از ارزشهای تیم ملی فوتبال ایران کم شد؟⇐هرگز! هیچ‌وقت! به‌ندرت؟ محال است…

سینماروزان/حامد مظفری: تیم ملی ایران در جام جهانی۲۰۲۶ با حضور ۴۸ تیم همچنان در همان مرحله گروهی حذف شد. چیزی از ارزش‌های این تیم کم شد؟ هرگز.

تیم ملی از بازی اول تا بازی آخر، اغلب دفاع میکرد تا گل نخورد؟ چیزی از ارزشها کم شد؟ هرگز.

تیم ملی بارها در تله آفساید گیر کرد! چیزی از ارزش‌های این تیم کم شد؟ محال است…

تیم ملی حتی یک پنالتی‌زن برای جام جهانی نداشت که پنالتی حساس بازی ایران-مصر را از دست ندهد! چیزی از ارزش‌های این تیم کم شد؟ هیچ وقت.

تیم ملی حتی یک کاشته‌زن حرفه‌ای نداشت که کاشته‌های حوالی ۱۸ قدم را گل کند! چیزی از ارزش‌ها کم شد؟ محال است…

تیم ملی حتی برای گل زدن به بلژیک ده‌نفره، تربیت نشده بود و باز هم دفاع میکرد. ایرادی دارد؟ به ندرت.

تیم ملی همچنان و به سبک چهل سال پیش هر وقت که گیر می افتاد رو می‌آورد به فوتبال علی اصغری و انداختن توپهای بلند در هجده قدم حریف بلکه در شلوغی، گل بزند. چیزی از ارزش‌ها، کم شد؟ خدا لعنت مان کند اگر چنین فکری کنیم…

حامد مظفری روزنامه‌نگار و منتقد سینما
حامد مظفری روزنامه‌نگار و منتقد سینما

در کشور ۹۰ میلیونی و با این همه استعداد، تیم ملی ما حتی یک بازیکن فیزیکی مثل علی دایی و کریم باقری ندارد که حتی با طحال پاره و کتف شکسته، ۹۰ دقیقه بجنگند. چیزی از ارزشهای تیم ملی کم شد؟ هرگز…

تیم ملی همه‌ی تلاشش را کرد و از ارزشهایش کم نشد! مشکل از کرواسی و غنا، ازبکستان و کنگو و اتریش و الجزایر بود که برای ما بازی نکردند‌. پس هر چه آه و ناله‌ی بی‌ارزشی دارید بر سر این شش تیم حوالی کنید.

این تیم بی اعتماد به نفس که فقط میخواست گل نخورد تا نبازد و حتی وقتی سوار بازی بود باز هم جرأت گل زنی نداشت، هیچ وقت از ارزشهایش کم نمیشود. بی‌ارزشی مال ما مخاطبان این تیم است که انتظار بی‌دلیل داشتیم…




از امیرعباس هویدا تا قوام‌السلطنه و مستر بین در سریال “کلاغ” !/حامد مظفری در سینماهایلایت مطرح کرد+ویدئو

سینماروزان: سریال “کلاغ” تازه‌ترین همکاری پلتفرم فیلیمو و محمدحسین مهدویان، یکی از آثار کنجکاوی‌برانگیز هفته های اخیر بوده.

حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار سینما در برنامه سینماهایلایت از شبکه ایران ایندیپندنت، با تحلیل کاراکتر بهروزی/رییس ساواک-با بازی محسن قصابیان- به سریال کلاغ پرداخته است.

فرازهایی از گفته های حامد مظفری در سینما هایلایت را بخوانید:

سریال تازه محمدحسین مهدویان با عنوان “کلاغ” از حیث سبک مستندنمایی که یادآور کارهای اولیه وی و بخصوص “ماجرای نیمروز” و “آخرین روزهای زمستان” است، جلب توجه کرده چون مهدویان در این نوع مستندنمایی به بلوغی رسیده که همچنان در سینما و تلویزیون ایران کمیاب است.

وجه داستانی “کلاغ” روایت نرد عشق یک مامور ساواک با یک دختر چریک است. خطی که در “به رنگ ارغوان”- فیلم مدتها توقیف حاتمی‌کیا- نیز آن را جور دیگر دیده بودیم؛ عشق یک مامور به فرزند دو چریک قدیمی!

فضای بصری که مهدویان برای “کلاغ” استفاده کرده، چه رنگ بندی و چه مدل دکوراسیون و چه طراحی لباس، خیلی یادآور دهه شصت است یعنی انگار عمدا سعی شده از قابهای شاد و ملون پرهیز شود شاید به خاطر فرار از ممیزی و هجمه‌ی دلواپسانی که با طلایی نشان دادن دوره پهلوی مساله دارند…

“کلاغ” در عنوان هم یادآور آخرین و تلخ‌ترین همکاری بهرام بیضائی و پروانه معصومی است و هم یادآور فیلمی ترسناک از هانری ژرژ کلوزو ی فرانسوی- در این فیلم فرانسوی، نامه‌هایی از شخصی به نام کلاغ به مردمان یک روستا رسیده و اسرار پنهانی اهالی روستا را فاش می‌کند و جالب اینکه در سریال مهدویان نیز راوی-هادی حجازی فر- انگار در حال نوعی خاطره نگاری ذهنی است که بناست اسرار خودش و آدمهای اطراف را برملا نماید…

“کلاغ” یک کاراکتر رییس ساواک دارد که محسن قصابیان بازی میکند؛ کاراکتری با پیپ و کلاه و پالتویی که از یک طرف یادآور امیرعباس هویدا نخست وزیر مرموز پهلوی دوم است و از طرف دیگر یادآور قوام السلطنه نخست وزیر سالیان قاجار.
تیپ قصابیان یادآور “کمیسر مِگره” هم هست؛ مگره مخلوق ژرژ سیمون نویسنده فرانسوی بود. مگره به غیر از اینکه زمینه تولید  یک سری سریال و فیلم بود از جمله تیپ های محبوب مستر بین یا همون روان اتکینسون هم بود به طوری که اتکینسون در یکی دو فیلم سعی کرد نقش مگره را به طور کاملا جدی بازی کند.

از امیرعباس هویدا تا قوام‌السلطنه و مستر بین در #سریال_کلاغ !/حامد مظفری مطرح کرد
از امیرعباس هویدا تا قوام‌السلطنه و مستر بین در
#سریال_کلاغ !/حامد مظفری مطرح کرد

به غیر از هویدا، پیپ قصابیان، یادآور پیپ رجال سیاسی مختلفی است. در اواخر دهه چهل و اوایل پنجاه، سیاسیون شروع به کشیدن پیپ کردند. قبل از آن سیگار می‌کشند و اغلب سیگار را با دستگاه کوچکی که در جیب جا  میگرفت می‌پیچاندند و با یه لیس به کاغذ می چسباندند. برخلاف هویدا که سعی میکرد با پیپ و عصا، ژست سازی کند، محمدرضا پهلوی بیشتر سیگار می کشید به شیوه ی همفری بوگارت و گری کوپر. البته او سیگاری نبود و برای ژستش می کشید.
روشنفکرهای چپ آن دوران بیشتر سیگار زر می‌کشیدند که ارزان ترین بود و  کارگرها هم میتوانستند بخرند؛ شاید به خاطر ژست همراهی با طبقه کارگر.

ورای این شمایل قصابیان و صداسازی خفه و دوپهلو-در نقش بهروزی- که هم شیرین است‌ و هم ترسناک، سریال کلاغ با استفاده ای تازه از محسن قصابیان، جلوه تازه ای از هنر او را رقم‌ زده.
البته که محسن قصابیان بازیگری بسیار باتجربه است منتها  بعد از حذف حمید فرخ نژاد-که مدتها نقش ماموران امنیتی فیزیکی را کنترات کرده بود- رجوع به قصابیان بسیار بیشتر از قبل شد و تازه معلوم شد او چقدر خلاق تر از فرخ نژاد است و سعی میکند هیچ دو نقش حتی مشابهی را بدون‌ خلق هویت تازه، ایفا نکند و همین است که نقش مکملش در “کلاغ” را جذاب تر از نقش‌های اصلی، کرده.

برای تماشای ویدئو اینجا را ببینید.

 




سریال «بدنام»؛ صرف و نحو «آسیبِ» ژولیت بینوش! بی شق‌القمر و حتی‌المقدور

سینماروزان/حامد مظفری: سریال بدنام را باید یکی از بحث برانگیزترین سریالهای اخیر ایرانی دانست که تقریبا توانسته از ابتدا تا میانه، مخاطب داشته باشد یعنی برخلاف اغلب سریالها-چه تلویزیونی چه پلتفرمی-سازندگان هم برای آغاز و هم برای نقطه عطف، طراحی پسایندی کامل داشته‌اند.

بدنام باز برخلاف بسیاری از سریال سازان به سراغ شق القمر نبوده و نرفته سراغ سوژه‌ی خاص یا غیرمترقبه بلکه یکی از روان‌ترین و پرتکرارترین داستانهای عاشقانه را محور روایت کرده منتها الگو را درست و به‌اندازه پیاده کرده.

خط کلی داستان یادآور رمانس انگلیسی «آسیب» ساخته لویی مال با بازی ژولیت بینوش، جرمی ایرونز ، میراندا ریچاردسون و روپرت گراوس است و اتفاقا تنه‌زنی درام به سیاست در «بدنام» هم مشترک است و همین تلفیق عشق و سیاست است که «بدنام» را در میان سریال‌های ایرانی، خط‌شکن و جذاب برای مخاطب کرده.

درباره‌ی فسادهای اخلاقی یقه سفیدان در ایران تجربیات موفقی شده؛ از سیب سرخ حوای سعید اسدی و تیک اسماعیل فلاح‌پور و شوکران بهروز افخمی تا زندگی خصوصی حسین فرحبخش و دوران عاشقی علیرضا رییسیان و…! اما اینکه حامد عنقا به عنوان طراح «بدنام» کمی جلوتر رفته و یقه‌گیری پدر و پسری الیگارش در تنازع برای وصال یک یلدانام را محور معامله‌ای اقتصادی-لابد با عقبه ی سیاسی- کرده باعث شده سریال همان قدر که برای مخاطب وطنی، جسور باشد برای تندروها، موی دماغ!

«بدنام» ابدا دنبال تطهیر الیگارشهای فاسد نیست بلکه تا حد توان آنها را چوب میزند و زیرکانه چاشنی عشق و شعر و ساز و کافه و دیت را لابلای کار می‌گذارد تا مبادا هدف اصلی که گذران اوقات فراغت است، تحت‌الشعاع قرار گیرد.

سریال بدنام
سریال بدنام

نقطه قوت کار نیز احتمالا همان مایه های ملودرام و عشق و عاشقی های یکباره باشد که عنقا در آنها فراوان تبحر دارد؛ باز برخلاف بسیاری از سریالهای اخیر که به کلیشه ترین و روترین شکل ممکن عشق را تصویر میکنند، عنقا در عشق‌نگاری اخیر خود زورآزمایی دارد در چگونگی گرفتاری آقازاده ای به پوچی رسیده در عشقی تصادفی. این، دریچه ای نیک است به از بین رفتن تصور باطلی که آقازاده های مرفه را توانا در دزدیدن قاپ هر کیسی می‌دانند.

تندروانی که به سریال تاخته اند این دریچه را ندیده‌اند؟. مولودان پول حرام، گاهی به خنگ خداهایی بدل میشوند که فرق نشمه ده‌دست چرخیده با نوازنده‌ی بکر را هم متوجه نمیشوند و اینکه می‌گویند از حرام خوری بپرهیزید تا فرزندان‌تان، گلوی‌تان را نجوند، اینجا به خوبی متبادر شده…

آسیب همان طور که از عنوانش پیداست تقبیحی تکان دهنده بود بر زیاده‌روی جماعتی که چون قدرت سیاسی دارند هیچ چارچوبی قائل نیستند و بدنام کوشیده با همه محدودیت ها صرف و نحوی درست داشته باشد بر همان مفهوم.




