، سرو زیر آب، علفزار و…! بازیگری که از سینما تا تئاتر و تلویزیون و از اجرا تا صداپیشگی تجربه دارد و هم صدا و هم سیمای استانداردی داشته و هرجا که بوده-حتی در ایدئولوژیک ترین آثار- عامل افزایش کیفیت بوده.

 

تتمه. سعدی شیرازی در باب هشتم گلستان و در آداب صحبت تعریضی زده به درختی بی‌ثمر به نام سرو و آورده است: حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عزوجل آفریده است و برومند هیچ یک را آزاد نخوانده‌اند مگر سرو را که ثمره‌اي ندارد. گویی درین چه حکمت است؟ گفت: هر درختی را ثمره معین است به وقتی معلوم. گاهی به وجود آن تازه‌اند و گاهی به عدم آن پژمرده شوند و سرو را هیچ از این نیست و همه ی وقتی خوش است و این است صفت آزادگان.

به آنچه می‌گذرد دل منه که دجله بسی/پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد/گرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم/ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد…

و بِه آن که یا کریم باشیم یا آزاد!

حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار
حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار

 

 

 




انتقامِ فیلم «ماجراجویی در جزیره جیمز باند» از اساتیدِ بلعیدن تخم مرغ درون!

سینماروزان/حامد مظفری: درسالهای اخیر در تولید کمدی تجاری دست زیاد شده و بسیاری در حال تولید کمدی های عمدتا نوستالژیک هستند و وضعیت گیشه را که می‌بینیم بیش از نیمی از این آثار مثلا تجاری در همان چیزی که لنگ میرنند وجه تجاری قضیه است یعنی بعضا حتی نتوانسته اند نصف هزینه بازیگران خود، عایدی داشته باشند‌.

 

یکی از تازه ترین کمدی تجاری هایی که در تراکم اکران روی پرده رفته را بهمن گودرزی با همان تیم احسان ظلی‌پور-حمید پنداشته تولید کرده؛ فیلمی به نام «ماجراجویی در جزیره جیمز باند» که ادامه فعالیت این گروه در ساخت فیلمهای تجاری در سواحل تایلند است. همین گروه دو سال قبل هم فیلم «هاوایی» را به سینماها ارائه کردند که در یکی از بدترین ادوار اکران، پرمخاطب بود.

 

“…جیمز باند” فیلمی است که برای خنداندن و تجارت تولید شده و اولین تفاوت آن نسبت به کمدی های شکست خورده، تایم‌بندی مناسب فیلم است؛ به هر حال بهمن گودرزی از شیش و بش تا حالا مدام فیلم تجاری ساخته و فهمیده وقت مخاطب را نباید بگیرد و زود سر و ته قضیه را هم می‌آورد و تمام.

دومین تفاوت در وارد کردن یک سری اشارات اجتماعی روز مثل ماجرای قاچاق اعضای بدن و ورود به زندگی کلاهبردارانی است با پسوند “دوکتور” که در بحران های اقتصادی جامعه، خود را به عنوان استاد انگیزش یا پرفسور موفقیت و… جا زده و به این ترتیب مشتی جماعت به بن‌بست‌رسیده را فریب داده و با فروش بسته های مثلا موفقیت در کوتاه مدت یا برگزاری دوره‌های تهییج احساسی، آنها را تلکه میکنند.

 

بهمن گودرزی همین دو موتیف را به داستانی ساده‌پسند پیوند میزند و ماجراجویی را به جزیره جیمز باند می برد و هم خنده میگیرد و هم به نوبه ی خود انتقامی میگیرد از اساتیدی که هی می‌گویند قورباغه‌ات را قورت بده.

 

زوج محسن کیایی-سام درخشانی شاید نترکانند اما دو به دوهایی که دارند، جواب میدهد و مخاطب می‌تواند پف‌فیل‌ش را بخورد و تا انتها داستان آنها را دنبال کند. خوشبختانه اثری از نوستالژی‌بازی نخ‌نما در فیلم‌ نیست و فیلم با حداقل شش‌و‌هشت‌های لس‌آنجلسی پیش میرود و بیشتر می‌کوشد داستان خود را پیش برد و از آن مهم‌تر بی پایانِ سفارشی و مثلا درس‌آموز در تنبه زوج هفت‌خط، فیلم را جمع می‌کند.

فیلم ماجراجویی در جزیره جیمز باند
فیلم ماجراجویی در جزیره جیمز باند

بهمن گودرزی بازیگران نه چندان شناخته شده را در نقش‌های فرعی به کار میگیرد و شاید چون فشاری به آنها نمی‌آورد گهگاه حتی آنها را بامزه‌تر از زوج اصلی میکند… فیلم یک بازیگر شناخته‌شده‌ی تلویزیونی-بهراد خرازی- را نیز با گریمی تازه به عنوان قطب منفی اصلی دربرابر زوج خود قرار می‌دهد و می‌بینیم که خرازی چه خوب قدر فرصت را دانسته و نقش کوتاهش را به فرازی شیرین بدل میسازد.

 

«…جزیره جیمز باند» نه ادعای جریان‌سازی اجتماعی دارد و نه آویزانِ پژمان و نیکخواه و بهرام و امثالهم است. قابل تحمل بودن آن برای مخاطب عام سندی دیگر است بر آن که حتی در تجاری‌ترین حالت نیز باید تکنیسین باتجربه را به کار گرفت. بهمن گودرزی نشان می‌دهد دستیاری امثال ایرج قادری و مجید جوانمرد و محمدهادی کریمی و سعید سهیلی و مهدی فخیم‌زاده و همکاری با برادران شایسته در دوران رونق هدایت‌فیلم و سپس حرکت تدریجی و از شیش و بش تا آتیش بازی و سپس ثبت با سند… و بعدتر ما خیلی باحالیم و هاوایی، باعث شده در تجاری‌سازی به بلوغی برسد که در خیلی از مدعیان خالتوریسم، وجود ندارد.

 




مرگ مولف!/بهرام بیضایی در ۸۷سالگی فوت شد

سینماروزان/حامد مظفری: بهرام بیضایی مولف حاذق سینما و تئاتر ایران در ۸۷ سالگی و تقریبا مقارن زادروزش در آمریکا فوت شد.

بهرام بیضایی در ۵ دی ۱۳۱۷ در تهران و در خانواده‌ای اهل شعر و سخن و ادب به دنیا آمد. در کودکی اغلب از مدرسه به سینما می‌گریخت و فیلم تماشا می‌کرد. سالِ ۱۳۳۰، با خودکشیِ صادق هدایت، با کار و سرگذشتِ هدایت آشنا شد و از او تأثیر گرفت و حتی بعدها فیلمنامه «آخرین روز هدایت» را درباره صادق هدایتی نوشت که در محاصره شخصیت‌های داستان‌های خود قرار گرفته!

بیضایی بعد از دیپلم وارد دانشگاه تهران شد اما تحصیل در رشته ادبیاتِ فارسیِ دانشکدهٔ ادبیاتِ دانشگاهِ تهران را رها کرد؛ به دلیل عدم قبول پیشنهادش برای ارائه پایان نامه ای درباره تاریخ نمایش ایران ولی بعدتر حاصلِ پژوهش‌هایش را به صورتِ کتابِ نمایش در ایران منتشر کرد.

بیضایی که از کودکی و بعدتر جوانی با تعزیه هایی که در مناطقی مثل دماوند و کاشان دیده بود به تعزیه علاقمند شد و بعد از ترک تحصیل، به نمایشنامه‌نویسی گرایید، آن هم با بهره گرفتن از شیوه‌های تعزیه و در عین حال با الهام از انبوه داستان های هزار و یک شب که زمانی در قصه های مادربزرگ خود یافته بود.

نخستین نمایشنامه‌هایش – مانندِ پهلوان اکبر می‌میرد – با گروهِ هنرِ ملّی اجرا شد و بعد از نگارش چند نمایشنامه مختلف نظیر -میراث و ضیافت و سلطان‌مار-با اشارات سیاسی متعدد- از اواخر دهه چهل با ساخت فیلم کوتاه عمو سبیلو-برای کانون- وارد عرصه فیلمسازی شد و دو سال بعد که اولین فیلم بلندش-رگبار-را ساخت به شدت مورد توجه قرار گرفت.

بهرام بیضایی یک تفاوت بزرگ با تمام‌ هم‌نسلان خود و فیلمسازان موسوم به موج نو داشت؛ او در دوران کاری‌اش، فقط یک نمایشِ تلویزیونی، پانزده نمایشِ صحنه‌ای، چهار فیلم کوتاه و ده فیلم بلند سینمایی ساخت که به نسبت دوران بیش از نیم قرن فعالیت‌ش عدد بالایی نیست ولی بیضایی یک‌دم بیکار ننشسته و بیش از پنجاه نمایشنامه و فیلمنامه مختلف نوشت که گرچه اغلب آنها امکان تولید و اجرا نیافتند ولی با چاپ در قالب کتاب به یکی از مهمترین منابع برای درس‌آموزی علاقمندان سینما و تئاتر بدل گشتند.

مرگ بهرام بیضایی
مرگ بهرام بیضایی

بیضایی چه در تئاتر و چه در سینما گزیده‌کار بود اما تک‌تک آثارش ارزشهای خود را به عنوان یک محصول متمایز هنری داشتند؛ از غریبه و مه تا چریکه تارا و از مسافران تا شاید وقتی دیگر و از باشو تا سگ کشی و بالاخره وقتی همه خوابیم، بیضایی کارگردانی نشان می‌دهد که برای دقیقه‌به‌دقیقه اثرش، وسواس داشت و همین وسواس بود که در ساختار غیرصنعتی سینمای ایران به عنوان یک مانع بزرگ برای دوام فعالیت بیضایی، ظاهر شد.

در تئاتر نیز بیضایی به جز یک اثر-بانو آئویی که برگرفته از متنی ژاپنی بود و ظاهرا پایان‌نامه مژده شمسایی بود و نام وی را به عنوان کارگردان داشت ولی کاملا با هدایت بیضایی روی صحنه رفت – تمام آثاری را که اجرا کرد-؛ از افرا تا شب هزار و یکم و از کارنامه بندار بیدخش تا مجلس شبیه… و از آرش تا طرب نامه و چهارراه، همه متونی غنی داشتند که گاه تازه بعد از دیدن نمایش و خواندن مجدد نمایشنامه بود که قدرت تالیف هویدا میشد.

ردّپای بیضایی نه فقط در آثار خودش بلکه در آثاری از دیگر همکاران همچون طلسم، روز واقعه، سلندر، سایه به سایه، خط قرمز، پرده آخر، کفش‌های میرزانوروز، دو فیلم با یک بلیت، سلطان و شبان، دونده، فصل پنجم و.‌‌‌..، مشهود بود.

بیضایی در دوران حرفه ای خود، یک بار در دهه شصت و یک بار در دهه هفتاد مهاجرت به سوئد و فرانسه را تجربه کرده بود و هر دو بار به ایران برگشته بود و کار را ادامه داده بود با این حال آخرین مهاجرت او در اواخر دهه هشتاد به آمریکا، بازگشتی نداشت چون این بار دیگر دانشگاه استنفورد شرایط کار و پژوهش او را فراهم کرده بود تا بیضایی بتواند هم بنویسد و هم نمایش‌هایی مختلف را اجرا کند و چه افسوس که همین امکان ساده خلق و فعالیت هنری برای هنرمندان اصیل کمتر در داخل فراهم میشود و به‌جایش جماعتی خنگ آویزان به پسوند «دوکتور!» بر صدر می‌نشینند.
بیضایی چه نیک گفته بود در دیباچه نوین شاهنامه-فیلمنامه قدرنادیده اش: هر که به هنر سرافراز شد، بی‌هنران بر خون وی دلیرند.

بیضایی دو بار ازدواج کرده بود، یک بار در دهه ۴۰ با منیراعظم رامین‌فر-خواهر ایرج رامین‌فر طراح صحنه- و بار دیگر در دهه ۷۰ با مژده شمسایی-فرزند منوچهر شمسایی نورپرداز تلویزیون/که نیروی فرهنگ معیری طراح گریم مسافران بود-

بیضایی از ازدواج اول خود سه فرزند به نامهای نیلوفر، نگار و ارژنگ و از ازدواج دوم خود یک پسر به نام نیاسان داشت.




مرگ شیرین یزدان‌بخش؛ مادری کاریزماتیک، مشابه مامان محترم خودم!

سینماروزان/حامد مظفری: شیرین یزدان بخش بازیگر سینما و تلویزیون در ۷۷ سالگی مرحوم شد.

 

شیرین یزدان‌بخش متولد ۱۳۲۷ اصفهان بود و در چهار سالگی به‌دلیل شغل نظامی پدرش به بهبهان در استان خوزستان مهاجرت کرد و سال‌های بعدی زندگی خود را در شهرهای مختلف گذراند.

 

علاقه به هنر از نوجوانی در او ایجاد شد و خیلی زود او را به مخاطب ثابت تئاتر بدل کرد.

 

یزدان بخش که در جوانی به استخدام اداره دخانیات درآمده بود، بعد از مهاجرت به تهران نیز همچنان علایق خود به تئاتر را دنبال کرد و به مخاطب ثابت نمایش هایی تبدیل شد که در تئاترشهر و خانه هنرمندان اجرا میشد.

 

همین علاقه به تئاتر بود که کم کم او را وارد محافل هنری کرد و در اواخر دهه هشتاد و طی آشنایی با افشین هاشمی در تئاترشهر با پیشنهاد بازی در فیلم لطفا مزاحم نشوید مواجه شد و چنان رئال نقش خود را درآورد که برای همین فیلم سیمرغ نقش مکمل جشنواره فیلم فجر۲۸ را گرفت.

 

پس از آن یزدان‌بخش با سیل پیشنهاد مواجه شد و توانست در جدایی نادر از سیمین، بوسیدن روی ماه و ابد و یک روز بازی کند و برای ابد… نامزد سیمرغ نقش مکمل زن شد.

 

یزدان‌بخش در عین نابازیگری چنان خود شخصی‌اش را به کاراکترها تزریق میکرد که خیلی زود یکی از گزینه‌های اصلی ایفای نقش مادران و مادربزرگ‌های محکم، شد.

 

یزدان‌بخش در طی حدود پانزده سال در بیش از بیست فیلم در ژانرهای مختلف بازی کرد؛ از برف روی کاجها، استرداد، آشغال­‌های دوست داشتنی، برف، بهمن تا یک روز بخصوص، به وقت خماری، غلامرضا تختی، عنکبوت و هفته‌ای یک بار آدم باش و…

 

رمز موفقیت شیرین یزدان‌بخش همان حفظ کالبد خودش چه در بازیگری و چه در مراودات هنری بود و در گفتگوهایی که با نگارنده داشت همواره نوعی روراستی و پرهیز از محافظه کاری و بیان حرف دلش را دیدم.

شیرین یزدان‌بخش اغلب نگارنده را یاد مادربزرگ خودم -مرحوم محترم صفدری سلطانی-می‌انداخت که هم مهربان و دلسوز بود و هم کاریزما داشت و در واقع از جنس مادرانی بود که مرکز خانواده بودند و کم‌کاری‌های بقیه خانواده و به‌خصوص ساده‌گیری‌های پدران را جبران میکنند.

فوت شیرین یزدان‌بخش
فوت شیرین یزدان‌بخش




سریال «مو به مو»؛ گستاخی لذیذ، نیم‌رخ پرویز و کاروبار ایرج میرزا!

سینماروزان/حامد مظفری: آنچه در برخورد اول با سریال “مو به مو” نظر را جلب می‌کند، بازیگردانی به‌قاعده از صدر تا ذیل است؛ از میرسعید مولویان تا مهدیار کلایی، کاملا تراش خورده‌اند و پاکیزه، نقش‌آفرینی می‌کنند.

بازی منطقی که از میرسعید مولویان می‌بینیم مدخل ورود به سریال است؛ میرسعید جوانی مستعد که معلوم است خود را به دست پرویز شهبازی سپرده تا ریاضت بکشد و قدری تکنیک بیاموزد و همه جوره دردمندی کاراکتری معلق بین زمین و زیرزمین را تداعی کند. می‌بینیم که چقدر خوب حتی بر میمیک میرسعید تمرکز شده و دیگر از آن اغراق‌های تومان و ناتوردشت خبری نیست. شهبازی انگار که بخشی از خوابهای خود را در “مو به مو” روایت کرده، حتی میرسعید را شبیه خودش گریم کرده و آنجا که یک طرف صورت کاراکتر بی‌حس میشود، نیم‌رخ پرویز است دربرابرمان.

ذیل بازیگران کودکی است به نام مهدیار کلایی که هرچقدر شلخته و بی هدف وسط “پایتخت۷” رها شده بود که مثلا بامزه بازی درآورد و بخنداند، اینجا حتی یک دیالوگ اضافی ندارد. شهبازی خیلی خوب به مهدیار فهمانده که شلنگ تخته انداختن جایش در همان ویدئوهای اینستاگرامی است و اگر بخواهد بازی کند باید اول نقش را بفهمد و بعد حس را القا کند.

 

“مو به مو” سریالی پرحادثه است که هر سکانس‌ش غریب‌تر از رفتار غریبه‌هایی است که زندگی مرد معلق قصه را احاطه کرده‌اند. موقعیت ها کاملا منبعث از جغرافیای کلانشهرها هستند و پرسوناژها در حال گریز از ریشه‌هایی- که اگر بودند، قهرمان داستان را باد نمی‌بُرد و پرتش نمی‌کرد در کانال فاضلاب شهری-! شخصیت سازی اصلی‌ترین عامل پیشبرد درام “مو به مو” بوده و می‌بینیم که پرویز شهبازی بعد از “رکسانا”-که تصویری نزدیک از نسل زد بود، حالا رفته سراغ دنیای یک نسل عقب‌تر و دادوستدی که میان آن نسل و نسل زد-خانم منشی ظاهرا دلسوزِ مرموز و حسابدار گرفتار در نفاق منشی- در جریان است.

سریال مو به مو و گستاخی لذیذ
سریال مو به مو و گستاخی لذیذ

اگر دنبال خط داستانی پیچیده باشیم ابدا “مو به مو” مصداقی بر آن نیست ولی اگر بخواهیم از تماشای لحظات زندگی یکی از ابناء ایران لذتی کدر یا دارک تجربه کنیم، “مو به مو” قابل تجویز است. سریال ابدا دنبال کمدی سازی نیست اما تناقضات رفتاری ایرانیانی در کش و قوس قمارهای یکشبه-حالا از هر نوعش چه دلار، چه بورس فولاد و نفت، چه فارکس، چه بیت کوین، چه کوروش کمپانی و…- پر از شیرینی‌های تلخ است درست مثل همان حلوایی که در عزای دوست و آشنا نوش جان میکنیم؛ ذاتِ شیرین است‌ در ظرفِ تلخ.

“مو به مو” به کمدی-دارک‌ها پهلو میزند همچون برخی آثار تارانتینو و ازهمه تندتر “حرامزاده‌های بی آبرو” و “پالپ فیکشن”. گستاخی آدمها از شخصیت اول تا همسرش، منشی‌اش، پیک موتوری و حتی آبدارچی شرکتی که آبرو حیثیت مدیرعامل را در کسری از دقیقه می‌برد، مهم‌ترین وجه اشتراک “مو به مو” با کمدی-دارک‌های تارانتینو یی است. آدمها، بی‌پروا حرف میزنند، عمل می‌کنند و خود و دیگری را به چاله می‌اندازند و بعد که لو می‌روند فقط فرار می‌کنند و اگر گیر بیفتند و کتک بخورند، نهایتا می‌خواهند با یک گستاخیِ تازه، سر و ته گستاخی قبلی را هم بیاورند و چه لذتی بالاتر از تماشای این گستاخی اپیدمیک در جامعه‌ی مثلا مدرنیته شهری برای مخاطبی که به در و دیوار می‌زند تا از سنت بگسلد و بیاید تا جزئی از این بی‌پروایی باشد.

 

پرویز شهبازی به غیر از طراحی رفتاری و گفتاری آدمهای قصه، در پلان‌بندی اثر و از اجرای درون زندگی شخصی تا زندگی شغلی و سپس خیابان، کوچه و حتی مدرسه و دانشگاه، در خدمت بی‌پروایی داستانش پیش می‌رود-نگاه کنید که سرایدار مدرسه و عیالش چه پررو درباره فرزند یکی دیگر حرف می‌زنند و نتیجه هم میگیرند یا مثلا بانوی استاد دانشگاه و نماد فرهیختگی چه راحت بی فرستادن حتی یک پیامک، خانه را خالی می‌کند و گیر که می‌افتد اشک را سلاح می‌کند و در میرود- تماشای این همه بی‌پرواییِ یکی از ما جز تلخند به دنبال ندارد.

اگر استنلی کوبریک جنگ ویتنام را با نوعی کمدی-تلخ-آبروبر در فرمت “غلاف تمام فلزی” به خوردمان داده بود و اگر ایرج میرزا با قطعاتی مثل “کار و بار” اوضاع سیاسی دولت ذکاءالملک را با متلک‌هایی تند و بانمک همچون-برای بردن اسب و درشکه‌ی مردم/بیا ببین که چه جفت و کلک سوار کنند- توصیف نموده بود، حالا در “مو به مو” ضدارزش‌ترین رفتارهای انسان شهری را با ریشخندِ افعال نماینده‌ی کت و شلواری این جمع تماشا می‌کنیم و پیش خود میگوییم: این، ماییم یا شبحِ ما؟

حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار
حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار

 




حامد مظفری در سینماتیک شرح داد: چرا «یک تصادف ساده» یک فیلم کاملا خودی است؟

سینماروزان: دو فیلم ایرانی داریم که مهمترین نماینده‌های ما در اسکار غیر انگلیسی زبان هستند؛ یکی “علت مرگ‌ نامعلوم” که نماینده ایران است و یکی هم “یک تصادف ساده” که نماینده فرانسه هست…شخصا بعد از دیدن تصادف ساده کاملا حق دادم به هیات داوران کن که به فیلم نخل طلا بدهد چون از نظر مضمونی فیلم به شدت به‌روز پیش میرود و از همه مهمتر اینکه برخلاف “زن و بچه” که آن هم نماینده ایران در کن بود، پایان بندی تصادف ساده نتیجه‌ی منطقی سیر حوادث فیلم است…

 

حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار با بیان مطلب فوق در ژورنال تصویری سینماتیک با اجرای علی عطشانی گفت: جعفر پناهی شاید به دلیل اینکه خودش محصول ساختار فرهنگی نظام است در «تصادف ساده» سعی میکند دو طرف درگیر در ماجرا را به سمت پوزش و بخشش ببرد. یعنی انگار پناهی که ظاهرا فیلمساز اپوزیسیون است هم فهمیده که اگه ساختار فعلی سینمای ایران نبود خودش هم نمیتوانست به چنین جایگاهی برسد، پس در نتیجه گیری بجای حذف طرف مقابل- دعوت میکند به پوزش و دلجویی و بعد بخشش…که قاعدتا نسخه ‌ی درمانی موثرتری است تا مثلا آن دیدگاه التقاطی که فقط حذف را چاره راه میداند…

این منتقد ادامه داد: اگر بخواهیم مقایسه کنیم با مثلا علت مرگ نامعلوم خیلی راحت میشود گفت شانس اسکار با فیلم جعفر است به یک دلیل مهم و آن هم اینکه “علت مرگ…” زیاده از حد محافظه کار و لفافه گو ست و جرات ندارد حرف اصلی را بزند پس می‌افتد به نمادبازی و درگیری های کلامی تکراری و درنهایت آن نتیجه‌گیری مثلا امیدبخش هم بیشتر یک جور راه گریز برای بستن فیلم هست تا سیر منطقی اتفاقات.