درباره‌ی سریال «کلاغ»؛ سایه‌ی هدایت، چپ‌بازی محصلِ مسکو و پرتره‌ی لذیذ گناه!

سینماروزان/حامد مظفری: سریال کلاغ تازه ترین کار محمدحسین مهدویان از نظر بصری کاملا متاثر است از کارهای اولیه این کارگردان و شاید اگر تیتراژ را نخوانیم گمان کنیم در حال تماشای بخش‌های قبل انقلاب آثاری مثل «ایستاده در غبار» یا «آخرین روزهای زمستان» هستیم.

خوشبختانه مستندنمایی مهدویان جواب داده و این رجوع به ماکیومنتری، از نظر بصری، تنفسی است برای جریان سریال‌سازی وطنی. در عین حال- شاید بخاطر گرفت و گیرهای ممیزی- آن نگاه تونل زمانی دهه پنجاهی متداول در کمدی‌نوستالژی‌های این سالها، کمتر جایی در کلاغ دارد و توجیه شده‌اند آن روی تصویر شیک و پیک من‌و‌تویی آن روزگار را ارائه دهند.

کلاغ در متن متاثر است از داستان سیاسی عاشقانه «پرتره گناه» نوشته احمد امید نویسنده‌ی ترک علاقمند به نگارش آثار جنایی. امید که در دهه ۸۰میلادی در روسیه تحصیل کرده، در اغلب داستانهایش جغرافیایی مخوف و کثیف از ترکیه نشان میدهد؛ شبیه اغلب هنرمندان به‌اصطلاح چپ و همین، بهترین دستمایه برای «کلاغ»‌ی است که می‌بایست آن روی شمایل شوخ و شنگ و فسیل‌ی قبل انقلاب را ارائه کند و البته که به سبک‌ «زخم کاری» همچنان لذت گناه است که بناست تریاک رهایی از خوف باشد.

سریال کلاغ
سریال کلاغ

حوادث دهه ۵۰ ایران با چنان شتابی به انقلاب ختم شد که نه انقلابیون و نه سردمداران رژیم گذشته، انتظار نداشتند و شاید یک دلیل اینکه بعد از انقلاب و در ابتدای دهه ۶۰ شاهد برخوردهایی تند از گروهک‌ها بودیم به همین دلیل بود که آنها حتی درکی از تغییر زمانه نداشتند و انگار فقط تخریب مخالف را آموخته بودند.

کلاغ هم متاثر از آن شتاب خیلی سریع وارد ماجرای اصلی میشود و آنچه برایش مهمتر است نه قصه‌ای-که پایان دردناکش معلوم است- بلکه تیپ‌سازی‌های سرگرم‌کننده‌ی مختلف از طرفین درگیر رابطه‌ای ممنوعه و عاشقانه است که یک سرش به کمیته مشترک میرسد و سر دیگرش به اتاق های تیمی و دالان های تاریک التقاط. تیپ‌هایی که بعضا به تور امثال محسن قصابیان خورده و با رگه‌هایی معلق میان کمدی و جدی، خاطره‌ساز میشوند و یادآور کلمبوی دائم الخمر و بعضی به تور هادی حجازی‌فر خورده و امتداد همان تردید بین مغز و قلب هوشنگ-شفق به رنگ ارغوان میشود.

سایه‌ی نریشین سایه‌سایه‌گویان بر کل «کلاغ» محسوس است و یادآور صادق هدایت که برای سایه‌ی روی دیوارش مینوشت؛ سایه‌ی صادق، نوشته‌هایش را می‌بلعید و سایه‌ی جلال-ضدقهرمان کلاغ- حالا به محبوبه‌ای بدل گشته که خود و عاشق را بناست یکجا قورت دهد!




پشت پرده ی تعطیلی دوباره‌ی «من و تو»

سینماروزان/حامد مظفری: شبکه تلویزیونی ماهواره ای من‌و‌تو دوباره گرفتار تعطیلی شد.

این شبکه که یک بار حدود سه سال پیش اعلام تعطیلی کرده بود، اواخر دو سال قبل مجددا پخش برنامه‌های خود را از سر گرفت اما اکنون در اطلاعیه ای اعلام تعطیلی مجدد داده‌.

گردانندگان من‌و‌تو گرچه دلیل تعطیلی خود را مشکلات اقتصادی اعلام کرده اند با این حال همچنان ابراز امیدواری کرده‌اند که بتوانند دوباره برگردند؛ امیدی که شاید جهت یافتن اسپانسری تازه و گردن کلفت‌تر از قبل باشد.

پشت پرده ی تعطیلی مجدد من و تو؟
پشت پرده ی تعطیلی مجدد من و تو؟

من‌وتو یکی از ده ها شبکه ماهواره‌‌ای فارسی زبان بود که اقدام به تولید برنامه برای مخاطبان فارسی زبان کرد. این شبکه ۱۵ سال پیش در لندن راه افتاد و زمانی برند شد که در یک دهه ابتدایی فعالیت خود بر تولید برنامه ها و محتواهای سرگرم کننده و مفرح از هر نوعش چه استیج، چه مستند، چه تونل زمان و بفرمایید شام و تاک‌شو و..‌. مبادرت نمود و حتی تا جایی پیش رفت که الگویش در راه اندازی استیج خوانندگی و بفرمایید شام و ساخت مستندهای تاریخی و برنامه های تونل‌زمان‌طور اسباب کپی برداری بسیاری از استیج ها و کمدی نوستالژی های خالتور داخلی را رقم زد و حتی نهضت ساخت مستندهای ارگانی با صدای ناصر طهماسب فقید را بسیاری، واکنشی به مستندهای این شبکه میدانستند.

من‌و‌تو وقتی یک بار تعطیلی شد در بازگشت الویت خود را بر بازپخش برنامه های تولیدی قبلی گذاشت و تنها تولید جدیدش بر نوعی برنامه های گفتگومحور سیاسی استوار شد که نظیرش در بسیاری دیگر از شبکه های لس‌آنجلسی دیده شد و تقریبا با همان نگاه خطی یکطرفه.

همین نگاه یکطرفه سیاسی بود که باعث نشیب کامل این شبکه شد تا جایی که در ماههای اخیر و بعد از جنگ رمضان، بسیاری از مخاطبان شبکه وقتی روی آنتن می‌آمدند به انتقاد از رویه‌‌ی این شبکه پرداخته و گاهی نیز صدایشان بسته میشد.

 

من‌و‌تو از همان سوراخی گزیده شد که انبوه رسانه‌های جناحی از آن گزیده شدند.

داخل و خارج ندارد، وقتی در تحلیل مدام اصرار بر این باشد که منافع یک فرد یا جناح سیاسی بولد شود، شکست در ارتباط با مخاطب، قطعی است.

همان قدر که رسانه‌های مثلا راست با نقد چپی‌ها و رسانه‌های مثلا چپ داخلی با زدن کیهان و جوان و صداوسیما و… دنبال برآوردن مطامع حامیان مالی خود برآمدند و درنهایت به ریزش مخاطب درافتادند، پهلوی‌چی‌بازی یکطرفه امثال من‌و‌تو هم آنها را در سرازیری انداخت.

همین سه تا و نصفی پلتفرم داخلی اگر مخاطب دارند بابت آن است که سیاسی‌بازی را کنار گذاشته و دنبال تولید محصول سرگرم‌کننده اند و اگر محصولات متاخر صداوسیما کم‌مخاطب‌ند یک دلیلش همین نگاه سیاسی به همه چیز و حتی کمدی سازی است.

در همین نوروز جنگی اخیر سری به کیوسک‌های داخلی که می‌زدیم جز مجلات جدول و سبک زندگی، به ندرت مجله دیگری دیدیم. چرا؟ چون اینها مخاطب واقعی و تکفروشی دارند و به خاطر حفظ مخاطب هم که شده مجبور بودند حتی زیر بمباران، ویژه‌نامه چاپ کنند. مابقی چون اغلب ریشه‌ی جناحی داشتند ابدا برایشان مخاطب اهمیتی نداشت و خیلی زود تعطیل کردند…

من‌وتو با سرگرم‌سازی برند شد و اگر بخواهد مجدد برگردد راهی ندارد که باز برود دنبال تولید استیج و بفرمایید شام و تونل زمان و… که مشتری دارد. سیاسی‌بازی ضدّمخاطب هیچ رسانه‌ای را کنار مخاطب نگه نخواهد داشت و یا باید مدام سیاسیون را تلکه کرد تا بودجه دهند یا باید تعطیل کرد و به استراحت مطلق پرداخت‌.

 




پز مدیران سینمایی با پژمان جمشیدی!؟ /حامد مظفری در سینماهایلایت مطرح کرد

سینماروزان: حامد مظفری منتقد و ژورنالیست سینما در برنامه سینماهایلایت از شبکه ایران ایندیپندنت، درباره رونق گیشه سینماها به واسطه اکران فیلم آنتیک با بازی پژمان جمشیدی و پز مدیران با آمار فروش این فیلم حرف زد.

فرازهایی از حرفهای حامد مظفری در سینماهایلایت را بخوانید:

درگیری در جنگ رمضان باعث شده بود که اکران نوروزی تقریبا از دست برود چون چینش اکران نوروز که با چهار فیلم ارگانی آن هم بدون تبلیغات خاص بود باعث شد تقریبا کم مخاطب ترین اکران نوروز در تاریخ سینما را داشته باشیم. غیر از جنگ رمضان، مشکل اصلی اکران نوروز همان فقدان فیلم سرگرم کننده خالص بود. در ایجاد این وضعیت خود فیلمسازان هم نقش داشتند چون کمدی سازان جرات اکران فیلم در شرایط جنگی را نداشتند اما بالاخره آتش بس رخ داد و دو فیلم کمدی یکی آنتیک و دیگری تاکسیدرمی اکران شد و در این بین فیلم آنتیک که پژمان جمشیدی نقش اصلیش بود، حسابی فروخت و باعث شد دوباره گیشه سینماها ولرم بشود.

 

همزمان با فروش بالای فیلم پژمان جمشیدی، خبری هم آمد درباره ماجرای حقوقی پژمان و درگیری هایی که با یک دخترخانم داشت.

ولی فارغ از اینها آنچه خیلی مهم است اینکه پژمان هنوز برای سینمای ایران کار میکند و این خیلی ویژگی ممتازی است. نگاه کنید که فیلم آنتیک در همان شش و بش آتش بس روی پرده میرود و خیلی زود چند برابر پرفروش ترین فیلم اکران نوروز یعنی نیم شب می‌فروشد.

کار به جایی میرسد که حتی مدیران سینمایی هم به آمار فروش همین فیلم استناد میکنند و پز میدهند که تماشاگر را به سینما برگرداندند ولی حتی یه کلمه هم نمی‌گویند که بالاخره صاحبان فیلم آنتیک-محمود بابایی و هادی ناییجی- ریسک کردند و اکران در این شرایط را پذیرفتند و یک کلمه نمی‌گویند که اگر فیلم پژمان اکران نمیشد، ممکن بود حتی کار به تعطیلی مجدد تعدادی سینما برسد که از دی ماه در حال ضرردهی هستند.

جایگاهی که پژمان بعنوان اله‌مان جلب مخاطب دارد در حال حاضر فقط چند بازیگر معدود دارند و مثلا نوید محمدزاده و رضا عطاران و بهرام افشاری و تا حدودی جواد عزتی و شاید محمدرضا گلزار..‌.

آنچه مهم است اینکه باید از این طور بازیگرها یک جور حفاظت هم کرد و آنها را بعنوان سرمایه سینمای ملی ایران درنظر گرفت تا هدر نروند و اینکه در همان ماجرای حقوقی رخ داده برای پژمان-ورای نتيجه اش که دستگاه قضا تعیین میکند- متاسفانه ساختار مدیریت سینما کاملا منفعل بود دربرابر ماجرا…اما می‌بینیم حالا باز فیلمی از پژمان است که عامل افزایش مخاطب و بیلان دهی مدیران است.

فیلم کامل برنامه‌ی سینماهایلایت با حضور حامد مظفری در شبکه ایران ایندیپندنت را اینجا ببینید.




کدام وادی سیّد؟ آرکاییک‌سازی به سبک هوش مصنوعی؟/واکنش مخاطبان به شهاب حسینی ادامه دارد…

سینماروزان: شهاب حسینی که این روزها فیلم مست عشق ساخته حسن فتحی را در اکران آنلاین فیلیمو دارد، پس از شرکت در آیین بزرگداشت سینماگری مرحوم، چنان هدف انتقادات متعدد قرار گرفت که ناگزیر با انتشار متنی پرایهام تلاش کرد پاسخگوی انتقادات باشد.

شهاب در متن خود آورده: خدایا با همه وجود تو را شاکرم که در تقدیر ازلی خود مرا بی نیاز از آن کردی که بخواهم کاخ آرزوهایم را بر ویرانه های دیگران بسازم و هیچگاه امید مرا که ناامیدی از هر کس جز خودت بود، ناامید نکردی و در این جهان سرشار از اسارتهای بیرونی و درونی، شهد گوارای زیستن در آزاداندیشی را به روح تب زده و عطشناکم چشاندی و نعمت آزادی را از درون قلب و روحم بر من ارزانی داشتی. حال دیگر قلبم نه از تمجیدها می‌شکفد و نه از تحقیرها می‌شکند. مرا آموختی که مهم نیست دیگران مرا چقدر میشناسند. مهم این است که من خود خویشتن را چقدر میشناسم و این است حس خوب دل نبستن به غیر تو مرا خود به این وادی کشاندی و ملال زیستن در برابر چشمان همیشه قضاوتگر و گاه عاری از انصاف را به جانم نشاندی که هرچه کردم آنچه خود خواستند دیدند و هر چه گفتم آنچه خود خواستند، شنیدند و من درس خود را از این آزمایش فرا گرفتم و حال میخواهم که مرا از این وادی به در آری تا از این پس عطایش را به لقای تو ببخشم! آمین. یا یگانه تنها و ای یگانه آشنا…

ابهام بالای متن شهاب نه تنها از پرسشهای مخاطبان کم نکرده بلکه واکنش‌های تازه ای را رقم زده و از همه مهمتر اینکه چرا سید شهاب الدین حسینی، این قدر با ایما و اشاره حرف می‌زند چنان که دارد دیالوگهای یک پروژه‌ی تاریخی‌طور صداوسیما را برخوانی میکند و رک و راست نمی‌گوید که منظورش زدن قید بازیگری است یا صرفا تمدد اعصاب برای گریز از یک دوقطبی بی‌حاصل؟

ادامه واکنش مخاطبان به شهاب حسینی
ادامه واکنش مخاطبان به شهاب حسینی

حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار خطاب به شهاب حسینی نوشته: کدام وادی سید؟ کدام خودشناسی؟ و اگر شناخت خویش اهمیت بیشتری دارد اصلا چرا این چنین موضع گیری دربرابر دیگرشناسی؟ چنان که حس میکنیم آرکاییک‌سازی نوشتارت، حاصل هوش مصنوعی است و نه همان طور که می‌شناسیم‌ت و فی‌المثل در جشنواره فجر۹۸ خطاب به کیمیایی حرف زدی… ای کاش بی سجع‌بازی حرف دلت را بزنی بلکه بیشتر بر دل نشیند…

 




گریز شاهسواری با بنیتا!؟/حامد مظفری منتقد سینما روی آنتن زنده مطرح کرد

سینماروزان: کیفیت فیلمهای جشنواره فیلم فجر۴۴، تعریفی ندارد و اصلی‌ترین دلیل آن هم زیر پا گذاشتن آیین‌نامه جشنواره و وارد کردن بیش از سی فیلم است در شرایطی که منوچهر شاهسواری در فراخوان خودش، سقف را ۲۲ فیلم تعیین کرده بود.

حامد مظفری مدیر رسانه تحلیلی سینماروزان با بیان مطلب فوق به رادیوگفتگو بیان داشت: وارد کردن انواع و اقسام فیلمهای بی‌کیفیت و بدتر از آن انصراف بازیگران برخی از فیلمهای حاضر در جشنواره و انفعال دبیرخانه دربرابر آنها، واقعا مایه تاسف است و نشان‌دهنده‌ی کم‌تجربگی مشاورانی است که دور شاهسواری را گرفته‌اند. مثلا یکی از این مشاوران سابقه تلخی در عوض و بدل کردن جوایز اختتامیه دارد و با همان نگاه انفعالی، حالا مرتب درباره جشنواره مصاحبه میکند بدون آن که جرات کند و بگوید منصب ش در جشنواره چیست؟

حامد مظفری تاکید کرد: شاهسواری برای اختتامیه هم کار سختی در پیش دارد چون برخی بازیگران فیلمهای ارگانی جشنواره -که دستمزدهای میلیاردی از بیت‌المال گرفته‌اند- نیز جشنواره را تحریم کرده و به نشست ها نیامده‌اند و بدیهی است که افتادن در بازی تحریم، باعث میشود آنها به اختتامیه هم نیایند. وقتی رسول صدرعاملی که از خودی‌های نظام است حتی در نشست فیلم ارگانی خودش، حاضر نمیشود، وای به حال اختتامیه.

توصیه حامد مظفری به منوچهر شاهسواری
توصیه حامد مظفری به منوچهر شاهسواری

این منتقد سینما افزود: در این شرایط شاهسواری باید قید مشاوران غلط را بزند و خودش برای خودش تصمیم بگیرد و به فیلمها و بازیگرانی توجه کند که به احتمال زیاد می‌توانند در اختتامیه حاضر شوند. مثلا بازی بنیتا افشاری بازیگر کودک فیلم قایق سواری در تهران، فراتر از بسیاری از بازیگران بزرگسال حاضر در همین جشنواره فجر۴۴ است و دادوستدهایش با پیمان، وجدآور است. قطعا کاندیدای بازیگری است و مناسب برای رفتن روی سن اختتامیه در جشنواره‌ای که چهره‌هایش، گرفتار بازی تحریم شده‌اند. قاعدتا او برای روی سن رفتن نیاز به پوشش مرسوم هم ندارد و گریزی ایجاد می‌کند برای منوچهر شاهسواری که هم پز توجه به استعدادهای تازه را دهد و هم خاطرجمع باشد که برنده، روی سن اختتامیه می‌آید و حرف سیاسی هم نمی‌زند!




درباره‌ی فیلم «جانشین»( ساخته‌ی مهدی شاه‌محمدی): …و بالاخره یک رزمنده‌ی «ایرانی»!/آنتی رمبو!/به‌اشتراک الیاس حضرتی؟

سینماروزان/حامد مظفری: 

+با یک کمین در کردستان شروع میشود و به‌موقع وارد درگیری‌های غرب در دهه شصت میشود؛ قصد ندارد داستان را کامل رو کند پس اول به شخصیت ها میپردازد و با معرفی آنهاست که چفت و بست لازم میان آنها را روشن کرده و کم کم داستان خودش راه می‌افتد.

 

+یک امتیاز «جانشین» دو تکه بودن و رفت و برگشت میان خط مقدم و محل زیست حسین املاکی در گیلان است؛ خوشبختانه حلقه‌ی واسطه این دو را هم نه مثل زیباتر از زندگی، بی‌منطق بلکه معلول صدمه‌ای فیزیکی-ِآلزایمر موقت- قرار میدهد که برای املاکی رخ داده و او را وادار به بازیابی میکند.

 

+نماهای درگیری اطلاعات عملیات در کردستان و مشکلات با تجزیه طلبان و عراق از یک سو و نفوذی ها در سوی دیگر به خوبی و در نماهای ریز؛ دکوپاژ شده‌. -اجرا میتوانست بسیار سریع تر باشد، کارگردانی شاه‌محمدی از مجنون به مراتب جلوتر است ولی همچنان باید فیلم جنگی ببیند و نه فقط سرباز رایان و روایت فتح.

 

+اینکه فقط یک فراز از زندگی حسین املاکی را روایت میکند، کار بدی نیست. مخاطب خسته از پرگویی های زندگینامه ای بجای صفر تا صد زندگی املاکی، فقط قبل و بعد نصر۳ را موجز و مفید می‌بیند. عملیاتی که با انذار «نشه کربلای چهار» به ثمر رسیده. انصافا تهیه‌کننده-روح‌الله سهرابی- در تامین امکانات جهت بازنمایی تصویری آن عملیات، کم نگذاشته.

 

+ سعید براتی سعی خود را کرده که حداکثر استفاده را از جغرافیای کردستان و گیلان-توامان- انجام دهد‌. تلاش او خروجی استانداردی داشته و او اگر جاه طلبی،

پیشه کند و قدری سام پکین‌پا ببیند، به نتایج به مراتب بهتری خواهد رسید. این همه بستن و خرد کردن نماها و استفاده از چند دوربین؟ چرا؟ مستندنمایی؟ یا شاید هم به دلیل جنس جنگ در کردستان که به جای دشت و هورهای چشم‌نواز پر از کوه و سنگ و سنگلاخ است و همچنان هم برای فیلمبرداری های هلی شات در نقاط صفر مرزی، دست و پا بسته؟

+بخشی از زیبایی فیلم مرهون انتخاب لنزهای کلاسیک در لوکیشن های گیلان است. سعید براتی آن نگاه توریستی به شمال را کنار زده و منطبق با ذهنیت پرنوسان املاکی سکانس‌های خاص شمال را پی ریزی کرده تا به آن سکانس نهایی پرت شدن دخترک در رودخانه و شیرجه املاکی و بازیابی حافظه برسیم.

فیلم جانشین
فیلم جانشین

+بازی آرمان درویش چشمگیر و کاملا تداعی‌گر یک سردار ایرانی بی‌ریا. نقطه قوت بازی وقتی خود را نشان میدهد که وارد تکه دوم می‌شویم و به گیلان می‌رویم و بازی در سکوت و با نگاه های آرمان خود را نشان میدهد. در سکانسهای جنگ نیز آرمان را یک رزمنده‌ی ایرانی می‌بینیم؛ او رمبو نیست -برخلاف تنگه ابوقریب -و عین واقعیت بی‌نفاق سرداران جنگ را درک کرده و بروز داده؛ فرماندهان ایرانبان را ساده ولی بُرّا عرضه میکند. آرمان قاعدتا باید یکی از کانديداهای سیمرغ باشد.

+ورود شکیب شجره با گریم میرزا کوچک خان! سورپرایز فیلم است. شجره با لهجه گیلکی و لحن طنازانه خود، بالفور مکمل قهرمان میشود؛ تک‌تیراندازی واکنش‌سریع  که قوای دشمن را مثل گراز، قلع و قمع میکند.

+بازیگران مکمل خوب توزیع شده اند، امیرحسین هاشمی عالی است، امیر آقایی تیپیکال ولی کارراه‌انداز، پیام احمدی نیا کاملا تیپ پاسدار و با گریمی مشابه الیاس حضرتیِ جوان!؟

بازیگر جوان نقش همسر املاکی-سارا توکلی- هم خود را نشان میدهد. تک‌تک اینها لایق کاندیداتوری هستند.