 

مدیر رسانه تحلیلی سینماروزان خاطرنشان ساخت: از نظر فرم، پناهی که اصولا مدعی نیست و همه فیلمهایش-به جز طلای سرخ- فرم را فدای شعارهای سیاسی میکند؛ “تصادف ساده” نیز چیزی شبیه بولتن‌های خبری است تا اثر هنری و اوضاع “علت مرگ…” هم آن قدر بهتر نیست چون در اجرا فیلم خیلی تنبل تری است و حالا پناهی میتواند محدودیت اجرا و تولید زیرزمینی را دلیل این مساله بداند اما “علت مرگ…” که این محدویت را نداشته چرا اینقدر در اجرا فقیر است؟

این منتقد سینما با اشاره به ماجرای برداشت یک‌ تصادف ساده از نمایشنامه مرگ‌ و دوشیزه‌ی آریل دورفمن-نویسنده شیلیایی- گفت: خود دورفمن که می‌گوید فیلم پناهی را ندیده و تازه از مشاورانش خواسته، ماجرا را پیگیری کنند ولی برایم‌ خیلی عجیب است که یک ایرانی با دورفمن مکاتبه کرده و در این باره به او گرا داده! واقعا حالا نقد فیلم و سینما به کنار، حتی اگر نمایشنامه دورفمن را ندیده باشیم، فیلمی که رومن پولانسکی براساس آن را ساخته که دیده‌ایم و بر همان مبنا که قیاس کنیم، شباهت ها اندک تر از آن است که بشود نام اقتباس را بر تصادف ساده گذاشت.

حامد مظفری تاکید کرد: تصادف ساده به اسکار نزدیک شده و با حواشی حول جعفر پناهی، رسیدن به اسکار چندان دور از ذهن نیست و آنچه جای پرسش است فیلمی که در پیام نهایی کاملا همان حرف نظام را میزند، می‌توانست با سیاست ورزی صحیح مدیران سینمایی به عنوان گزینه نهایی به اسکار ارسال شود چون ورای همه حرف و حدیثها و اینکه مثلا فیلم بدون مجوز ساخته شده و…، تصادف ساده فیلمی است در خدمت نظام و محصول کارگردانی رشدیافته در ساختار فرهنگی نظام و اینکه چرا این فیلم را از ایران به اسکار نفرستاده اند، فقط می‌تواند یک دلیل داشته باشد و آن هم حفظ وجهه فیلم به عنوان یک محصول اپوزیسیون تا در صورت دریافت اسکار بگویند یک فیلم غیرخودی، اسکار گرفته؟؟ البته نوعی “غیرخودی” که خودی‌ترین پیام را متبادر میکند.

گفتنی است برنامه سینماتیک با اجرای علی عطشانی و کارگردانی امیر سرایی مقدم و تهیه‌کنندگی سعید پاکستانی محصول استودیوی برایتلایت است.




فیلم «های‌کپی»؛ ملغمه‌ای low level!

سینماروزان/حامد مظفری: آیا به صرف استفاده از یک ستاره‌ی سابقا ممنوعه و معدود مظاهر باقیمانده از فیلمفارسی میتوان فیلمی ساخت که پتانسیل فروش بالا داشته باشد؟ ظاهرا بله ولی باطنا خیر. رفع ممنوعیت مرتضی عقیلی شاید پتانسیل اولیه برای جلب مخاطب را داشته باشد ولی وقتی به بالفعل بدل میشود که اول در داستان پردازی و بعد در اجرا برای این ستاره، قائم به حرفه‌ای‌گری باشیم.

 

اینکه اکبر ثقفی بعد از سالها خواسته با یک کمدی نوستالژی-که این سالها اپیدمی شده- با یک تیر دو نشان بزند و هم پز عقیلی را بدهد و هم بفروشد، غلط اول است. آخرین فیلم ثقفی که موفق به جلب مخاطب شده، کدام بوده؟ یادمان نمی‌رود که ایشان سالها پیش خواست از شهرت امثال علی پروین و استیلی و پیروانی و… جهت جلب مخاطب استفاده کند که نتيجه‌اش شد «فوتبالیستها» که آن هم چندان نفروخت. سایر فیلمهای این سال‌هایش چه به عنوان تهیه‌کننده و چه به عنوان کارگردان، نیز چندان اقبال عمومی نداشته. صددرصد که ایشان در پرکاری به حرفه ای گری رسیده و حالا خود بسازد یا فرزندان، بالاخره میسازد اما به نظر میرسد در کیفیت تولید همچنان نوعی آماتوریسم سطحی بر او سایه انداخت.

 

«های کپی» در ایده اولیه فیلم تازه ای نیست-ماجرای رفاقتهای دهه پنجاهی و سپس ماجرای بلیت بخت آزمایی و کاباره و حرکات موزون و…- از نهنگ عنبر و مصادره تا اخیرا کوکتل مولوتف تجربه شده بود و غلط اول ثقفی هم همین است که سراغ چنین سوژه دستمالی شده ای رفته.

غلط دوم اجرای دم‌دستی و سطح پایین فیلمسازی است که فکر کرده چون بناست کمدی بفروش بسازد هرچقدر بزن‌دررویی‌تر، بهتر و همین است که از گریمهای جوانی پورعرب و عقیلی تا انتخاب بازیگران فرعی، طراحی صحنه‌ و انتخاب لوکیشن و کیفیت تصویر و نور و رنگ و… همه چیز در سطح مانده… کارگردان گمان کرده کمدی نوستالژی صرفا خط ریش چکمه ای و شلوار پاچه گشاد و کافه گردی و پخش مقادیر متنابهی قطعات شش هشتم است؟ همین است که ناگاه در سکانسهایی بی ربط بدل ویگن هم جلوی دوربین میاید و «زن زیبا…» را لب می‌زند ولی دریغ از ذره ای شور و حال…

 

تنها نقطه قوت «های کپی» اول تلاش‌های مرتضی عقیلی است که می‌خواهد هرچه تجربه دارد را صرف متن خنس کار کند و در دو تیپ مشابه جا بیفتد و پس از او ابوالفضل پورعرب و آناهیتا درگاهی هستند که خوشبختانه برخلاف عقیلی، بدون زور زدن، بازی های روانی ارائه می‌دهند و نشان می‌دهند اتفاقا گاهی بازیگری فهم نقش است و نه صرفا خاطره‌گویی از بهروز و ناصر و فردین و مثلا پزِ بازی در یکی از اقتباس‌های جان اشتاین بک و بعد تیپیکال کردن هر نقش محوله.

 

فقر متن خوب منهای آن سکانسهای ابتدایی باعث شده عقیلی از جاهایی به بعد کاملا بر مدار آن آیتم‌های کمدی بیفتد که زمانی در کنار بهمن مفید و در شوهای لس‌آنجلسی اجرا میکرد و حتی جاهایی تکیه کلام های آن شوها را تکرار میکند…

 

اینکه فیلم «های کپی» در اقبال مخاطب ناکام است دقیقا به خاطر ضعف از متن تا اجراست و حالا هر چقدر هم بگویند فلانی می‌فروشد چون بلیت می‌خرد و ما نمی‌فروشیم چون بلیت نمیخریم، جز خودگول‌زنی و پیمایش مسیر انحرافی نیست.

به هر حال همین حال رکوردشکن سال فیلم مرد عینکی است که اتفاقا در اشل اکشن سازی داخلی بسیار فیلم جاه طلبانه و بلندپروازانه ای هم برای تهیه‌کننده و هم برای کارگردان است ولی می بینیم که دوستان مجوز مرتضی عقیلی را هم گرفته اند و همه جور بشکن و بالابنداز را هم وارد فیلم کرده اند و فیلمشان جلب نظر نمی‌کند چون انگاری حتی خودشان نیز به کاری که می‌کنند اعتقاد ندارند؟؟ وگرنه یک پالایش رنگ ساده می‌توانست حداقل آن تکلف چهره پردازی دهه پنجاهی را قدری تعدیل کند یا یک انتخاب بازیگر خوب برای زن جوان اول فیلم می‌توانست کاری کند که مجبور نشوند به دوبله نماهای دهه پنجاهی! فیس رینوپلاست پلنگی را کرده‌اند دخترک اغواگر پرسان در لاله‌زار دهه پنجاه!؟ اینها جز آماتوریسم، چه معنایی دارد؟

 

همان قدر که زمانی با تولید فیلمهای کشدار و مطول و بی‌کلام و مثلا زیر انبوه برف و باران‌ یا در دل دشت و کویر خواستند ادای هنری‌سازی و تارکوفسکی‌بازی را درآورند و جواب نداد حالا هم باز کاملا تر، کمدی سازی میکنند که نتیجه‌ی هر دو تاریخ مصرفِ کوتاه است‌. نه آن ادای روشنفکری جواب میدهد و نه این تقلید کمدی‌سازی.

انشاءالله که از حالا به بعد خودتان باشید نه آنچه در دیگران، مطلوب می‌بینید.

 




پس از ۲۴ سال ممنوع‌کاری⇐کوروش یغمایی با خوانندگی خداحافظی کرد!+متن کامل پیام خداحافظی

سینماروزان/حامد مظفری: نزدیکِ ۲۴ سال از آخرین باری که کوروش یغمایی توانست مجوز آلبومی با عنوان «تفنگ دسته نقره» را گرفته و به طور مجاز فعالیت کند، گذشته و در این ۲۴ سال با اینکه او آلبوم‌های مختلفی را تولید و عرضه کرد ولی هیچ گاه نتوانست مجوز ارشاد را بگیرد و مثلا برای دریافت مجوز آلبوم «ملک جمشید» مدتها در صف انتظار ماند و درنهایت مجبور شد آلبوم را در خارج ایران منتشر کند.

حالا کورش یغمایی در آستانه ۸۰ سالگی با انتشار پیامی در صفحه اجتماعی خود از خداحافظی خود با دنیای موسیقی خبر داد؛ خداحافظی‌ای که همزمان با انتشار آخرین آلبومش در آمریکا قطعی شده.

کوروش یغمایی در پیام خداحافظی خود آورده: دست‌کم شما یاران مهربانم آگاه هستید که برای ادامه کار در زمینه موزیک و گذر از این کوره راه سنگلاخ و دشوار آن‌هم با نداشتن کمترین امکانات، هر آنچه که در توان داشته ام را برای فرهنگ و هویت پرشکوه و ورجاوند ایران نازنینم به‌کار گرفته ام. اکنون به آگاهی همه یاران مهربانم می رسانم ، از آنجا که آخرین آلبوم من با نام « پلاک ۴۴ »  از سوی شرکت «Now Again Records» و «ایوتن آلاپات» به‌زودی در آمریکا پخش خواهد شد- همانگونه که پیش از این هم اشاره کرده بودم- پس از پخش آن ، از کار در زمینه موزیک کنار خواهم رفت. خداوند ایران را بپاید.

کوروش یغمایی گرچه بیش از همه بابت ساخت آهنگ و آواز خوانی گل یخ-با ترانه مهدی اخوان لنگرودی- شناخته میشود ولی در طی بیش از نیم قرن فعالیت هنری آلبوم های متعددی ارائه داد و قطعات هیت مختلفی را به ارمغان گذاشت.