 

+نمایش به‌جای یکی از واقعیت‌های جنگ که برخلاف تصور عامه، فرمانده لازم نیست مرتب در نبرد باشد و گاهی با چیدمان درست نیروهاست که از همان سنگر می تواند مدیریت کند، به فیلم جلوه‌ای پژوهش‌محور هم داده.

 

-پایان بندی، طولانی است-یحتمل بخاطر تبدیل به سریال- و اینکه میخواهد شیرفهم کند که املاکی همدوره‌ی همدانی و سلیمانی بوده، زیادی اغراق است؛ علی‌الخصوص آن چاکرم مخلصم تلفنی خطاب به همدانی و پیام فرستادن برای حاج قاسم! ارگان‌های حامی اگر قدری شُل کنند، تکلف کمتر میشود. بگذارید کارگردان و تهیه‌کننده، کار درست را بدون پروپاگاندا انجام دهند.

 

-دیالوگها برخی جاها خیلی کتابی است. باید پولیشی بخورد، تدوین مجدد میتواند هم به دیالوگ ها جان دهد و هم اضافات بخش پایانی را کم کند. سکانس‌های سی.جی و تخیلات املاکی نیز میتواند بهتر بازیابی گردد.

 

چشم‌انداز؟

با قدری تعدیل یک نسخه ۹۰ دقیقه ای سینمایی خوب می‌توان از آن بیرون کشید؛ نسخه ای که هم میتواند مخاطبان اکشن‌طلب را جلب کند و هم مایه‌های ملودرام گیلان میتواند رمانس‌دوستان را همراه سازد! برخلاف اغلب آثار جنگی، «جانشین» فیلمی مردانه نیست و هم زنان و هم مردان می‌توانند آن را ببینند و تکه‌هایی برای همذات‌پنداری بیابند.

 




درباره‌ی فیلم «پُل»(ساخته‌ی محمد عسکری): کیارستمی وسطِ خیبر!

سینماروزان/حامد مظفری:

+افتتاحیه با نماهایی دیدنی از جنگ و بعد خیلی زود حوالی خیبر میرود و داستان ساده و بی آلایش خود را منزل به منزل روایت میکند؛ داستانی که گرچه انتهایش قابل پیش بینی است اما قدرت تصویر باعث میشود، باز بخواهیم دنبالش کنیم.

+تجربیات جنگی قبلی محمد عسکری باعث شده هرازگاه نماهای جاندار جنگی را وارد کند تا داستان لاغرش از تک و تا نیفتد. او به خوبی دکوپاژ جنگی مناسب پرده‌ی عریض را آموخته؛ تلفیق همگون خرده‌پلان‌های ریز، متوسط و درشت و کات‌های سریع و استفاده موثر از صدا به‌عنوان بُعد پنجم تصویر.

++ورود به زندگی مرد عرب-با بازی سعید آقاخانی-و دخترش-سارا حاتمی- و تلاش پسرک برای کمک به آنها یادآور ماجرای موسی و شعیب نیست؟ اسم جوان هم که موسی است و عشق ناگفته هم که پدیدار میشود بین جوان و دختر عرب. منتها میخواهد داستان موسایی را بگوید که خیلی زود از شعیب گذر میکند اما به راهی میرود که شعیب پیشنهاد میدهد‌…
گویا خواسته حرکت پله به پله و رشد معنا را شرح دهد؛ ورای اینکه جنگ را برای طرفین، شوم میداند، به خوبی به پرورش آدمیان ناگهان‌گرفتار در جنگ میپردارد. آنها که نه به دلخواه بلکه به ناچار گرفتار غائله شده‌اند. حالا که جنگ دوازده روزه را هم کاملا ناخواسته پشت سر گذاشتیم شاید درک جوان محوریِ پل، راحت‌تر باشد.

-سکانس باران مجید مجیدی تداعی نمیشود آنجا که موسی به دید زدن دختر عرب می‌پردازد؟ همان فیلمی که هیات داوران جشنواره فجر، کلی تحویلش گرفتند تا سگ‌کشی بیضایی فقید، دیده نشود! و برعکس شد در اکران و آرای مردمی.

+لاغر کردن روح الله زمانی و کنترل بازی‌اش و جدا کردنش از آن لحن آذری طنازانه و فهماندن جایگاه پرسوناژ که خطا نکند و برخلاف مواردی مثل -موقعیت مهدی- حرکت اضافی، کمتر داشته باشد. روح الله زمانی شانس آورده و تحت نظر تکنیسین خوبی به کار گرفته شده؛ تا ریاضتی بکشد و از آن بدلِ حسین عابدینی بودن درآید.

فیلم پل
فیلم پل

-پدرام کریمی در دراماتورژی، لنگ‌ میزند و انگار برای نماها، فقط شرح تصویری نوشته‌. فیلمنامه‌ی جنگی با چنین تصاویر خالصی، متن‌ی به مراتب قدرتمندتر میخواست.

+پر پلان و بی کم‌کاری. تقریبا هر نما را به چشم یک قاب کاملا سینمایی دیده و نتیجه فیلمی شده پر از قاب های چشم‌نواز. یحتمل یکی از شانس‌های دریافت سیمرغ تجلی اراده‌ی ملی برای مدیران تولید- ابوالفضل غلامحسینی وعلی ساداتیان- است‌. تجربه تهیه‌ی درخت گردو به مصطفی احمدی کمک کرده تا یک درام جنگی خوش‌سیما ارائه دهد.

+بازی متفاوت سعید آقاخانی در نقش عرب فراری از جنگی که صدام به راه انداخته، درخور است. آقاخانی دیگر به وزنه ای برای هر نقشی بدل شده و با پرهیز از شوآف و کشف و شهود شخصی کارش را پیش میبرد و میتواند کاندیدای سیمرغ مکمل باشد. درست در نقطه مقابل سروش صحت…

-سروش صحت، بازی یادش رفته؟ وقتی صحت میاید در نقش راننده لندکروز، آنجاست که ارزش کار آقاخانی را بیشتر درک میکنیم. صحت بازیگر نیست و نچسب شده؛ مثل چسباندن مدیری به درخت گردو. سروش با همان لحن کتاب باز آمده وسط پل خیبر. شانس آوردیم که در اواخر فیلم وارد میشود وگرنه‌…

+فیلم پل، مفهوم گرفتاری در قضا و قدر را به خوبی عنصری کرده برای پیشبرد ماجراهای جوان. اینکه دل به آب بسپار و به فکر ساحل نباش؛ مفهومی متعالی است که سالها پیش، هور در آتش(عزیزالله حمیدنژاد)هم همان را انتقال داد‌. محمد عسگری به دنبال ساخت روایتی انسانی از جنگ بوده و قاب های کارت پستالی‌اش از متن و فرامتن جنگ، اگر درامی قوی‌تر می‌داشت به مراتب جذاب‌تر بود اما در روزگاری که دوروبرمان پر شده از شلختگی بصری، فیلم پل یک کیمیاست و جاهایی یادآور همان ظرافت های انسانی عباس کیارستمی. شاید اگر کیارستمی عازم خیبر میشد و فقط ضبط میکرد، چنین خروجی دوراز انتظار نبود.

+حرکات درست دوربین روی زمین، روی آب، زیر آب روی پل، دوربین چنان قدر است که دیگر به کمبود داستان فرعی فکر نمی‌کنیم و همراه می‌شویم. دوربین به آرامی نزديک میشود به حادثه، به دقت آن را آنالیز میکند و گاهی تند و گاهی آرام، حادثه را ترک میکند. قطعا کاندیدای سیمرغ فیلمبرداری برای داود محمدی.

+بازسازی پل خیبر شاهکار مهندسی ایرانی در جنگ بهترین کمک را کرده که نماهای اکستریم از بالا را وسعت دهد.

+همبستگی هیاتی ایرانیان برای جمع و جور کردن پل تخریب شده را به درستی اجرا کرده. ایرانی‌جماعت، را چه به برنامه؟ لیدری میخواهد-مثل جوانک داستان-که به آب بزند و جلو بیفتد و بقیه را دنبال خود بکشاند تا پل منفجرشده،  ترمیم شود.




درباره‌ی فیلم «قمارباز»(ساخته محسن بهاری): بانک سپه و هکر تک‌بُعدی!/کوروش لایق سیمرغ!

سینماروزان/حامد مظفری: 

+شروع با تعلیق و پیگیری معمای جنایی امنیتی در گفتگوی دو شخصیت بازجو و مظنون! آن هم در میان جنگ دوازده روزه. +پیشروی داستان با قرارگیری بازجو و مظنون در موقعیت‌های متناقض و عوض و بدل کردن جای آنها.

 

+ورود بموقع به ماجرای هک بانکی، تعلیق لازم را خلق میکند و اینکه سعی میکند مهندسی داده‌ها را در زمان بندی دقیق انجام دهد، سبب‌ساز حفظ گره و تداوم پیگیری است.

+محدودیت لوکیشن و لوباجت بودن، دست و بالش را بسته ولی سعی میکند با گسترش عرضی داستان و ورود چند شخصیت مکمل مرموز، معما را با مخاطب، حل کند و نه جلوتر.

 

+ ضرباهنگ، کمتر می‌افتد و تزریق قطره چکانی اطلاعات و سعی در حفظ تریلینگ تا انتها، نقطه قوت اصلی است و پرهیز از افتادن به دام امنیتی بازی های تلویزیونی، قوت بعدی است. بیشتر هیچکاک را الگو قرارداده و عین همان را پیش برده؛ بی ادا و بدون هر گونه لکنت.

+درگیری های دوپهلوی زن و مردی به‌اندازه است. زوج جوان بیخیال دهه هشتاد ی و مزه پرانی هایشان، همان قدر که نمک ماجراست، ظن را به سمت حضور آنها در دامنه‌ی ماجرا می‌برد.

فیلم قمارباز
فیلم قمارباز

+تغییر مظنون از مرد به زن و از زن به مرد و تصویر درست از تکنیسین‌های بی تعهد که فقط اپراتور هستند و هرچقدر بخورند و بچاپند باز برایشان مرغ همسایه غاز است و به عشق یک اقامت خارجی، رسوا میکنند خود و هم‌پالکی را. تک‌بُعدی بودن هکر را خوب درآورده و زنهار درستی بر استفاده‌ی پرخطر از افراد تک‌‌منظوره در مسئولیت‌های حساس.

-بازی با تصویر در آینه زیادی بیرون نزده؟

+بازی های کوروش تهامی و آرمین رحیمیان، به شدت با فهم ژنریک پیش رفته و تهامی در نیم ساعت پایانی و فقط با اجرای یک سکانس ممزوج با تخیل، بلوغ بازیگری خود را متبادر میکند: تهامی نقشهای درخشانی در برف روی شیروانی داغ و رگ خواب و حتی آشوب هم داشت و اینجا نیز با حضور خود جان بخشیده به درامی معمایی که محدودیت لوکیشن، داشته! امید که این بار حقش را نخورند و سیمرغ را بگیرد.

+تمهید منطقی برای حجاب در نمای داخلی

+پایان بندی منطقی در زیر کُد بردن هکر و تبدیل جاسوسِ بیگانه به عامل خودی! که خود باز گرفتاری ذهنی مخاطب را افزون میکند و فیلم تمام میشود و باز منتظر بازی خوردن تازه هستیم.

 

-دیالوگ

درباره جنگ هیچکی راستشو نمیگه!

 

 




علی نصیریان یا علی‌یار در شیر سنگی؟؟ استاد! کوتاه بیا! 

سینماروزان/حامد مظفری: علی نصیریان در واکنش به استفاده از تصویر کاراکتر علی‌یارِ فیلم شیر سنگی بر پوستر جشنواره فیلم فجر۴۴ طرف گفتگویی قرار گرفته و فرموده، مخالف این است که تصویری از ایشان بر پوستر جشنواره قرار داده شود و اگر میدانسته، حتما مخالفت میکرده!