او بعد از انقلاب سالها ممنوع‌کار بود ولی در همان زمان موسیقی فیلم «گرگهای گرسنه» را برای سیروس مقدم نوشت که همچنان بلحاظ شیوه تنظیم جزو متفاوت ترین موسیقی متن های سینماست. یغمایی در ابتدای دهه هفتاد بالاخره مجوزدار شد و آلبوم «سیب نقره ای» را عرضه کرد با اشعاری از حسین منزوی، مشفق کاشانی و سعدی شیرازی و بسیار ماهرانه اشعار کلاسیک را با تنظیم های الکترونیک ارائه داد به طوری که بسیاری با شنیدن این آلبوم به حسین منزوی علاقه پیدا کردند…

«ماه و پلنگ» باز هم با اشعاری از حسین منزوی و کنارش فریدون مشیری و حافظ شیرازی، «کابوس»، «آرایش خورشید»(بازخوانی قطعات فولکلور) و «تفنگ دسته نقره»-با یک سرکاست‌ی زیبا از نوذر پرنگ- آلبوم هایی بود که یغمایی با مجوز ارشاد در دهه هفتاد منتشر کرد و اغلب آلبوم ها به تجدید انتشار رسید ولی از ابتدای دهه هشتاد دیگر مجوز هیچ آلبومی به یغمایی داده نشد و حتی تلاش‌های برخی کارگردانان و تهیه‌کنندگان برای ساخت موسیقی متن توسط یغمایی به جایی نرسید.

یغمایی البته در این دو دهه بیکار نبود و به غیر از آن که آلبوم‌های «ملک جمشید»، «تولدت مبارک» و «یاغی» را در خارج از ایران منتشر کرد ولی با وجود همه علاقمندی نتوانست فعالیت‌های مجاز خود را از سر گیرد و این در حالی بود که در تمام این سالها در ایران بود و ادعاهای مدیرانی را می‌شنید که از هنرمندان خارج کشور، دعوت به فعالیت می‌کردند. یغمایی در ایران بوده و همچنان هست و این همه ارگان و نهاد فرهنگی، اعتنایی نکردند تا کار برسد به اینجا که کلا خداحافظی کند…؟؟




به جز تراکم اکران، تهیه‌کننده‌های و پخش‌کنندگان حق‌العمل‌کار، باعث فیلمسوزی گسترده شده‌اند/گروهی از تهیه‌کنندگان طرفدار ورشکستگی در گیشه هستند!/بعضی از پخش‌کنندگان بی‌مسئولیت به عامل نابودی فیلمها بدل شده‌اند!/باید اعتبار را به پروانه‌های ارشاد برگرداند وگرنه سنگ روی سنگ بند نخواهد شد/با ادامه توقیف آثار مجوزدار در شهرستان، هیچ بعید نیست که سینماداران تهرانی هم از شهرستان‌ها یاد بگیرند و اقدام به ممیزی و توقیف خودسرانه کنند!

سینماروزان: اینکه در نیمه‌ی دوم سال به ناگاه با انبوهی فیلم روی پرده مواجهیم درظاهر معلولِ سیاست غلط تنگ کردن حلقه‌ی اکران در شش ماهه اول سال است که مربوط به امروز و دیروز نیست و سالهاست چنین رویه‌ای را شاهدیم.

حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار با بیان مطلب فوق در رادیوتهران گفت: تعییر و تحول شورای صنفی نمایش در دوره های مختلف فقط به صورت موضعی باعث شده فیلمسوزی کمتر شود ولی همچنان هیچ برنامه ای برای جلوگیری از تراکم اکران و فیلمسوزی در نیمه دوم سال نمی‌بینیم. یک دهه پیش روسای صنف سینما دلیل فیلمسوزی را کمبود سالن سینما می‌دانستند ولی می‌بینیم که حالا تعداد سالن‌های سینمای مان به نزدیکی هزار سالن رسیده ولی باز هم مشکل فیلمسوزی حل نشده.

مدیر رسانه تحلیلی سینماروزان ادامه داد: همین حالا بالای ۲۰ فیلم روی پرده است ولی درنهایت فقط ۴ تا ۵ فیلم فروش معقول دارند و مابقی ازمنظر گیشه درحال ضرردهی هستند؛ می‌گوییم از نظر گیشه چون برخی از تهیه‌کنندگان حق‌العمل‌کار که هیچ پولی بابت تولید نمیدهند طرفدار ورشکستگی در گیشه هستند تا با اعلام تراز منفی به سرمایه‌گذار، او را بدهکار کنند! پس به غیر از تراکم اکران، یک دلیل دیگر فیلمسوزی تهیه‌کننده‌هایی هستند که هیچ برنامه‌ای برای جلب مخاطب-نه در تولید و نه در اکران- ندارند و از خدایشان است که فیلمشان نفروشد چون سود را در تولید کرده‌اند ولی جریان سینمای ایران به سمتی میرود که این گونه حق‌العمل‌کاران در حال حذف شدن هستند و حتی صاحبان سرمایه های بادآورده هم ترجیح می‌دهند با تهیه‌کننده‌هایی کار کنند که قادرند فضایی مناسب برای اکران ایجاد کنند تا لااقل ازمنظر شوآف رسانه‌ای، بتوانند پز سرمایه‌گذاری را بدهند.

این منتقد درباره عامل سوم فیلمسوزی از پخش‌کنندگانی یاد کرد که مجوز پخش دارند و به‌جای کمک به فروش فیلم، فقط میخواهند فیلم اکران کنند تا مجوزشان، تعلیق نشود. حامد مظفری گفت: به غیر از پخش‌کننده‌های فعالی که هم سهمی مناسب از سانس را برای فیلمها می‌گیرند و هم برنامه های تبلیغاتی ویژه دارند، یکی دو پخش‌کننده هستند که فقط فیلم پخش میکنند که کرده باشند و به نظرم یکی از عوامل فیلمسوزی و نابودی آثار در اکران، همین پخش‌کنندگان هستند که اینها هم مثل همان حق‌العمل‌کاران برایشان فرقی ندارد که فیلم بفروشد یا نه چون درنهایت اگر فیلم هم نفروشد بابت اقلام تبلیغاتی اولیه، فاکتورسازی کرده و تهیه‌کننده را بدهکار میکنند.

این منتقد خاطرنشان ساخت: خوشبختانه آگاهی نسبی و جاه‌طلبی در سینما افزایش یافته و دیگر مثل قبل نه تهیه‌کنندگان حق‌العمل‌کار میتوانند مدام کار کنند و نه پخش‌کنندگان‌ منفعل چندان فیلم خوبی برای اکران می‌یابند و کم‌کم در حال حذف شدن هستند..‌.

حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار
حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار

حامد مظفری درباره حواشی ایجاد شده حول برخی آثار مجوزدار که نمایش آنها در شهرستانها ممنوع شده، بیان داشت: به هر حال این اتفاق خوبی نیست که مجوزهای صادره در ادارات استانی، ابطال گردد. به نظر می‌رسد وزارت ارشاد باید با ترمیم معاونت نظارت سینمایی و استفاده از مدیرانی که قدرت لازم را برای رایزنی با نهادهای خاص دارند، مشکل را حل کند‌. یادمان نمی‌رود در همین معاونت نظارت و در ادوار مختلف افرادی مثل منوچهر محمدی، علیرضا سجادپور، ابراهیم داروغه‌زاده و اخیرا روح‌الله سهرابی را داشتیم که اولا جز مسئولیت اصلی، شغلی دیگر نمی‌پذیرفتند و ثانیا تا زمانی که مدیر بودند سعی می‌کردند پای پروانه های صادره بایستند. در همان ماههای ابتدایی دولت چهاردهم که روح‌الله سهرابی در اداره نظارت به کار ادامه داد، کمترین مشکل در توقیف برای آثار مجوزدار ایجاد شد و سهرابی بی سروصدا و در آرامش، مشکلات را حل کرد.

این روزنامه‌نگار باسابقه ابراز امیدواری کرد: باید امیدوار باشیم که با ترمیم زیرمجموعه‌های نظارتی مجددا اعتبار به پروانه های ارشاد برگردد وگرنه دیگر سنگ روی سنگ بند نخواهد شد و ممکن است سینماداران تهرانی هم از شهرستان‌ها یاد بگیرند و پروانه نمایش ارشاد را کنار گذاشته و خودشان اقدام به حذف و ممیزی و حتی توقیف کنند.




مرگ وصال روحانی؛ ژورنالیستی حرفه‌ای که قدر ندید 

سینماروزان/حامد مظفری: وصال روحانی روزنامه‌نگار و مترجم مطبوعات در ۶۸ سالگی مرحوم شد.

 

وصال روحانی متولد ۱۳۳۶ بود و علاقه به مطبوعات از نوجوانی در او شکل گرفت و همین علاقه بود که او را به سمت آموختن زبان انگلیسی و سپس ترجمه برای نشریات مختلف سوق داد.

 

وصال روحانی فعالیت حرفه ای خود را به عنوان روزنامه نگار ورزشی از دهه پنجاه و با روزنامه رستاخیز و مجله روزنو و بعدتر هفته نامه خاطره‌ساز دنیای ورزش شروع کرد‌. او از معدود مترجمان حاذق دنیای ورزش بود و در دهه های شصت و هفتاد که دستیابی به منابع روز دنیای ورزش دشوار بود او با ترجمه گفتگوها و گزارش‌های مختلف برای دنیای ورزش، نه تنها بر میزان مخاطبان این هفته‌نامه افزود بلکه خوراکی آماده برای برنامه‌های رادیویی-تلویزیونی فراهم کرد.

 

وصال در کنار فعالیت در سرویس ورزشی روزنامه‌های ایران، ابرار، نشاط، آریا و…، از مترجمان سینمایی هم بود و مطالب سینمایی جذاب فراوانی برای نشریاتی همچون فیلم و بانی فیلم و گزارش هفته و… ترجمه کرد.

 

فنّ وصال در ترجمه محتوا، مالِ خود کردن متن بود یعنی بجای ترجمه‌های تحت‌اللفظی و مغلق، متن را کاملا ایرانیزه می‌کرد و همین بود که مطالب او را خواندنی می نمود.

 

وصال روحانی از قدمای مطبوعات ورزشی-سینمایی بود ولی چنان که باید قدر ندید و هیچ گاه نشد که از امثال او به عنوان بزرگ مطبوعات تجلیلی درخور به عمل بیاید و شرایط انتقال تجربیاتش فراهم گردد. همین چند سال اخیر مدام بودجه صرف برگزاری همایش و سمینارهای بیهوده درباره فیک‌نیوز می‌شود ولی یک بار نیامدند امثال وصال روحانی را در کنار خروجی‌های آماتور دانشکده خبر بگذارند تا به آنها روزنامه‌نگاری اصیل بیاموزند و نه کپی‌پیست و گردآوری‌های بی‌حاصل که معنایی جز فیکیسم ندارد!

 

وصال روحانی برادر بزرگتر امید روحانی منتقد، پزشک و بازیگر تلویزیون و سینما بود. حافظ روحانی منتقد سینما برادرزاده‌ی وصال است.

 

 




خطر ساترازدگیِ ارشاد، انتقال اداره نظارت به کوچه سمنان یا …؟/چهار تناقض از ماجرای حذفِ پروانه ساخت

سینماروزان/حامد مظفری: بیانیه‌ی شماری از سینماگران برای حذف پروانه ساخت و حمایت برخی صنوف خانه سینما از این بیانیه، ظاهرا آزادی‌خواهانه است ولی فقط اندکی که بر متن بیانیه و امضاء‌کنندگان تمرکز کنیم متوجه تناقضات موجود می‌شویم.

 

اول آن که برخی از آنها که مخالف ممیزی و نظارت وزارت فرهنگ و ارشاد جمهوری اسلامی هستند، این بیانیه را امضاء کرده‌اند و انگار کاملا هماهنگ‌شده یا ناآگاهانه درحال تایید همین سازوکار نظارتی ارشاد هستند.