 

اول. اظهارات بازیگری مثل نصیریان زمانی می‌توانست منطقی باشد که پوستر جشنواره مزین می‌شد به پرتره‌ای شخصی از خودشان و نه کاراکتری که بازی کرده.

جناب نصیریان! حتما بهتر از ما می‌دانند که بر پوستر فجر۴۴، تصویری از علی‌یار است آن هم با ردّ فشنگ بر شانه؛ پوستری که اجرای آن می‌تواند کاملا متاثر از جنگ ۱۲ روزه باشد. اگر نصیریان معتقد است که علی‌یارِ شیرسنگی، خود ایشان است که هیچ وگرنه فیلم شیر سنگی به غیر از ده ها بازیگر و دست اندرکار تولید، تهیه‌کنندگانی دارد که مالک اصلی فیلم هستند و آنها هستند که شرایط خلق اثر و کاراکتر را رقم زده‌اند!

پس حداقل انتظار بود که ایشان اعتراض خود را اول به تهیه‌کننده و کارگردان فیلم اعلام کند و بعد کلا و شاید متاثر از جوگیری سیاسی، بخواهد فاز مخالف بگیرد.

 

دوم. چرا میگوییم شاید جوگیری ؟ به دلیل اینکه جناب نصیریان به غیر از چندین بزرگداشت که به بهانه های مختلف برایشان گرفته شده و اغلب هم برایشان پوستر و بنر زده‌اند، در همین جشنواره فیلم فجر و در دوره ۲۵، بزرگداشتی ویژه در فجر به خود دید که هم پوستر داشت و هم تیزر و آنونس مخصوص به خود. فجر که همان فجر است و فقط در فجر۲۵ علیرضا رضاداد، دبیر بود و در فجر۴۴، منوچهر شاهسواری که این دومی بالاخره یک کارنامه تهیه‌کنندگی در سینما و تلویزیون هم دارد!

اگر طراحی پوستر، فی‌نفسه، امری بد است چرا جناب نصیریان در همان فجر۲۵، با برپایی بزرگداشت و طراحی پوستر، مخالفت نکرد تا تکلیف بقیه را روشن کند؟

باز هم میگوییم آنچه بر پوستر رفته، تصویری از فیلم شیر سنگی محصول فارابی به کارگردانی مسعود جعفری جوزانی و تهیه‌کنندگی مشترک جوزانی و علیرضا شجاع‌نوری است-که غیبت این دومی نیز در رونمایی پوستر پرسش‌برانگیز بود-ولی تا اینجا که به عنوان یکی از تهیه‌کنندگان فیلم، مخالفتی بروز نداده.

 

سوم. اظهارنظر اخیر نصیریان، یک فایده هم داشته و اینکه برگزارکنندگان جشن و جشنواره و بزرگداشت، از حالا به بعد بدانند ایشان علاقه‌ای به این جور مراسم ندارند و چه بهتر که از حالا به بعد به سراغ ده‌ها هنرمند متواضع‌تر بروند که سالهاست دارند کار می‌کنند منتها چون موج‌سواری بلد نیستند دریغ از یک بزرگداشت در همین جشنواره فجر! نمونه میخواهید؟ یکی اش فرخ نعمتی با کوله باری از تجربه از تشکیلات و هتل کارتن تا ماهی‌ها عاشق میشوند، آتش سبز، برف روی شیروانی داغ، سرو زیر آب، علفزار و…! بازیگری که از سینما تا تئاتر و تلویزیون و از اجرا تا صداپیشگی تجربه دارد و هم صدا و هم سیمای استانداردی داشته و هرجا که بوده-حتی در ایدئولوژیک ترین آثار- عامل افزایش کیفیت بوده.

 

تتمه. سعدی شیرازی در باب هشتم گلستان و در آداب صحبت تعریضی زده به درختی بی‌ثمر به نام سرو و آورده است: حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عزوجل آفریده است و برومند هیچ یک را آزاد نخوانده‌اند مگر سرو را که ثمره‌اي ندارد. گویی درین چه حکمت است؟ گفت: هر درختی را ثمره معین است به وقتی معلوم. گاهی به وجود آن تازه‌اند و گاهی به عدم آن پژمرده شوند و سرو را هیچ از این نیست و همه ی وقتی خوش است و این است صفت آزادگان.

به آنچه می‌گذرد دل منه که دجله بسی/پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد/گرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم/ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد…

و بِه آن که یا کریم باشیم یا آزاد!

حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار
حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار

 

 

 




انتقامِ فیلم «ماجراجویی در جزیره جیمز باند» از اساتیدِ بلعیدن تخم مرغ درون!

سینماروزان/حامد مظفری: درسالهای اخیر در تولید کمدی تجاری دست زیاد شده و بسیاری در حال تولید کمدی های عمدتا نوستالژیک هستند و وضعیت گیشه را که می‌بینیم بیش از نیمی از این آثار مثلا تجاری در همان چیزی که لنگ میرنند وجه تجاری قضیه است یعنی بعضا حتی نتوانسته اند نصف هزینه بازیگران خود، عایدی داشته باشند‌.

 

یکی از تازه ترین کمدی تجاری هایی که در تراکم اکران روی پرده رفته را بهمن گودرزی با همان تیم احسان ظلی‌پور-حمید پنداشته تولید کرده؛ فیلمی به نام «ماجراجویی در جزیره جیمز باند» که ادامه فعالیت این گروه در ساخت فیلمهای تجاری در سواحل تایلند است. همین گروه دو سال قبل هم فیلم «هاوایی» را به سینماها ارائه کردند که در یکی از بدترین ادوار اکران، پرمخاطب بود.

 

“…جیمز باند” فیلمی است که برای خنداندن و تجارت تولید شده و اولین تفاوت آن نسبت به کمدی های شکست خورده، تایم‌بندی مناسب فیلم است؛ به هر حال بهمن گودرزی از شیش و بش تا حالا مدام فیلم تجاری ساخته و فهمیده وقت مخاطب را نباید بگیرد و زود سر و ته قضیه را هم می‌آورد و تمام.

دومین تفاوت در وارد کردن یک سری اشارات اجتماعی روز مثل ماجرای قاچاق اعضای بدن و ورود به زندگی کلاهبردارانی است با پسوند “دوکتور” که در بحران های اقتصادی جامعه، خود را به عنوان استاد انگیزش یا پرفسور موفقیت و… جا زده و به این ترتیب مشتی جماعت به بن‌بست‌رسیده را فریب داده و با فروش بسته های مثلا موفقیت در کوتاه مدت یا برگزاری دوره‌های تهییج احساسی، آنها را تلکه میکنند.

 

بهمن گودرزی همین دو موتیف را به داستانی ساده‌پسند پیوند میزند و ماجراجویی را به جزیره جیمز باند می برد و هم خنده میگیرد و هم به نوبه ی خود انتقامی میگیرد از اساتیدی که هی می‌گویند قورباغه‌ات را قورت بده.

 

زوج محسن کیایی-سام درخشانی شاید نترکانند اما دو به دوهایی که دارند، جواب میدهد و مخاطب می‌تواند پف‌فیل‌ش را بخورد و تا انتها داستان آنها را دنبال کند. خوشبختانه اثری از نوستالژی‌بازی نخ‌نما در فیلم‌ نیست و فیلم با حداقل شش‌و‌هشت‌های لس‌آنجلسی پیش میرود و بیشتر می‌کوشد داستان خود را پیش برد و از آن مهم‌تر بی پایانِ سفارشی و مثلا درس‌آموز در تنبه زوج هفت‌خط، فیلم را جمع می‌کند.

فیلم ماجراجویی در جزیره جیمز باند
فیلم ماجراجویی در جزیره جیمز باند

بهمن گودرزی بازیگران نه چندان شناخته شده را در نقش‌های فرعی به کار میگیرد و شاید چون فشاری به آنها نمی‌آورد گهگاه حتی آنها را بامزه‌تر از زوج اصلی میکند… فیلم یک بازیگر شناخته‌شده‌ی تلویزیونی-بهراد خرازی- را نیز با گریمی تازه به عنوان قطب منفی اصلی دربرابر زوج خود قرار می‌دهد و می‌بینیم که خرازی چه خوب قدر فرصت را دانسته و نقش کوتاهش را به فرازی شیرین بدل میسازد.

 

«…جزیره جیمز باند» نه ادعای جریان‌سازی اجتماعی دارد و نه آویزانِ پژمان و نیکخواه و بهرام و امثالهم است. قابل تحمل بودن آن برای مخاطب عام سندی دیگر است بر آن که حتی در تجاری‌ترین حالت نیز باید تکنیسین باتجربه را به کار گرفت. بهمن گودرزی نشان می‌دهد دستیاری امثال ایرج قادری و مجید جوانمرد و محمدهادی کریمی و سعید سهیلی و مهدی فخیم‌زاده و همکاری با برادران شایسته در دوران رونق هدایت‌فیلم و سپس حرکت تدریجی و از شیش و بش تا آتیش بازی و سپس ثبت با سند… و بعدتر ما خیلی باحالیم و هاوایی، باعث شده در تجاری‌سازی به بلوغی برسد که در خیلی از مدعیان خالتوریسم، وجود ندارد.

 




مرگ مولف!/بهرام بیضایی در ۸۷سالگی فوت شد

سینماروزان/حامد مظفری: بهرام بیضایی مولف حاذق سینما و تئاتر ایران در ۸۷ سالگی و تقریبا مقارن زادروزش در آمریکا فوت شد.

بهرام بیضایی در ۵ دی ۱۳۱۷ در تهران و در خانواده‌ای اهل شعر و سخن و ادب به دنیا آمد. در کودکی اغلب از مدرسه به سینما می‌گریخت و فیلم تماشا می‌کرد. سالِ ۱۳۳۰، با خودکشیِ صادق هدایت، با کار و سرگذشتِ هدایت آشنا شد و از او تأثیر گرفت و حتی بعدها فیلمنامه «آخرین روز هدایت» را درباره صادق هدایتی نوشت که در محاصره شخصیت‌های داستان‌های خود قرار گرفته!

بیضایی بعد از دیپلم وارد دانشگاه تهران شد اما تحصیل در رشته ادبیاتِ فارسیِ دانشکدهٔ ادبیاتِ دانشگاهِ تهران را رها کرد؛ به دلیل عدم قبول پیشنهادش برای ارائه پایان نامه ای درباره تاریخ نمایش ایران ولی بعدتر حاصلِ پژوهش‌هایش را به صورتِ کتابِ نمایش در ایران منتشر کرد.

بیضایی که از کودکی و بعدتر جوانی با تعزیه هایی که در مناطقی مثل دماوند و کاشان دیده بود به تعزیه علاقمند شد و بعد از ترک تحصیل، به نمایشنامه‌نویسی گرایید، آن هم با بهره گرفتن از شیوه‌های تعزیه و در عین حال با الهام از انبوه داستان های هزار و یک شب که زمانی در قصه های مادربزرگ خود یافته بود.

نخستین نمایشنامه‌هایش – مانندِ پهلوان اکبر می‌میرد – با گروهِ هنرِ ملّی اجرا شد و بعد از نگارش چند نمایشنامه مختلف نظیر -میراث و ضیافت و سلطان‌مار-با اشارات سیاسی متعدد- از اواخر دهه چهل با ساخت فیلم کوتاه عمو سبیلو-برای کانون- وارد عرصه فیلمسازی شد و دو سال بعد که اولین فیلم بلندش-رگبار-را ساخت به شدت مورد توجه قرار گرفت.