خطابِ این بیانیه یا وزیر ارشاد است یا معاون سینمایی ارشاد و دست تضرع به سمت اینها، بیش از هر چیز با خرسندی وزیر و معاونی روبروست که در یکی از متزلزل‌ترین دوران خود به سر می‌برند و شاید اگر جنگ دوازده روزه نبود، خیلی زودتر جای خود را به افراد دیگر می‌دادند. پس لااقل با نشان دادن همین بیانیه و امضاهایش به بالادست خود می‌توانند مدعی شوند همچنان قیّم و مورد وثوق بخشی از سینما هستند.

 

دوم: چرا امضای برخی از آنها که در سال‌های اخیر فیلم زیرزمینی ساخته‌اند-مثل جعفر پناهی و محمد رسول اف و…- زیر این بیانیه آمده؟ آنها که به سفارش مستقیم یا غیرمستقیم جشنواره‌های آن طرف، بدون مجوز فیلم ساخته و می‌سازند -و حتی فیلم‌هایشان در همین کمیته اسکار ی که شماری از همکاران خانه سینمایی در آن حضور داشتند، بررسی نمیشود-

پس برای چه بیانیه را امضاء کرده‌اند؟ یعنی اگر این بیانیه به ثمر برسد و پروانه ساخت حذف شود آیا امثال جعفر و رسول‌اف برای دریافت پروانه نمایش به اداره نظارت ارشاد مراجعه میکنند؟؟

یا مثلا گراناز موسوی که این بیانیه را امضا کرده فیلمسازی است که سالها پیش، فیلم زیرزمینی «تهران من حراج» را ساخت و پخش قاچاق فیلم گرفتاری‌هایی را برای بازیگران و ازجمله مرضیه وفامهر- همسر ناصر تقوایی- رقم زد.حالا ایشان از وزارت ارشاد جمهوری اسلامی درخواست حذف پروانه ساخت کرده؟ اصلا ایشان مگر با مجوز فیلم ساخته؟؟

 

سوم: بر فرض که دولتِ ناکام در تحقق وعده‌های مختلف و ناتوان از رفع فیلترینگ و گرفتار در ناترازی انرژی و کم‌توان در حل مشکلات معیشتی اهالی هنر که هنوز نتوانسته بیمه بیکاری سینماگران را تصویب کند و برای بیمه‌شدگان صندوق هنر، کد بیمه‌ای در تامین اجتماعی بگیرد، آمد و برای شوآف هم که شده، پروانه ساخت را حذف کرد.

آن وقت تهیه‌کننده‌هایی که فیلمهای‌شان، نماهای بیرونی دارد مستقیم باید بروند سراغ پلیس و مراجع قضایی و از آنها مجوز بگیرند؟ و درنهایت مرجعیت به نیروی انتظامی و درصورت بروز مشکل به دستگاه قضا، سپرده میشود؟؟

یعنی ارشاد را بدل می‌کنند به چیزی شبیه ساترا؟

الان در شبکه خانگی هم که همین است! گاهی پلتفرم بدون مجوز، سریال می‌سازد و درنهایت قوه قضائیه ورود می‌کند و پلتفرم هم در مذاکره با دستگاه قضا، مساله را رفع و رجوع می‌کند…

حالا بناست ارشاد هم شبیه به ساترا شود؟

چهارم: در همان اولین ساعات انتشار بیانیه مذکور شماری از سینماگران به گلایه از انفعال خانه سینما در امور معیشتی پرداخته و طرح مساله کردند که چرا این نهاد به جای حل مسائل صنفی اولیه-و فی المثل ارتقای بیمه بازنشستگی اهالی سینما که نیمه کاره مانده- وارد این بیانیه‌‌بازی های بی‌فایده شدا؟

شاید یک پاسخ به این پرسش همان اصل پرسش باشد؛ یعنی بی ماهیت شدن خانه سینما در مسئله معیشتِ سینماگران، تلاشی از سوی روسا شکل داده برای اینکه روال صدور پروانه ساخت را به خانه سینما ببرند؟ یعنی تایید صلاحیت را به انجمن های خانه بسپارند؟ که این خودش نه تنها انحصار تازه‌تری میسازد بلکه یک دور کاملا باطل است. همین حالا صندوق هنر مدام اعضای خانه سینما را به دلیل بیکاری پساکرونا و نداشتن رزومه کاری، لغو عضویت میکند و روسای خانه حتی نتوانسته‌اند تفاهم‌نامه‌‌ای بچینند که اعضای شان به طور خودکار، تمدید عضویت صندوق هنر را بگیرند.

بر فرضِ اینکه خانه سینما بشود متصدی صدور پروانه ساخت، پروانه های صادره خانه بدون تاییدیه‌ی ارشاد را نیروی انتظامی و قوه قضاییه قبول میکند؟؟




یک ابهام تازه! ⇐چرا در تقویم رسمی فیاپف، هیچ نامی از جشنواره‌ی جهانی فجر نیست!؟+عکس 

سینماروزان/حامد مظفری: برگزارکنندگان بین‌الملل فجر مدتها درانتظار فیاپف بودند تا زمانی برای برگزاری جشنواره به آنها بدهد و درنهایت گفتند طبق دستور فیاپف فقط در دسامبر(آذرماه) است که می‌شود جشنواره را برگزار کرد.

با این حال در تقویم رسمی فیاپف مرتبط با ماه دسامبر، هیچ نامی از بین‌الملل فجر یا جشنواره جهانی فجر به چشم نمی‌خورد.

یک ماه عقب تر و در تقویم نوامبر فیاپف، نام جشنواره های مختلف از توکیو تا کلکته و قاهره و تورین و ماردل پلاتا به چشم میخورد ولی در تقویم دسامبر هیچ نامی از بین‌الملل فجر نیست. چرا؟؟

 

اینکه اساسا عنوان بین‌الملل فجر را گره زده‌اند به دهه‌ی فجر و باید حوالی همان دهه فجر برگزار شود و نه زمانی دیگر، به کنار و اینکه به‌لحاظ جغرافیایی چنین جشنواره ای را با تهران می‌شناسند و نه شهری دیگر مثل شیراز، هم به کنار؛ اینکه اصلا چرا باید برای برگزاری چنین جشنواره‌ای از فیاپف، تایم گرفت هم به کنار؟

فقط چرا همان فیاپف، نام بین‌الملل فجر را در تقویم رسمی خود قرار نداده؟

تقویم نوامبر فیاپف/بدون ذکر نام جشنواره جهانی فجر
تقویم نوامبر فیاپف/بدون ذکر نام جشنواره جهانی فجر

تقویم دسامبر فیاپف/بدون ذکر نام جشنواره جهانی فجر
تقویم دسامبر فیاپف/بدون ذکر نام جشنواره جهانی فجر

 




اقتباس به‌جای تألیف!/فوت ناصر تقوایی که “قیصر” را “باج‌خور” می‌دید و ناخداخورشید را “معتبر”!

سینماروزان/حامد مظفری: ناصر تقوایی کارگردان ایرانی در ۸۴سالگی مرحوم شد.

ناصر تقوایی زادهٔ ۲۲ تیرِ ۱۳۲۰ آبادان بود. پدرش، علی تقوایی کارمند اداره گمرک بود و به همین رو او ناگزیر بود تا همراه پدر به بندر لنگه سفر کند. ناصر تقوایی از همان سال‌های نوجوانی به سینما و ادبیات علاقه‌مند شد و بعد از پایان تحصیلات در دبیرستان رازی آبادان جذب تلویزیون شد و اقدام به ساخت مستند برای تلویزیون نمود.

مستند تاکسی‌متر که در سال ۱۳۴۶ برای تلویزیون ساخته شد نخستین فعالیت او در عرصه فیلمسازی محسوب می‌شود. مستندهایی چون مشهد قالی، فروغ فرّخزاد ۱۳ دی ۱۳۱۳ – ۲۴ بهمن ۱۳۴۵، اربعین و باد جن مهم‌ترین مستندهای تقوایی هستند.

اولین فیلم داستانی تقوایی، فیلم کوتاه رهایی از محصولات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود و تلاش داشت مفهوم آزادی را از دریچه ذهن پسربچه ای که یک ماهی قرمز صید کرده، صرف کند.

 

ناصر تقوایی را بیش از آن که مولف بدانیم باید فیلمسازی بدانیم که سعی می‌کرد داستان هایی که دوست دارد را اقتباس کرده و به فیلم برگرداند. از همان فیلم بلند اولش-آرامش در حضور دیگران-که براساس یکی از نوشته‌های غلامحسین ساعدی از مجموعه داستان واهمه‌های بی‌نام و نشان، انتخاب شد، ذوق اقتباس در تقوایی دیده می‌شد.

فیلم صادق کرده- اقتباس از زندگی واقعی صادق ابداناني، مشهور به صادق كرده بود؛ قاتل زنجيره‌اي رانندگان كاميون در دهه چهل!

به دنبال آن فیلم نفرین را ساخت براساس داستان باتلاق نوشته میکا والتاری فنلاندی.

برجسته‌ترین آثار ناصر تقوایی یعنی سریال دایی جان ناپلئون و فیلم ناخدا خورشید هم یکی اقتباس از رمان ایرج پزشکزاد است و دیگری اقتباس از داستان داشتن و نداشتن ارنست همینگوی.

تقوایی بعد از انقلاب سه فیلم بلند و یک مستند و یک فیلم کوتاه ساخت. به غیر از فیلم ناخدا خورشید که بهترین فیلم کارنامه او لقب گرفت و جایزه‌ای از جشنواره لوکارنو برد، ای ایران، کاغذ بی خط و مستند تمرین آخر-با موضوع تعزیه- و فیلم کوتاه کشتی یونانی،دیگر آثار بعد از انقلاب او هستند که در این بین آخرین فیلمش-کاغذ بی خط- نیز براساس داستانی از مینو فرشچی ساخته شد.

 

تقوایی بعد از کاغذ بی خط دیگر نتوانست یا نشد که فیلم بسازد. او البته تلاش‌هایی ناموفق داشت برای ساخت فیلم “چای تلخ” حول جنگ ایران و عراق و فیلم تاریخی “زنگی و رومی” حول درگیری های جنوب در جنگ جهانی دوم و با اینکه هر دو پروژه وارد پیش تولید شده و حتی دقایقی از آنها فیلمبرداری شدند اما درنهایت به تولید نرسیدند.

حسن جلایر تهیه‌کننده زنگی و رومی و سعید حاجی میری تهیه کننده چای تلخ، تلاش زیادی کردند تا تقوایی بتواند فیلم بسازد ولی نتوانستند و با اینکه تقوایی مثلا میخواست کاری کند که رفیق قدیمی اش-سعید راد- با زنگی و رومی به سینما برگردد ولی این پروژه متوقف شد و بعدتر راد از فیلم دوئل احمدرضا درویش سربرآورد!

 

تقوایی به جز اینها در طی سالیان کاری خود پروژه های دیگری را هم داشت که یا اصلا تولید نشد یا نیمه کاره رها شد و ازجمله آنها همان سریال کوچک جنگلی که او می‌خواست باز هم با یک اقتباس از داستان احمد احرار آن را بسازد ولی نشد و بهروز افخمی کار را پایان داد.

یا اقتباس از داستان شوهر آهو خانم علی‌محمد افغان که به جایی نرسید و داوود ملاپور فیلمی براساس آن ساخت یا تولید فیلم جنگی “مسجد جامع” که به دلیل مخالفت مدیران دهه شصت به جایی نرسید.

 

تقوایی بارها گله کرده بود که چرا او نتوانسته چای تلخ و مسجدجامع را بسازد و بعد بخشی از استخوان بندی داستانی این آثار بدل شده به فیلم‌هایی مثل روز سوم و کلی هم جایزه گرفته؟؟

ولی برخی قرائن حکایت از نوعی دوگانگی در همان کارگردانی چای تلخ هم به چشم میخورد و به عنوان مثال اینکه در نمایی از فیلم و در مدرسه‌ای در جنوب ایران، معلم را با پوشش مشابه آموزگاران فلسطینی و در حال آموزش زبان عربی می بینیم!؟؟

فوت ناصر تقوایی
فوت ناصر تقوایی

ناصر تقوایی در کنار مسعود کیمیایی از فیلمسازان موسوم به موج نوی ایران بودند ولی  تقوایی همواره با فیلم تاریخ‌ساز کیمیایی-قیصر- مشکل داشت چنان که در کتاب “به روایت ناصر تقوایی” چنین گفته بود: اصلا مایل نبودم فیلمی شبیه قیصر بسازم چون هرگز شخصیت جاهلی مثل قیصر توی کَت من نمیرفت مخصوصا با سابقه ای که از این آدمها در جامعه داشتیم. اینها در جریان‌های سیاسی همیشه نقش ضدّمردمی داشته‌اند، اینها مشتی باج‌خور و میدان دار و چاقوکش و پیش‌پاافتاده بودند!

و شاید برای همین بود که وقتی ناخدا خورشید را می‌ساخت به جای انتقام فردی، او را به قهرمانی عدالتخواه بدل کرد که می‌خواهد حق طبقه اقتصادی خود را از امثال خواجه ماجد بگیرد…تقوایی در همان کتاب درباره این شخصیت گفته بود: ناخداخورشید یا خورشیدو نام یک شخصیت واقعی در جنوب بود و حتی ماجرای زندگی واقعی او شبیه داستان همینگوی بود. خورشیدو یک آدم علاقمند به سیاست و مرد بود؛ او جوانمرد است و کار خلاف نمیکند و پیش مردم اعتبار دارد!

ناصر تقوایی سه بار ازدواج کرد. همسر اولش شهرنوش پارسی پور(نویسنده)، همسر دومش شهین دخت بهزادی(طراح داخلی) و همسر سومش مرضیه وفامهر(کارگردان) بود.

 

 




چرا روسای جسور(!) خانه‌ی سینما از فروزان و طوطی سلیمی و ایرن و پوری بنایی نگفتند؟؟

سینماروزان/حامد مظفری: جشن خانه‌ی سینمای امسال- که اول بنا بود برگزار نشود و بعد در موزه‌ی سینما برگزار شد!-چنان پارادوکسیکال بود که امیرعلی فرزند ناصر ملک‌مطیعی را به خروش آورد که بر گردانندگان بتازد بابت سوءاستفاده‌ای که از تصویر و نام پدرش در جشنی صورت گرفت که عامل ممنوع‌کاری پدر-محمد بهشتی- را در صدر نشاند.

 

پارادوکس اول همان است که امیرعلی میگوید؛ چگونه میشود در جشن خانه سینما، محمد بهشتی-عامل ممنوعیت- را ردیف اول نشاند و بعد از فردین و بهروز و ناصر یاد کرد و تصاویر آنها را نشان داد؟

 

پارادوکس دوم: روسای خانه سینما بر فرض که میخواهند جبران مافات کنند و تاریخ سینما را مرور، چرا جرأت نکردند از پارتنرهای زن همان فردین و ناصر و بهروز بگویند؟

بالاخره آن سینمای قبل انقلاب که فقط بازیگر مرد نداشته، کلی بازیگر زن هم بوده‌اند. چرا روسای خانه سینما از فروزان و طوطی سلیمی و آذر شیوا و ایرن و روشنک صدر و… نگفتند؟ پوری بنایی که زنده است و حیّ و حاضر! چرا جرأت نداشتند او را روی سن بفرستند؟

جز این است که این جماعت مردانه‌ی خانه‌ی سینما در باطن به زنان اعتقاد ندارند و فقط میخواهند ژست دگراندیشی بگیرند که دیگر جواب هم نمی‌دهد؟

 

پارادوکس سوم: در جشن کذایی خانه‌ی سینما هر که روی سن رفته یک تندی و تیزی و متلک‌طوری در حرفهایش به چشم می‌خورد به طوری که حس میشد انگار همه حرفها را یک نفر نوشته و به بقیه داده!؟ یا لااقل از قبل خط کلی حرفها را هماهنگ کرده و دستِ آقایان و خانمها داده‌اند و نتیجه هم که می‌بینیم حتی چک نکرده‌اند بازیگری که خودش کمدی تجاری‌ های منشوری دارد نمیتواند علیه کمدی مبتذل حرف بزند و شاید متن شخص دیگری را به او داده‌اند و او نیز عین شاگردهای تنبلی که فقط متن را حفظ کرده تا نمره بیاورد، روخوانی کرده و عاقبت؟ شلیک خنده ی مخاطب در فضای مجازی…

واقعا نمیشد این نگاه توتالیتاریسم حزبی‌مسلکان را از این جشن جدا کرد؟ مگر نمی‌گویید ضدّاستبدادی هستيد پس چرا اجازه نمیدهید لااقل مهمانان، حرف خودشان را بزنند؟ بس نیست سی و چند سال حقنه‌ی واژگان تکراری به سخنرانان این جشن که حاصلش شده حقارت بدنه ی سینما که حتی سازمان تامین اجتماعی آنها را به حساب نمی‌آورد تا یک کد کارگاهی به همین خانه سینما بدهد؟؟

 

پارادوکس چهارم: آقایان چپ‌زده که برخی هنوز سبیل استالینی- حالا کمی کوتاه تر و بلندتر- دارید، شما دیگر چرا به تبلیغ مظاهر فیلمفارسی افتادید؟ چند دهه با توسل به گاو و طبیعت بی‌جان و نار و نی، سینمای مردمی را تحقیر و خفه کردید و حالا عکس فردین و ناصر و بهروز را نشان میدهید؟ اشک‌آور است وضعیت‌تان که چنان از جامعه عقبید که از حال و روز نسل پیش‌برنده‌ی زد بی‌خبرید! نسلی که معین را هم جز با پسوند زد نمیشناسد و وقتی بگویی فردین، ذوق میکند و می‌گوید: امین فردین را میگویی؟

 

الفاتحه:

آقایان بیانیه نویسی که بیانیه های همه را یک‌جور سوفله کردید، اگر هدفتان محاکمه‌ی ساختار است، چرا همان متهم اصلی ممنوع‌کاری را بالا نبردید و او را استنطاق نکردید؟

یک بار تکلیف را روشن کنید! اگر تیول محمد بهشتی شیرازی هستید پس پزتان باید خانه دوست کجاست باشد نه قیصر و بهروز و ناصر و اگر هم از ایشان برائت جسته‌اید که چرا باز او را در ردیف اول می‌نشانید؟

بعد تازه می‌رسیم به همان خط اول که اول می‌گویید جشن نداریم و بعد می‌روید در ارگان زیرمجموعه‌ی دولت جمهوری اسلامی، جشن میگیرید و تازه قبلش هم که به بهانه‌ی همین خانه سینما، بودجه از دولت جمهوری اسلامی میگیرید و بعد در جشن‌ی که با بودجه نظام برگزار شده می‌خواهید متلک به نظام بیندازید.

از دو حالت خارج نیست؛ یا بیانیه‌های متلک‌بارتان فیک است و «هماهنگ‌شده» یا نفاق‌ چنان با سلول‌های‌تان عجین شده که راهی ندارید جز اینکه به قول سعدی علیه‌الرحمه، چند کیلو «آب خرابات» جور کنید و…

 




روز سینما؟/«هیچی‌ندار» مثل اهالی سینما!

سینماروزان: همواره روز سینما یا ایام جشنواره فیلم فجر که میشود همه از مدیر تا وزیر و وکیل و… درباره اهمیت سینما و لزوم حفظ حرمت اهالی باسابقه‌ی سینما حرف میزنند ولی شاید کمتر کسی بداند که بدنه‌ی سینما در ساختار صنفی کشور، جزو کم‌توان‌ترین‌ها است.

 

حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار با بیان مطلب فوق روی آنتن رادیوتهران گفت: سینما در تقویم رسمی ایران یک روز دارد، سینمای ایران، خانه‌ی سینما دارد، سینمای ایران، سازمان سینمایی دارد، سینمای ایران، ده‌ها جشنواره سینمایی و چندین ارگان دارد که مشغول تولید فیلم هستند ولی اهالی سینما حتی یک کُد بیمه ای در ساختار تامین اجتماعی ندارند.

او تاکید کرد: صنفی که کُد تامین ندارد تقریبا «هیچی‌ندار» است چون اهالی سینما مجبورند به‌صورت خویش‌فرما بیمه شوند و درنتیجه نه بیمه‌ی بیکاری دارند و نه عیدی و سنوات و نه حمایت‌های معیشتی و نه هیچ چیز دیگر.

 

مدیر رسانه تحلیلی سینماروزان افزود: سینمای ایران بیش از صد سال تاریخ دارد و خانه‌ی سینما نیز حدود سه دهه و نیم از عمرش می‌گذرد اما خانواده سینما حتی به اندازه کارگران قراردادی هم اهمیت ندارند چون کارگر قراردادی میتواند از طریق کارگاهش بیمه شود و بعد از بیکاری به دنبال بیمه بیکاری برود و چند ماهی حقوق بگیرد ولی متاسفانه خانه سینما حتی کُد کارگاهی در ساختار تامین اجتماعی ندارد و سینماگران بعد از معرفی به صندوق هنر به صورت خویش‌فرما بیمه میشوند.

 

این منتقد و روزنامه‌نگار خاطرنشان ساخت: زمانی آمدند و صنوف خانه سینما را به صورت کارگری-استانی در «وزارت کار» ثبت کردند ولی واقعیت این است که اعضای صنوف خانه سینما حتی نمی‌توانند بعد از کارگری شدن به عضویت «خانه کارگر» درآیند چون شرط عضویت در خانه کارگر هم داشتن کُد کارگاهی است که سالهاست از اهالی سینما دریغ شده.

 

حامد مظفری در پایان بیان داشت: محمد خزاعی رئیس قبلی سازمان سینمایی-شاید چون خودش تهیه‌کننده بود- تلاش‌هایی را کرد برای ارتقای بیمه بازنشستگی اهالی سینما و تخصیص کد کارگاهی در تامین اجتماعی اما درنهایت فوت سیدابراهیم رییسی، آن برنامه را هم ناتمام گذاشت. شخصا امیدوارم رائد فریدزاده در سال دوم ریاست‌ش بیخیال دعواهای حیدری-نعمتی تمامیت‌خواهانِ سینما شده و همین یک کار را برای خانواده‌ی سینما انجام دهد و در تعامل با تامین اجتماعی یک کُد بیمه‌ای اختصاصی برای اهالی سینما بگیرد تا اهالی سینما بیش از این تحقیر نشوند.

 




مرگ ژاکلین؛ ترانه‌سرایی که پدرش-ویگن- رهایش کرد و امام رضا(ع) حاجتش داد!

سینماروزان/حامد مظفری: ژاکلین دِردِریان آهنگساز و ترانه‌سرای ارمنی‌تبار ایرانی در ۷۲سالگی درگذشت.

ژاکلین دِردِریان متولد آذر ۱۳۳۱ و فرزند ویگن، خوانندهٔ ایرانی و خواهر (دوقلوی) آیلین بازیگر ایرانی بود.