بهرام بیضایی یک تفاوت بزرگ با تمام‌ هم‌نسلان خود و فیلمسازان موسوم به موج نو داشت؛ او در دوران کاری‌اش، فقط یک نمایشِ تلویزیونی، پانزده نمایشِ صحنه‌ای، چهار فیلم کوتاه و ده فیلم بلند سینمایی ساخت که به نسبت دوران بیش از نیم قرن فعالیت‌ش عدد بالایی نیست ولی بیضایی یک‌دم بیکار ننشسته و بیش از پنجاه نمایشنامه و فیلمنامه مختلف نوشت که گرچه اغلب آنها امکان تولید و اجرا نیافتند ولی با چاپ در قالب کتاب به یکی از مهمترین منابع برای درس‌آموزی علاقمندان سینما و تئاتر بدل گشتند.

مرگ بهرام بیضایی
مرگ بهرام بیضایی

بیضایی چه در تئاتر و چه در سینما گزیده‌کار بود اما تک‌تک آثارش ارزشهای خود را به عنوان یک محصول متمایز هنری داشتند؛ از غریبه و مه تا چریکه تارا و از مسافران تا شاید وقتی دیگر و از باشو تا سگ کشی و بالاخره وقتی همه خوابیم، بیضایی کارگردانی نشان می‌دهد که برای دقیقه‌به‌دقیقه اثرش، وسواس داشت و همین وسواس بود که در ساختار غیرصنعتی سینمای ایران به عنوان یک مانع بزرگ برای دوام فعالیت بیضایی، ظاهر شد.

در تئاتر نیز بیضایی به جز یک اثر-بانو آئویی که برگرفته از متنی ژاپنی بود و ظاهرا پایان‌نامه مژده شمسایی بود و نام وی را به عنوان کارگردان داشت ولی کاملا با هدایت بیضایی روی صحنه رفت – تمام آثاری را که اجرا کرد-؛ از افرا تا شب هزار و یکم و از کارنامه بندار بیدخش تا مجلس شبیه… و از آرش تا طرب نامه و چهارراه، همه متونی غنی داشتند که گاه تازه بعد از دیدن نمایش و خواندن مجدد نمایشنامه بود که قدرت تالیف هویدا میشد.

ردّپای بیضایی نه فقط در آثار خودش بلکه در آثاری از دیگر همکاران همچون طلسم، روز واقعه، سلندر، سایه به سایه، خط قرمز، پرده آخر، کفش‌های میرزانوروز، دو فیلم با یک بلیت، سلطان و شبان، دونده، فصل پنجم و.‌‌‌..، مشهود بود.

بیضایی در دوران حرفه ای خود، یک بار در دهه شصت و یک بار در دهه هفتاد مهاجرت به سوئد و فرانسه را تجربه کرده بود و هر دو بار به ایران برگشته بود و کار را ادامه داده بود با این حال آخرین مهاجرت او در اواخر دهه هشتاد به آمریکا، بازگشتی نداشت چون این بار دیگر دانشگاه استنفورد شرایط کار و پژوهش او را فراهم کرده بود تا بیضایی بتواند هم بنویسد و هم نمایش‌هایی مختلف را اجرا کند و چه افسوس که همین امکان ساده خلق و فعالیت هنری برای هنرمندان اصیل کمتر در داخل فراهم میشود و به‌جایش جماعتی خنگ آویزان به پسوند «دوکتور!» بر صدر می‌نشینند.
بیضایی چه نیک گفته بود در دیباچه نوین شاهنامه-فیلمنامه قدرنادیده اش: هر که به هنر سرافراز شد، بی‌هنران بر خون وی دلیرند.

بیضایی دو بار ازدواج کرده بود، یک بار در دهه ۴۰ با منیراعظم رامین‌فر-خواهر ایرج رامین‌فر طراح صحنه- و بار دیگر در دهه ۷۰ با مژده شمسایی-فرزند منوچهر شمسایی نورپرداز تلویزیون/که نیروی فرهنگ معیری طراح گریم مسافران بود-

بیضایی از ازدواج اول خود سه فرزند به نامهای نیلوفر، نگار و ارژنگ و از ازدواج دوم خود یک پسر به نام نیاسان داشت.




مرگ شیرین یزدان‌بخش؛ مادری کاریزماتیک، مشابه مامان محترم خودم!

سینماروزان/حامد مظفری: شیرین یزدان بخش بازیگر سینما و تلویزیون در ۷۷ سالگی مرحوم شد.

 

شیرین یزدان‌بخش متولد ۱۳۲۷ اصفهان بود و در چهار سالگی به‌دلیل شغل نظامی پدرش به بهبهان در استان خوزستان مهاجرت کرد و سال‌های بعدی زندگی خود را در شهرهای مختلف گذراند.

 

علاقه به هنر از نوجوانی در او ایجاد شد و خیلی زود او را به مخاطب ثابت تئاتر بدل کرد.

 

یزدان بخش که در جوانی به استخدام اداره دخانیات درآمده بود، بعد از مهاجرت به تهران نیز همچنان علایق خود به تئاتر را دنبال کرد و به مخاطب ثابت نمایش هایی تبدیل شد که در تئاترشهر و خانه هنرمندان اجرا میشد.

 

همین علاقه به تئاتر بود که کم کم او را وارد محافل هنری کرد و در اواخر دهه هشتاد و طی آشنایی با افشین هاشمی در تئاترشهر با پیشنهاد بازی در فیلم لطفا مزاحم نشوید مواجه شد و چنان رئال نقش خود را درآورد که برای همین فیلم سیمرغ نقش مکمل جشنواره فیلم فجر۲۸ را گرفت.

 

پس از آن یزدان‌بخش با سیل پیشنهاد مواجه شد و توانست در جدایی نادر از سیمین، بوسیدن روی ماه و ابد و یک روز بازی کند و برای ابد… نامزد سیمرغ نقش مکمل زن شد.

 

یزدان‌بخش در عین نابازیگری چنان خود شخصی‌اش را به کاراکترها تزریق میکرد که خیلی زود یکی از گزینه‌های اصلی ایفای نقش مادران و مادربزرگ‌های محکم، شد.

 

یزدان‌بخش در طی حدود پانزده سال در بیش از بیست فیلم در ژانرهای مختلف بازی کرد؛ از برف روی کاجها، استرداد، آشغال­‌های دوست داشتنی، برف، بهمن تا یک روز بخصوص، به وقت خماری، غلامرضا تختی، عنکبوت و هفته‌ای یک بار آدم باش و…

 

رمز موفقیت شیرین یزدان‌بخش همان حفظ کالبد خودش چه در بازیگری و چه در مراودات هنری بود و در گفتگوهایی که با نگارنده داشت همواره نوعی روراستی و پرهیز از محافظه کاری و بیان حرف دلش را دیدم.

شیرین یزدان‌بخش اغلب نگارنده را یاد مادربزرگ خودم -مرحوم محترم صفدری سلطانی-می‌انداخت که هم مهربان و دلسوز بود و هم کاریزما داشت و در واقع از جنس مادرانی بود که مرکز خانواده بودند و کم‌کاری‌های بقیه خانواده و به‌خصوص ساده‌گیری‌های پدران را جبران میکنند.

فوت شیرین یزدان‌بخش
فوت شیرین یزدان‌بخش




سریال «مو به مو»؛ گستاخی لذیذ، نیم‌رخ پرویز و کاروبار ایرج میرزا!

سینماروزان/حامد مظفری: آنچه در برخورد اول با سریال “مو به مو” نظر را جلب می‌کند، بازیگردانی به‌قاعده از صدر تا ذیل است؛ از میرسعید مولویان تا مهدیار کلایی، کاملا تراش خورده‌اند و پاکیزه، نقش‌آفرینی می‌کنند.

بازی منطقی که از میرسعید مولویان می‌بینیم مدخل ورود به سریال است؛ میرسعید جوانی مستعد که معلوم است خود را به دست پرویز شهبازی سپرده تا ریاضت بکشد و قدری تکنیک بیاموزد و همه جوره دردمندی کاراکتری معلق بین زمین و زیرزمین را تداعی کند. می‌بینیم که چقدر خوب حتی بر میمیک میرسعید تمرکز شده و دیگر از آن اغراق‌های تومان و ناتوردشت خبری نیست. شهبازی انگار که بخشی از خوابهای خود را در “مو به مو” روایت کرده، حتی میرسعید را شبیه خودش گریم کرده و آنجا که یک طرف صورت کاراکتر بی‌حس میشود، نیم‌رخ پرویز است دربرابرمان.

ذیل بازیگران کودکی است به نام مهدیار کلایی که هرچقدر شلخته و بی هدف وسط “پایتخت۷” رها شده بود که مثلا بامزه بازی درآورد و بخنداند، اینجا حتی یک دیالوگ اضافی ندارد. شهبازی خیلی خوب به مهدیار فهمانده که شلنگ تخته انداختن جایش در همان ویدئوهای اینستاگرامی است و اگر بخواهد بازی کند باید اول نقش را بفهمد و بعد حس را القا کند.

 

“مو به مو” سریالی پرحادثه است که هر سکانس‌ش غریب‌تر از رفتار غریبه‌هایی است که زندگی مرد معلق قصه را احاطه کرده‌اند. موقعیت ها کاملا منبعث از جغرافیای کلانشهرها هستند و پرسوناژها در حال گریز از ریشه‌هایی- که اگر بودند، قهرمان داستان را باد نمی‌بُرد و پرتش نمی‌کرد در کانال فاضلاب شهری-! شخصیت سازی اصلی‌ترین عامل پیشبرد درام “مو به مو” بوده و می‌بینیم که پرویز شهبازی بعد از “رکسانا”-که تصویری نزدیک از نسل زد بود، حالا رفته سراغ دنیای یک نسل عقب‌تر و دادوستدی که میان آن نسل و نسل زد-خانم منشی ظاهرا دلسوزِ مرموز و حسابدار گرفتار در نفاق منشی- در جریان است.

سریال مو به مو و گستاخی لذیذ
سریال مو به مو و گستاخی لذیذ

اگر دنبال خط داستانی پیچیده باشیم ابدا “مو به مو” مصداقی بر آن نیست ولی اگر بخواهیم از تماشای لحظات زندگی یکی از ابناء ایران لذتی کدر یا دارک تجربه کنیم، “مو به مو” قابل تجویز است. سریال ابدا دنبال کمدی سازی نیست اما تناقضات رفتاری ایرانیانی در کش و قوس قمارهای یکشبه-حالا از هر نوعش چه دلار، چه بورس فولاد و نفت، چه فارکس، چه بیت کوین، چه کوروش کمپانی و…- پر از شیرینی‌های تلخ است درست مثل همان حلوایی که در عزای دوست و آشنا نوش جان میکنیم؛ ذاتِ شیرین است‌ در ظرفِ تلخ.

“مو به مو” به کمدی-دارک‌ها پهلو میزند همچون برخی آثار تارانتینو و ازهمه تندتر “حرامزاده‌های بی آبرو” و “پالپ فیکشن”. گستاخی آدمها از شخصیت اول تا همسرش، منشی‌اش، پیک موتوری و حتی آبدارچی شرکتی که آبرو حیثیت مدیرعامل را در کسری از دقیقه می‌برد، مهم‌ترین وجه اشتراک “مو به مو” با کمدی-دارک‌های تارانتینو یی است. آدمها، بی‌پروا حرف میزنند، عمل می‌کنند و خود و دیگری را به چاله می‌اندازند و بعد که لو می‌روند فقط فرار می‌کنند و اگر گیر بیفتند و کتک بخورند، نهایتا می‌خواهند با یک گستاخیِ تازه، سر و ته گستاخی قبلی را هم بیاورند و چه لذتی بالاتر از تماشای این گستاخی اپیدمیک در جامعه‌ی مثلا مدرنیته شهری برای مخاطبی که به در و دیوار می‌زند تا از سنت بگسلد و بیاید تا جزئی از این بی‌پروایی باشد.