 

چنان که ژاکلین در خاطراتش آورده، در نوجوانی و بعد از آن که ویگن، خانواده را ترک میکند، ژاکلین و خانواده از نظر اقتصادی به شدت دچار مشکل شده و به سختی امرار معاش می‌کنند ولی ژاکلین که چهره‌ی زیبایی هم نداشته سعی میکند هر طور که هست مسیر پدر را ادامه داده و با ترانه‌سرایی راهی در عالم هنر پیدا کند و باز چنان که خودش گفته در حضیض تنگدستی و با اینکه ارمنی بوده، توسل میکند به امام رضا(ع) و اینجاست که رفته رفته آثارش مورد توجه قرار میگیرد و راهش در ترانه سرایی و آهنگسازی هموار میگردد.

 

ژاکلین در ابتدا به دنبال خوانندگی بود و برای این منظور برخی ترانه های اولیه‌اش را با صدای خود اجرا کرد و پیش تهیه‌کنندگان مختلفی برد و درنهایت ترانه «پرنده» بود که مورد توجه تهیه‌کننده وقتِ گوگوش قرار گرفت ولی او از سرمایه‌گذاری بر صدای ژاکلین سرباز زد و اصرار داشت که این ترانه را باید گوگوش بخواند. «پرنده» با صدای گوگوش خوانده شد و دستمزد اندکی نصیب ژاکلین شد ولی به هر حال همان «پرنده» باعث شد کم کم پیشنهادات دیگری به سمت ژاکلین بیاید و او بتواند ظرف پنج دهه با بسیاری از خوانندگان پاپ از ابی و معین تا سیاوش قمیشی، شهرام و شهره صولتی، مرتضی برجسته، مهستی، اندی، کوروس و… و البته درنهایت پدرش ویگن، همکاری کند.

 

ژاکلین متعاقب ورود خود به جریان موسیقی کمک کرد که خواهر دوقلویش آیلین وارد سینما شده و با بازیگری در کنار فرزان دلجو، یکی از زوج‌های خاطره‌ساز سینمای ایران را شکل دهد.

 

ژاکلین بعد از انقلاب به آمریکا مهاجرت کرد و در آنجا کار ترانه سرایی و آهنگسازی را ادامه داد و هرازگاه نیز در برخی شبکه های فارسی زبان به عنوان مجری برنامه های تخصصی هنری حضور یافت.

 

ژاکلین صدای خوبی هم داشت و بعد از تثبیت به عنوان ترانه سرا چندین آلبوم مستقل یا مشترک با ویگن و کتی-خواهرش را به عنوان خواننده ارائه کرد و ازجمله آشتی، خاطرات من، مافیا، شکوفه های ایران، شازده پسر و…! در بین این آلبوم ها، «مافیا» که با همراهی کاترین(کتی) خواهرش ارائه داد بسیار مورد توجه قرار گرفت‌و قطعه «دوماد» این آلبوم تا مدتها گل سرسبد پخش در مراسم عروسی بود.

مرگ ژاکلین که پدر رهایش کرد و امام رضا(ع) حاجتش داد!
مرگ ژاکلین که پدر رهایش کرد و امام رضا(ع) حاجتش داد!

ماجرای ارادت ژاکلین به امام رضا(ع) خواندنی است؛ژاکلین چنان که خود گفته بعد از زیارت امام رضا(ع)، شبی خواب یکی از یاران حضرت علی(ع) را می‌بیند که یک کشکول را به او هدیه میدهد و پس از بیداری قطعه دلواپسی را می‌نویسد: دلواپسی ندارم تا که علی یارته/دستهای پاک این امام همیشه همراهته/آخه دلواپسی وقتی میاد که اعتقاد بمیره/ دل آدم بی اختیار از روزگار بگیره/دست علی سپردمت تا بدونی دوست دارمت…

 

بعد از سرودن این ترانه که بعدها با تنظیم کاظم عالمی-توسط شهرام صولتی خوانده شد، تازه ژاکلین یادِ نذرش برای امام رضا(ع) می افتد و قطعه ای با عنوان «امام رضا(ع)» را می‌سراید با این مطلع: یادش بخیر اون زمونا که خونه‌م تو وطن بود زیارت امام رضا همیشه کار من بود..

ژاکلین ملودی‌ قطعه را ساخت و چون از اعتقاد شهره صولتی به امام خبر داشت، قطعه را به او داد که با تنظیم شوبرت آواکیان ارمنی، اجرا شد و خیلی هم سروصدا کرد. ژاکلین در عین اینکه از اجرای شهره دفاع کرد اما از میک‌آپ تند و تیز شهره در کلیپ این قطعه دلخور بود و معتقد بود که شهره می‌توانسته کمی متعادل‌تر گریم کند!

ژاکلین با وجود زندگی پرفراز و نشیبی که داشت همواره از پدر و مادر خود به نیکی یاد کرد و با اینکه هیچگاه با همسران بعدیِ ویگن ارتباط خوبی نداشت اما پدرش را جز به نیکی یاد نکرد.




مرگ ایرج صغیری؛ ابوذرِ شریعتی و سازنده‌ی نسخه‌ی توقیفی “ناخدا خورشید”! ؟

سینماروزان/حامد مظفری: ایرج صغیری نویسنده و کارگردان ایرانی در ۷۹سالگی مرحوم شد.

 

ایرج صغیری متولد ۱ آذر ۱۳۲۵ بوشهر بود و تحصيلات ابتدايي و دبيرستان را در بوشهر گذراند و بعد از فارغ‌التحصیلی ادبیات از دانشگاه مشهد به تهران آمد و کار نویسندگی و بازیگری و کارگردانی را پی گرفت.

سابقه بازیگری ایرج صغیری به نوجوانی و تئاترهای دوران دبیرستان برمیگشت و البته همزمان سابقه بازی در تعزیه های محلی را نیز داشت.

صغیری حین تحصیل در دانشگاه مشهد ابتدا جذب تفکرات چپ و به خصوص فدائیان خلق شد ولی خیلی زود و پس از ورود علی شریعتی-که مدتی برای تدریس جامعه شناسی به آنجا رفته بود- تحت تاثیر او قرار گرفت…

مرگ ایرج صغیری نویسنده و کارگردان
مرگ ایرج صغیری نویسنده و کارگردان

صغیری حین تحصیل در دانشگاه با داریوش ارجمند که کارهای دانشجویی کارگردانی میکرد، آشنا شد و در چند کار او بازی کرد و بعد از آن که رضا دانشور نمایشنامه “تنهایی ابوذر” را براساس کتاب “ابوذر غفاری، خداپرست سوسیالیست” نوشته “جوده السحار” ترجمه علی شریعتی- نوشت و داریوش ارجمند تحت نظر علی شریعتی به اجرای آن متمایل شد، صغیری به عنوان بازیگر نقش ابوذر انتخاب شد.

علی شریعتی که کار صغیری را در تئاتری دانشجویی به اسم “قضاوت” از آثار برتولت برشت دیده بود، او را به سمت بازی در نمایش “ابوذر” -نوشته رضا دانشور و کارگردانی داریوش ارجمند-که تحت نظارت خودش اجرا میشد، سوق داد.

البته شریعتی در ابتدا مخالف بازی صغیری در نقش ابوذر بود اما بعد از تماشای اجراهای مختلف-ابتدا در دانشگاه و بعد در حسینیه ارشاد- کار او را با لارنس الیویه، مقایسه کرد!

 

“قلندرخونه”، “محپلنگ”، “سرباز” و “شب شولای عبدالرحمن” از تجربه‌های نویسندگی صغیری بودند. در این بین “قلندرخونه” -که تقابل‌های کارگر-کارفرما را به قیام کربلا پیوند زده بود- ابتدا در جشن هنر شیراز اجرا شد و نه تنها بارها تجدید چاپ شد بلکه اجراهای مختلف هم داشت.

 

صغیری در میانه دهه شصت فیلمی به نام “سفر غریب” ساخت که خط داستانی آن شباهت بسیاری با “ناخدا خورشید”ناصر تقوایی داشت اما صغیری بدشانسی آورد و فیلمش که با بازیگران بومی جنوب ساخته شده بود، مدتها توقیف ماند و درنهایت نیز چندان دیده نشد!

جالب و عجیب آن که بازیگر “ناخدا خورشید” همان داریوش ارجمند ی بود که کارگردانی نمایش “ابوذر” با بازی صغیری را انجام داده بود.

اینکه چرا “مسافر غریب” دیده نشد و “ناخدا خورشید” بالا آمد را صغیری خودش هم نفهمید و در گفتگویی از بهانه های مدیران وقت فارابی گلایه کرد که نصف راش‌های فیلم او را دور ریختند و بهانه‌های فنی تراشیدند تا فیلمش، دیده نشود و نتواند در سینما ادامه‌ی کار دهد.

پوستر فیلم سفر غریب
پوستر فیلم سفر غریب

صغیری بعد از ناکامی در سینما به تلویزیون رفت و یکی دو سریال ساخت و آنجا نیز درگیری با سلایق شخصی مدیران، آزارش داد و درنهایت به نویسندگی ادامه داد و آثاری نظیر “خالو نکیسا، بنات النعش و یوزپلنگ”، “خلخال شوم”، “ام کلثوم”، “انگلیسی‌ها در بوشهر”، “آواز تیتروها” و… را به بازار نشر ارائه کرد.

 

 




فرزان دلجو: با «چارلی باستر» به ایران می‌آیم+اظهارنظر درباره‌ی«صبحانه با زرافه‌ها»، «آقازاده» و…

سینماروزان/حامد مظفری: در دهه پنجاه در سینمای ایران ستاره‌ای متولد شد به نام فرزان دلجو محبوب مخاطبان جوان سینما.

محمد(فرزان) دلجو از بازیگران و کارگردانان شناخته‌شده با «علفهای هرز»، «بوی گندم»، «یاران»، «شب غریبان»، «ماهیها در خاک میمیرند» و…، اخیرا کار ساخت فیلمی با عنوان «چارلی باستر» را به پایان رسانده و برنامه‌هایی برای اکران سراسری آن دارد.

 

فرزان دلجو در این باره به سینماروزان گفت: فیلم «چارلی باستر» مورد توجه کمپانی‌های پخش فیلم قرار گرفته است و با پایان مراحل فنی نهایتا تا ژانویه ۲۰۲۶(دی ماه) در سینماهای سراسری آمریکا به اکران میاید و پس از آن نیز برنامه‌هایی برای اکران در کشورهای دیگر داریم.

فرزان دلجو در پشت صحنه فیلم چارلی باستر
فرزان دلجو در پشت صحنه فیلم چارلی باستر

فرزان دلجو پیرامون خط داستانی فیلم تازه‌اش گفت: «چارلی باستر» روایتگر معصومیت انسان ها در این جهان پر هیاهوست. چارلی باستر قامت زندگیست؛ ثروتش یک دوچرخه هست و عشقش دختر گل فروش محله، شغلش پخش پیتزا ست! او در عین سادگی، دو راز پنهان دارد که کشف این دو راز برعهده تماشاگر است. «چارلی باستر» در دنیایی میان رئالیسم و سوررئالیسم و به گونه‌ای غیرقابل پیش بینی جلو رفته و پایانی غیرمنتظره دارد. در «چارلی باستر» تصویر بیشتر از دیالوگ، قصه را روایت می‌کند.

 

فرزان دلجو تاکید کرد: فیلم «چارلی باستر» به علت قصه انسانی و فقدان صحنه های حاشیه‌‌ساز(!) به امید خدا بعد از اکران خارج در ایران هم قابل نمایش است. البته سال قبل هم می‌‌شد فیلم را به فستیوال فجر داد و تلاش‌هایی از سوی علی عطشانی تهیه‌کننده‌مان، صورت گرفت- اما ترجیح دادیم که امور پس‌تولید را با طمانینه پیش ببریم و امسال بعد از اکران آمریکا، شرایط اکران داخل ایران را فراهم خواهیم کرد.

نماهایی از فیلم چارلی باستر
نماهایی از فیلم چارلی باستر

چقدر شباهت است بین چارلی باستر و فیلم‌های خاطره سازی نظیر «بوی گندم»، «ماهیها…»، «یاران» و «علفهای هرز»؟ و… فرزان دلجو در پاسخ به این پرسش سینماروزان اظهار داشت: شباهت میان کارهای گذشته‌ی من و فیلم چارلی باستر در نگاه متفاوت به سینماست. شاید چارلی باستر به سبک و سیاقی تعلق دارد که در هیاهوی سینمای گیشه و آوانگارد ، به نوعی خودش میخواهد سبکی تازه ای را ارائه دهد؛ سبکی که سال هاست در جهان کم رنگ و کمرنگ تر شده و انگار چارلی باستر سلامی تازه به سینمای امروز هالیوود است.

پوستر فیلم چارلی باستر
پوستر فیلم چارلی باستر

فرزان دلجو اخیرا نگارش و کارگردانی یک تئاتر با عنوان «پرشین تینگز» یا همان «چیزهای ایرانی» را نیز انجام داده که همراه با شهرام شب‌پره و هشت بازیگر سینما و تئاتر اواخر آذرماه در دوبی روی صحنه خواهد رفت. دلجو در چرایی رفتن به سمت این نمایش گفت: نمایش پرشین تینگز، آینه تمام‌نمای جامعه ایرانی در این سو و آن سو ست و راوی زخمهایی است که در پوسته‌ی شکلاتی پیچیده شده است یا به زبان ساده تر این نمایش دارای رویه و آستر(!)ی شیرین بر بطنی دردناک است!!

 

او افزود: اینکه چرا کار طنز را ترجیح دادم متاثر از حال و هوای جامعه ایرانی است. با توجه به شرایط حاضر که تقریبا همه می‌نالند پرداختن به سبک آوانگارد و اقتباس از آثار نمایشنامه‌نویسان نامی چون شکسپیر و مولیر و چحوف و مثلا اقتباس از «در انتظار گودو» و…… فقط ژست روشنفکرانه‌ی بعضی ها را سیراب میکند ! اما ما بر لبه تیغ نمایش پرشین تینگز را آماده اجرا کرده ایم تا انشاءالله هم تماشاگر خاص و هم تماشاگر عام یکسان از آن لذت ببرند.

 

فرزان دلجو گرچه سالهاست ایران نیست اما هرگاه فرصت کند محصولات تولیدی داخل را هم می‌بیند. دلجو به سینماروزان گفت: تا جایی که مشغوله کاری اجازه دهد محصولات همکاران داخلی را می‌بینم. مثلا اخیرا فیلم «صبحانه با زرافه ها»-ساخته سروش صحت و به تهیه‌کنندگی سیدمصطفی احمدی-را دیدم که با توجه به جمیع محدودیت ها بسیار بر دل مینشیند. ما بازیگران و فیلمسازان برجسته ای داریم که خلاقیتشان در بند بازی های رایج سانسور کمرنگ می‌شود. از میان سریال ها «آقازاده»-به تهیه‌کنندگی حامد عنقا و کارگردانی بهرنگ توفیقی- بسیار تماشائی بود و سعی کرده بود هم تماشاگرپسند باشد و هم اجرای استانداردی داشته باشد.

 

او خاطرنشان ساخت: البته که به مانند همه جای دنیا بعضی از فیلم ها و سریال‌ها نیز فارغ از گونه ی کمدی یا غیرکمدی، اسیر تکرار مکررات هستند و آثاری هستند توهین کننده به مخاطب و شاید بسیار مفتضح تر از فیلمهای دهه ۳۰ و ۴۰ خودمان! ولی هنر ایرانی همواره قله‌های خود را داشته و در نهایت فیلم و سریال خوب همچنان داریم و شخصا با بسیاری از همکاران داخل رفاقت تنگاتنگ دارم و برای جامعه هنر آرزوی موفقیت دارم.

فرزان دلجو در حال تمرین نمایش پرشین تینگز
فرزان دلجو در حال تمرین نمایش پرشین تینگز

گفتنی است “چارلی باستر” به تهیه کنندگی پیکچر وان پروداکشن، پیمان جمشید آبادی، پاریس بی، سمیرا آهنین و علی عطشانی کارگردان ایرانی تولید شده است‌ با بازی سیمون مارتین ، سوفیا پاپا شوویلی ، مایکل سولیوان ، روبرو براسکی ، جان هریس ،داریا الاسکار، افشین کتانچی و مایکل مدسون و…

 

بازیگران نمایش «پرشین تینگز» به کارگردانی فرزان دلجو نیز اینها هستند: فرزان دلجو، نیلا زجاجی، عرفان ملکوتی، ایلیا سعادتی، مهسا خان پور ( همسر سابق علی دائی! )، ونداد مساح زاده، آرزو کوچکان همراه با داریوش ایران نژاد و شهرام شب‌پره!

فرزان دلجو: با چارلی باستر به ایران می‌آیم
فرزان دلجو: با چارلی باستر به ایران می‌آیم

فرزان دلجو: با چارلی باستر به ایران می‌آیم
فرزان دلجو: با چارلی باستر به ایران می‌آیم




مرگ امامعلی حبیبی؛ کشتی‌گیری که بدهی مالی، او را به «ببر مازندران» بدل کرد!

سینماروزان/حامد مظفری: امامعلی حبیبی کشتی‌گیر قهرمان المپیک و بازیگر سینما در ۹۴ سالگی فوت کرد.

 

امامعلی حبیبی زادهٔ ۵ خرداد ۱۳۱۰ در بابل بود و کشتی را از بانوی مکتب‌داری به نام ننه‌بیگم آموخت. او در ۱۲ سالگی و بعد از فوت پدر به همراه خانواده به قائمشهر رفت و درکنار کارگری در کارخانه نساجی به تمرینات کشتی‌ روی آورد.

 

او خیلی زود توانایی های خود در فنون ایرانی کشتی آزاد را نشان داد و درنهایت توانست نخستین نشان طلای بازی‌های المپیک ۱۹۵۶ را برای ایران کسب کند و سه عنوان قهرمانی در رقابت‌های قهرمانی جهان، نشان طلای بازی‌های آسیایی ۱۹۵۸ و همچنین پنج عنوان قهرمانی ایران را از خود به یادگار گذارد.

 

امامعلی حبیبی پس از کناره‌گیری از دنیای کشتی، وارد سیاست شد و در سال ۱۳۴۲، کاندیدای مجلس شورای ملی شد و از حوزهٔ بابل برای نشستن روی یکی از ۲۰۰ کرسی مجلس انتخاب شد.

 

فعالیت‌های او در دوران چهار ساله نمایندگی مجلس و تلاش‌هایی که برای کمک به مردم میکرد باعث شد حدود ۱۲۰ هزار تومان زیر بار قرض برود، بنابراین با تشویق دوستان به بازی در فیلم ترغیب شد تا بتواند بدهی طلبکاران را پرداخت کند.

مرگ امامعلی حبیبی کشتی‌گیر و بازیگر سینما
مرگ امامعلی حبیبی کشتی‌گیر و بازیگر سینما

امامعلی حبیبی نخستین‌بار در فیلم سینمایی «ببر مازندران» به کارگردانی ساموئل خاچیکیان ظاهر شد و همکاری خود با خاچکیان را در فیلم «جهنم سفید» ادامه داد.

سپس در فیلم «آدم و حوا»ساخته امیر شروان -که داستانی نمادین از قصه‌ی اساطیری آدم و حوا و هابیل و قابیل داشت-زوج اصلی را با کتایون امیرابراهیمی شکل داد.

 

«رام کردن مرد وحشی» ساخته کمال دانش به تهیه‌کنندگی محمدکریم ارباب-کاباره‌دار معروف و مالک فردوسی‌فیلم/همسر دوم جمیله صادقی – و «مرد جنگل»(کمال دانش) دیگر فیلمهای او بود.

 

ورود امامعلی حبیبی به سینما را می‌توان متاثر از موفقیت کشتی‌گیرانی همچون محمدعلی فردین در سینما دانست، با این حال با اینکه فعالیت‌های بازیگری، عایدی مالی خوبی برای حبیبی داشت اما او هیچ گاه نتوانست در سینما به‌اندازه کشتی، شهرت کسب کند.




مرگ مهرداد فلاحتگر؛ بازیگر نقش سینوهه‌ی سریال «یوسف» و کاشفِ مصطفی زمانی!

سینماروزان/حامد مظفری: مهرداد فلاحتگر بازیگر تلویزیون و سینما در ۶۶سالگی مرحوم شد.

 

مهرداد فلاحتگر زاده ۱۳۳۸ بابل بود و از هشت سالگی با خانواده به فریدونکنار مهاجرت کرد. مادرش از جمله بازیگران تعزیه در فریدونکنار بود و همو بود که فرزند را به بازیگری علاقمند کرد.

او تحصیلات خود را تا مقطع کارشناسی رشته بازیگری در دانشگاه آزاد ادامه داد و فعالیت هنری خود را با بازی در تئاتر آغاز کرد و پس از آن به عرصه سینما و تلویزیون نیز راه یافت.

 

فلاحتگر از اواسط دهه هفتاد و توأمان کار در سینما و تلویزیون را آغاز کرد و از اولین کارهایش می‌توان به فیلمهای «پاکباخته» و «آژانس شیشه ای» و سریال‌ «بازگشت پرستوها» اشاره کرد.

 

او بعد از بازی در سریال «مردان آنجلس» به بازیگر ثابت کارهای فرج‌الله سلحشور بدل شد و در سریال «یوسف پیامبر» در نقش سینوهه پزشک فرعون بازی داشت ضمن اینکه روایتی وجود دارد درباره اینکه در زمان فراخوان انتخاب بازیگر یوزارسیف، این مهرداد فلاحتگر بوده که مصطفی زمانی-از جوانان خوش‌چهره و مستعد مازندرانی و همشهری فریدونکناری خود- را برای ایفای نقش بزرگسالی یوسف پیامبر به فرج‌الله سلحشور معرفی کرده بود و اسباب شهرت زمانی را رقم زد ولی در مقابل هیچ گاه ندیدیم که مصطفی زمانی بعد از مشهور شدن و در پروژه های دوران نامداری خود، فلاحتگر را وارد کار کند…

 

چهره‌ی دوپهلوی مهرداد فلاحتگر باعث شده بود به یکی از بازیگران قابل اتکا برای نقش‌های مکمل خاکستری متمایل به منفی بدل شود و بدین ترتیب شرایطی برایش ایجاد گردید که به غیر از سلحشور و حاتمی‌کیا با کارگردانان مختلف مثل کیانوش عیاری(بودن یا نبودن/سفره ایرانی)، رخشان بنی‌اعتماد(زیر پوست شهر)، بیژن بیرنگ(سیندرلا)، ابراهیم وحیدزاده(عشق فیلم/عروسک)، مسعود کیمیایی(جرم)، سعید اسدی(فرود در غربت)، خسرو معصومی(رسم عاشق کشی و کار کثیف)، واروژ کریم مسیحی(تردید)، کمال تبریزی(دوران سرکشی)، حسن هدایت(محاکمه/جستجو در شهر) و…، همکاری کند.

مرگ مهرداد فلاحتگر بازیگر
مرگ مهرداد فلاحتگر بازیگر

فلاحتگر سابقه تهیه‌کنندگی دو فیلم ویدیویی به نام‌های «شهر اردیبهشت» و «به خاطر خواهرم» را در کارنامه داشت و از این میان «شهر اردیبهشت» را خودش کارگردانی کرده بود. او همچنین یک فیلم ویدیویی با عنوان «تو یک علامت سوال بزرگی» را ساخته بود.

 

مهرداد فلاحتگر از علاقمندان هنر تعزیه بود و اذعان داشته بود: «با وجود اینکه نه اهل خنده هستم و نه اهل گریه اما تعزیه دو طفلان مسلم همواره اشک مرا درآورده…»