 

پرویز شهبازی به غیر از طراحی رفتاری و گفتاری آدمهای قصه، در پلان‌بندی اثر و از اجرای درون زندگی شخصی تا زندگی شغلی و سپس خیابان، کوچه و حتی مدرسه و دانشگاه، در خدمت بی‌پروایی داستانش پیش می‌رود-نگاه کنید که سرایدار مدرسه و عیالش چه پررو درباره فرزند یکی دیگر حرف می‌زنند و نتیجه هم میگیرند یا مثلا بانوی استاد دانشگاه و نماد فرهیختگی چه راحت بی فرستادن حتی یک پیامک، خانه را خالی می‌کند و گیر که می‌افتد اشک را سلاح می‌کند و در میرود- تماشای این همه بی‌پرواییِ یکی از ما جز تلخند به دنبال ندارد.

اگر استنلی کوبریک جنگ ویتنام را با نوعی کمدی-تلخ-آبروبر در فرمت “غلاف تمام فلزی” به خوردمان داده بود و اگر ایرج میرزا با قطعاتی مثل “کار و بار” اوضاع سیاسی دولت ذکاءالملک را با متلک‌هایی تند و بانمک همچون-برای بردن اسب و درشکه‌ی مردم/بیا ببین که چه جفت و کلک سوار کنند- توصیف نموده بود، حالا در “مو به مو” ضدارزش‌ترین رفتارهای انسان شهری را با ریشخندِ افعال نماینده‌ی کت و شلواری این جمع تماشا می‌کنیم و پیش خود میگوییم: این، ماییم یا شبحِ ما؟

حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار
حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار

 




حامد مظفری در سینماتیک شرح داد: چرا «یک تصادف ساده» یک فیلم کاملا خودی است؟

سینماروزان: دو فیلم ایرانی داریم که مهمترین نماینده‌های ما در اسکار غیر انگلیسی زبان هستند؛ یکی “علت مرگ‌ نامعلوم” که نماینده ایران است و یکی هم “یک تصادف ساده” که نماینده فرانسه هست…شخصا بعد از دیدن تصادف ساده کاملا حق دادم به هیات داوران کن که به فیلم نخل طلا بدهد چون از نظر مضمونی فیلم به شدت به‌روز پیش میرود و از همه مهمتر اینکه برخلاف “زن و بچه” که آن هم نماینده ایران در کن بود، پایان بندی تصادف ساده نتیجه‌ی منطقی سیر حوادث فیلم است…

 

حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار با بیان مطلب فوق در ژورنال تصویری سینماتیک با اجرای علی عطشانی گفت: جعفر پناهی شاید به دلیل اینکه خودش محصول ساختار فرهنگی نظام است در «تصادف ساده» سعی میکند دو طرف درگیر در ماجرا را به سمت پوزش و بخشش ببرد. یعنی انگار پناهی که ظاهرا فیلمساز اپوزیسیون است هم فهمیده که اگه ساختار فعلی سینمای ایران نبود خودش هم نمیتوانست به چنین جایگاهی برسد، پس در نتیجه گیری بجای حذف طرف مقابل- دعوت میکند به پوزش و دلجویی و بعد بخشش…که قاعدتا نسخه ‌ی درمانی موثرتری است تا مثلا آن دیدگاه التقاطی که فقط حذف را چاره راه میداند…

این منتقد ادامه داد: اگر بخواهیم مقایسه کنیم با مثلا علت مرگ نامعلوم خیلی راحت میشود گفت شانس اسکار با فیلم جعفر است به یک دلیل مهم و آن هم اینکه “علت مرگ…” زیاده از حد محافظه کار و لفافه گو ست و جرات ندارد حرف اصلی را بزند پس می‌افتد به نمادبازی و درگیری های کلامی تکراری و درنهایت آن نتیجه‌گیری مثلا امیدبخش هم بیشتر یک جور راه گریز برای بستن فیلم هست تا سیر منطقی اتفاقات.

 

مدیر رسانه تحلیلی سینماروزان خاطرنشان ساخت: از نظر فرم، پناهی که اصولا مدعی نیست و همه فیلمهایش-به جز طلای سرخ- فرم را فدای شعارهای سیاسی میکند؛ “تصادف ساده” نیز چیزی شبیه بولتن‌های خبری است تا اثر هنری و اوضاع “علت مرگ…” هم آن قدر بهتر نیست چون در اجرا فیلم خیلی تنبل تری است و حالا پناهی میتواند محدودیت اجرا و تولید زیرزمینی را دلیل این مساله بداند اما “علت مرگ…” که این محدویت را نداشته چرا اینقدر در اجرا فقیر است؟

این منتقد سینما با اشاره به ماجرای برداشت یک‌ تصادف ساده از نمایشنامه مرگ‌ و دوشیزه‌ی آریل دورفمن-نویسنده شیلیایی- گفت: خود دورفمن که می‌گوید فیلم پناهی را ندیده و تازه از مشاورانش خواسته، ماجرا را پیگیری کنند ولی برایم‌ خیلی عجیب است که یک ایرانی با دورفمن مکاتبه کرده و در این باره به او گرا داده! واقعا حالا نقد فیلم و سینما به کنار، حتی اگر نمایشنامه دورفمن را ندیده باشیم، فیلمی که رومن پولانسکی براساس آن را ساخته که دیده‌ایم و بر همان مبنا که قیاس کنیم، شباهت ها اندک تر از آن است که بشود نام اقتباس را بر تصادف ساده گذاشت.

حامد مظفری تاکید کرد: تصادف ساده به اسکار نزدیک شده و با حواشی حول جعفر پناهی، رسیدن به اسکار چندان دور از ذهن نیست و آنچه جای پرسش است فیلمی که در پیام نهایی کاملا همان حرف نظام را میزند، می‌توانست با سیاست ورزی صحیح مدیران سینمایی به عنوان گزینه نهایی به اسکار ارسال شود چون ورای همه حرف و حدیثها و اینکه مثلا فیلم بدون مجوز ساخته شده و…، تصادف ساده فیلمی است در خدمت نظام و محصول کارگردانی رشدیافته در ساختار فرهنگی نظام و اینکه چرا این فیلم را از ایران به اسکار نفرستاده اند، فقط می‌تواند یک دلیل داشته باشد و آن هم حفظ وجهه فیلم به عنوان یک محصول اپوزیسیون تا در صورت دریافت اسکار بگویند یک فیلم غیرخودی، اسکار گرفته؟؟ البته نوعی “غیرخودی” که خودی‌ترین پیام را متبادر میکند.

گفتنی است برنامه سینماتیک با اجرای علی عطشانی و کارگردانی امیر سرایی مقدم و تهیه‌کنندگی سعید پاکستانی محصول استودیوی برایتلایت است.




فیلم «های‌کپی»؛ ملغمه‌ای low level!

سینماروزان/حامد مظفری: آیا به صرف استفاده از یک ستاره‌ی سابقا ممنوعه و معدود مظاهر باقیمانده از فیلمفارسی میتوان فیلمی ساخت که پتانسیل فروش بالا داشته باشد؟ ظاهرا بله ولی باطنا خیر. رفع ممنوعیت مرتضی عقیلی شاید پتانسیل اولیه برای جلب مخاطب را داشته باشد ولی وقتی به بالفعل بدل میشود که اول در داستان پردازی و بعد در اجرا برای این ستاره، قائم به حرفه‌ای‌گری باشیم.

 

اینکه اکبر ثقفی بعد از سالها خواسته با یک کمدی نوستالژی-که این سالها اپیدمی شده- با یک تیر دو نشان بزند و هم پز عقیلی را بدهد و هم بفروشد، غلط اول است. آخرین فیلم ثقفی که موفق به جلب مخاطب شده، کدام بوده؟ یادمان نمی‌رود که ایشان سالها پیش خواست از شهرت امثال علی پروین و استیلی و پیروانی و… جهت جلب مخاطب استفاده کند که نتيجه‌اش شد «فوتبالیستها» که آن هم چندان نفروخت. سایر فیلمهای این سال‌هایش چه به عنوان تهیه‌کننده و چه به عنوان کارگردان، نیز چندان اقبال عمومی نداشته. صددرصد که ایشان در پرکاری به حرفه ای گری رسیده و حالا خود بسازد یا فرزندان، بالاخره میسازد اما به نظر میرسد در کیفیت تولید همچنان نوعی آماتوریسم سطحی بر او سایه انداخت.

 

«های کپی» در ایده اولیه فیلم تازه ای نیست-ماجرای رفاقتهای دهه پنجاهی و سپس ماجرای بلیت بخت آزمایی و کاباره و حرکات موزون و…- از نهنگ عنبر و مصادره تا اخیرا کوکتل مولوتف تجربه شده بود و غلط اول ثقفی هم همین است که سراغ چنین سوژه دستمالی شده ای رفته.

غلط دوم اجرای دم‌دستی و سطح پایین فیلمسازی است که فکر کرده چون بناست کمدی بفروش بسازد هرچقدر بزن‌دررویی‌تر، بهتر و همین است که از گریمهای جوانی پورعرب و عقیلی تا انتخاب بازیگران فرعی، طراحی صحنه‌ و انتخاب لوکیشن و کیفیت تصویر و نور و رنگ و… همه چیز در سطح مانده… کارگردان گمان کرده کمدی نوستالژی صرفا خط ریش چکمه ای و شلوار پاچه گشاد و کافه گردی و پخش مقادیر متنابهی قطعات شش هشتم است؟ همین است که ناگاه در سکانسهایی بی ربط بدل ویگن هم جلوی دوربین میاید و «زن زیبا…» را لب می‌زند ولی دریغ از ذره ای شور و حال…

 

تنها نقطه قوت «های کپی» اول تلاش‌های مرتضی عقیلی است که می‌خواهد هرچه تجربه دارد را صرف متن خنس کار کند و در دو تیپ مشابه جا بیفتد و پس از او ابوالفضل پورعرب و آناهیتا درگاهی هستند که خوشبختانه برخلاف عقیلی، بدون زور زدن، بازی های روانی ارائه می‌دهند و نشان می‌دهند اتفاقا گاهی بازیگری فهم نقش است و نه صرفا خاطره‌گویی از بهروز و ناصر و فردین و مثلا پزِ بازی در یکی از اقتباس‌های جان اشتاین بک و بعد تیپیکال کردن هر نقش محوله.

 

فقر متن خوب منهای آن سکانسهای ابتدایی باعث شده عقیلی از جاهایی به بعد کاملا بر مدار آن آیتم‌های کمدی بیفتد که زمانی در کنار بهمن مفید و در شوهای لس‌آنجلسی اجرا میکرد و حتی جاهایی تکیه کلام های آن شوها را تکرار میکند…

 

اینکه فیلم «های کپی» در اقبال مخاطب ناکام است دقیقا به خاطر ضعف از متن تا اجراست و حالا هر چقدر هم بگویند فلانی می‌فروشد چون بلیت می‌خرد و ما نمی‌فروشیم چون بلیت نمیخریم، جز خودگول‌زنی و پیمایش مسیر انحرافی نیست.

به هر حال همین حال رکوردشکن سال فیلم مرد عینکی است که اتفاقا در اشل اکشن سازی داخلی بسیار فیلم جاه طلبانه و بلندپروازانه ای هم برای تهیه‌کننده و هم برای کارگردان است ولی می بینیم که دوستان مجوز مرتضی عقیلی را هم گرفته اند و همه جور بشکن و بالابنداز را هم وارد فیلم کرده اند و فیلمشان جلب نظر نمی‌کند چون انگاری حتی خودشان نیز به کاری که می‌کنند اعتقاد ندارند؟؟ وگرنه یک پالایش رنگ ساده می‌توانست حداقل آن تکلف چهره پردازی دهه پنجاهی را قدری تعدیل کند یا یک انتخاب بازیگر خوب برای زن جوان اول فیلم می‌توانست کاری کند که مجبور نشوند به دوبله نماهای دهه پنجاهی! فیس رینوپلاست پلنگی را کرده‌اند دخترک اغواگر پرسان در لاله‌زار دهه پنجاه!؟ اینها جز آماتوریسم، چه معنایی دارد؟

 

همان قدر که زمانی با تولید فیلمهای کشدار و مطول و بی‌کلام و مثلا زیر انبوه برف و باران‌ یا در دل دشت و کویر خواستند ادای هنری‌سازی و تارکوفسکی‌بازی را درآورند و جواب نداد حالا هم باز کاملا تر، کمدی سازی میکنند که نتیجه‌ی هر دو تاریخ مصرفِ کوتاه است‌. نه آن ادای روشنفکری جواب میدهد و نه این تقلید کمدی‌سازی.

انشاءالله که از حالا به بعد خودتان باشید نه آنچه در دیگران، مطلوب می‌بینید.

 




پس از ۲۴ سال ممنوع‌کاری⇐کوروش یغمایی با خوانندگی خداحافظی کرد!+متن کامل پیام خداحافظی

سینماروزان/حامد مظفری: نزدیکِ ۲۴ سال از آخرین باری که کوروش یغمایی توانست مجوز آلبومی با عنوان «تفنگ دسته نقره» را گرفته و به طور مجاز فعالیت کند، گذشته و در این ۲۴ سال با اینکه او آلبوم‌های مختلفی را تولید و عرضه کرد ولی هیچ گاه نتوانست مجوز ارشاد را بگیرد و مثلا برای دریافت مجوز آلبوم «ملک جمشید» مدتها در صف انتظار ماند و درنهایت مجبور شد آلبوم را در خارج ایران منتشر کند.

حالا کورش یغمایی در آستانه ۸۰ سالگی با انتشار پیامی در صفحه اجتماعی خود از خداحافظی خود با دنیای موسیقی خبر داد؛ خداحافظی‌ای که همزمان با انتشار آخرین آلبومش در آمریکا قطعی شده.

کوروش یغمایی در پیام خداحافظی خود آورده: دست‌کم شما یاران مهربانم آگاه هستید که برای ادامه کار در زمینه موزیک و گذر از این کوره راه سنگلاخ و دشوار آن‌هم با نداشتن کمترین امکانات، هر آنچه که در توان داشته ام را برای فرهنگ و هویت پرشکوه و ورجاوند ایران نازنینم به‌کار گرفته ام. اکنون به آگاهی همه یاران مهربانم می رسانم ، از آنجا که آخرین آلبوم من با نام « پلاک ۴۴ »  از سوی شرکت «Now Again Records» و «ایوتن آلاپات» به‌زودی در آمریکا پخش خواهد شد- همانگونه که پیش از این هم اشاره کرده بودم- پس از پخش آن ، از کار در زمینه موزیک کنار خواهم رفت. خداوند ایران را بپاید.

کوروش یغمایی گرچه بیش از همه بابت ساخت آهنگ و آواز خوانی گل یخ-با ترانه مهدی اخوان لنگرودی- شناخته میشود ولی در طی بیش از نیم قرن فعالیت هنری آلبوم های متعددی ارائه داد و قطعات هیت مختلفی را به ارمغان گذاشت.

او بعد از انقلاب سالها ممنوع‌کار بود ولی در همان زمان موسیقی فیلم «گرگهای گرسنه» را برای سیروس مقدم نوشت که همچنان بلحاظ شیوه تنظیم جزو متفاوت ترین موسیقی متن های سینماست. یغمایی در ابتدای دهه هفتاد بالاخره مجوزدار شد و آلبوم «سیب نقره ای» را عرضه کرد با اشعاری از حسین منزوی، مشفق کاشانی و سعدی شیرازی و بسیار ماهرانه اشعار کلاسیک را با تنظیم های الکترونیک ارائه داد به طوری که بسیاری با شنیدن این آلبوم به حسین منزوی علاقه پیدا کردند…

«ماه و پلنگ» باز هم با اشعاری از حسین منزوی و کنارش فریدون مشیری و حافظ شیرازی، «کابوس»، «آرایش خورشید»(بازخوانی قطعات فولکلور) و «تفنگ دسته نقره»-با یک سرکاست‌ی زیبا از نوذر پرنگ- آلبوم هایی بود که یغمایی با مجوز ارشاد در دهه هفتاد منتشر کرد و اغلب آلبوم ها به تجدید انتشار رسید ولی از ابتدای دهه هشتاد دیگر مجوز هیچ آلبومی به یغمایی داده نشد و حتی تلاش‌های برخی کارگردانان و تهیه‌کنندگان برای ساخت موسیقی متن توسط یغمایی به جایی نرسید.

یغمایی البته در این دو دهه بیکار نبود و به غیر از آن که آلبوم‌های «ملک جمشید»، «تولدت مبارک» و «یاغی» را در خارج از ایران منتشر کرد ولی با وجود همه علاقمندی نتوانست فعالیت‌های مجاز خود را از سر گیرد و این در حالی بود که در تمام این سالها در ایران بود و ادعاهای مدیرانی را می‌شنید که از هنرمندان خارج کشور، دعوت به فعالیت می‌کردند. یغمایی در ایران بوده و همچنان هست و این همه ارگان و نهاد فرهنگی، اعتنایی نکردند تا کار برسد به اینجا که کلا خداحافظی کند…؟؟




به جز تراکم اکران، تهیه‌کننده‌های و پخش‌کنندگان حق‌العمل‌کار، باعث فیلمسوزی گسترده شده‌اند/گروهی از تهیه‌کنندگان طرفدار ورشکستگی در گیشه هستند!/بعضی از پخش‌کنندگان بی‌مسئولیت به عامل نابودی فیلمها بدل شده‌اند!/باید اعتبار را به پروانه‌های ارشاد برگرداند وگرنه سنگ روی سنگ بند نخواهد شد/با ادامه توقیف آثار مجوزدار در شهرستان، هیچ بعید نیست که سینماداران تهرانی هم از شهرستان‌ها یاد بگیرند و اقدام به ممیزی و توقیف خودسرانه کنند!

سینماروزان: اینکه در نیمه‌ی دوم سال به ناگاه با انبوهی فیلم روی پرده مواجهیم درظاهر معلولِ سیاست غلط تنگ کردن حلقه‌ی اکران در شش ماهه اول سال است که مربوط به امروز و دیروز نیست و سالهاست چنین رویه‌ای را شاهدیم.

حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار با بیان مطلب فوق در رادیوتهران گفت: تعییر و تحول شورای صنفی نمایش در دوره های مختلف فقط به صورت موضعی باعث شده فیلمسوزی کمتر شود ولی همچنان هیچ برنامه ای برای جلوگیری از تراکم اکران و فیلمسوزی در نیمه دوم سال نمی‌بینیم. یک دهه پیش روسای صنف سینما دلیل فیلمسوزی را کمبود سالن سینما می‌دانستند ولی می‌بینیم که حالا تعداد سالن‌های سینمای مان به نزدیکی هزار سالن رسیده ولی باز هم مشکل فیلمسوزی حل نشده.

مدیر رسانه تحلیلی سینماروزان ادامه داد: همین حالا بالای ۲۰ فیلم روی پرده است ولی درنهایت فقط ۴ تا ۵ فیلم فروش معقول دارند و مابقی ازمنظر گیشه درحال ضرردهی هستند؛ می‌گوییم از نظر گیشه چون برخی از تهیه‌کنندگان حق‌العمل‌کار که هیچ پولی بابت تولید نمیدهند طرفدار ورشکستگی در گیشه هستند تا با اعلام تراز منفی به سرمایه‌گذار، او را بدهکار کنند! پس به غیر از تراکم اکران، یک دلیل دیگر فیلمسوزی تهیه‌کننده‌هایی هستند که هیچ برنامه‌ای برای جلب مخاطب-نه در تولید و نه در اکران- ندارند و از خدایشان است که فیلمشان نفروشد چون سود را در تولید کرده‌اند ولی جریان سینمای ایران به سمتی میرود که این گونه حق‌العمل‌کاران در حال حذف شدن هستند و حتی صاحبان سرمایه های بادآورده هم ترجیح می‌دهند با تهیه‌کننده‌هایی کار کنند که قادرند فضایی مناسب برای اکران ایجاد کنند تا لااقل ازمنظر شوآف رسانه‌ای، بتوانند پز سرمایه‌گذاری را بدهند.

این منتقد درباره عامل سوم فیلمسوزی از پخش‌کنندگانی یاد کرد که مجوز پخش دارند و به‌جای کمک به فروش فیلم، فقط میخواهند فیلم اکران کنند تا مجوزشان، تعلیق نشود. حامد مظفری گفت: به غیر از پخش‌کننده‌های فعالی که هم سهمی مناسب از سانس را برای فیلمها می‌گیرند و هم برنامه های تبلیغاتی ویژه دارند، یکی دو پخش‌کننده هستند که فقط فیلم پخش میکنند که کرده باشند و به نظرم یکی از عوامل فیلمسوزی و نابودی آثار در اکران، همین پخش‌کنندگان هستند که اینها هم مثل همان حق‌العمل‌کاران برایشان فرقی ندارد که فیلم بفروشد یا نه چون درنهایت اگر فیلم هم نفروشد بابت اقلام تبلیغاتی اولیه، فاکتورسازی کرده و تهیه‌کننده را بدهکار میکنند.

این منتقد خاطرنشان ساخت: خوشبختانه آگاهی نسبی و جاه‌طلبی در سینما افزایش یافته و دیگر مثل قبل نه تهیه‌کنندگان حق‌العمل‌کار میتوانند مدام کار کنند و نه پخش‌کنندگان‌ منفعل چندان فیلم خوبی برای اکران می‌یابند و کم‌کم در حال حذف شدن هستند..‌.

حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار
حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار

حامد مظفری درباره حواشی ایجاد شده حول برخی آثار مجوزدار که نمایش آنها در شهرستانها ممنوع شده، بیان داشت: به هر حال این اتفاق خوبی نیست که مجوزهای صادره در ادارات استانی، ابطال گردد. به نظر می‌رسد وزارت ارشاد باید با ترمیم معاونت نظارت سینمایی و استفاده از مدیرانی که قدرت لازم را برای رایزنی با نهادهای خاص دارند، مشکل را حل کند‌. یادمان نمی‌رود در همین معاونت نظارت و در ادوار مختلف افرادی مثل منوچهر محمدی، علیرضا سجادپور، ابراهیم داروغه‌زاده و اخیرا روح‌الله سهرابی را داشتیم که اولا جز مسئولیت اصلی، شغلی دیگر نمی‌پذیرفتند و ثانیا تا زمانی که مدیر بودند سعی می‌کردند پای پروانه های صادره بایستند. در همان ماههای ابتدایی دولت چهاردهم که روح‌الله سهرابی در اداره نظارت به کار ادامه داد، کمترین مشکل در توقیف برای آثار مجوزدار ایجاد شد و سهرابی بی سروصدا و در آرامش، مشکلات را حل کرد.

این روزنامه‌نگار باسابقه ابراز امیدواری کرد: باید امیدوار باشیم که با ترمیم زیرمجموعه‌های نظارتی مجددا اعتبار به پروانه های ارشاد برگردد وگرنه دیگر سنگ روی سنگ بند نخواهد شد و ممکن است سینماداران تهرانی هم از شهرستان‌ها یاد بگیرند و پروانه نمایش ارشاد را کنار گذاشته و خودشان اقدام به حذف و ممیزی و حتی توقیف کنند.