اولین نمایش نسخه اصلاح و مرمت شده«سگ کشی»در موزه سینمای ایران
سینماروزان: در ادامه برنامه «کلاسیکهای کانون» کانون کارگردانان سینمای ایران، سه شنبه۲۶ خرداد ماه اولین نمایش نسخه اصلاح و مرمت شده«سگ کشی»به کارگردانی بهرام بیضایی در موزه سینمای ایران به نمایش گذاشته خواهد شد.
در این مراسم،«سگکشی» به عنوان یکی از مهمترین آثار بهرام بیضایی که به همت فیلمخانه ملی ایران مرمت شده است، تحلیل و بررسی خواهد شد و ابعاد مختلف نگاه سینمایی، روایتپردازی و جایگاه این اثر در کارنامه هنری بهرام بیضایی واکاوی می شود.
کانون کارگردانان سینمای ایران با برگزاری مجموعه برنامه «کلاسیکهای کانون»، به مرور آثار و میراث ماندگار کارگردانان برجسته ایرانی میپردازد و در مراسم پیشرو بر نقش و جایگاه ممتاز بهرام بیضایی در سینمای ایران تأکید دارد.
بهزاد خورشیدی طراحی پوستر این برنامه را به عهده داشته.همچنین ورود به این برنامه برای عموم آزاد است.
بهرام بیضایی علیه ابراهیم گلستان!/تودهای قدیمی!
سینماروزان: سالها پیش و وقتی شماره ویژه صد سالگی سینمای ایران توسط مجله فیلم چاپ شد، از بهرام بیضایی شش طرح داستانی چاپ شد؛ در حالی که در ابتدا بنا بوده خاطرهنگاری بیضایی از دیدار با ابراهیم گلستان در آن منتشر گردد.
بهزاد رحیمیان بعد از مرگ بیضایی، خاطره نگاری مذکور را در مجله فیلمامروز منتشر کرده و با خواندن آن که سراسر علیه گلستان است-آن همان با لحن متلکگونهی بیضایی- معلوم شده که چرا بیضایی، خاطراتش را در همان سال ۱۳۷۹ منتشر نکرده؛ چون حین متلک ها نه فقط بر گلستان تاخته که از خجالت مسعود کیمیایی و پری صابری و خجسته کیا و بهمن فرسی و… درآمده.
یادتان نرود بیضایی در زمان حیاتش هم بابت ساخته نشدن فیلم اعتراض-مرتبط با آذر شیوا- و سپس الصاق عنوان فیلم بر یکی از آثار کیمیایی، طعنه هایی را نثار او کرده بود.(اینجا را بخوانید)
بیضایی چنان که در این خاطرهنگاری گفته از بابت انتقاد اولیه از ابراهیم گلستان بابت خودنمایی در معرفی فیلمهای کانون فیلم، با او زاویه پیدا کرد.
او در مقاله ای معمولی-که در هفته نامه علم و زندگی چاپ شد-نوشته بود که چرا معرفی فیلمها را به فردی فاقد صلاحیت -گلستان-دادهاند که مدام میخواهد به همه بفهماند انگلیسی را درجه یک میداند!؟
همین مقاله باعث کدورت اولیه طرفین است و بعد که بیضایی به استودیوی گلستان دعوت میشود، گلستان با اینکه طرح داستانی “عروسکها”ی او را میشنود اما مدعی میشود ساختن فیلم عروسکی ممکن نیست و او را با طرح “عروسک پشت پرده”صادق هدایت، بازی میدهد و میگوید میخواهد آن را بسازد.
جالب اینکه بیضایی مدعی بوده، گلستان، عروسک پشت پردهی هدایت را به پشت ویترین برده بود؛ یعنی به همان مدلی که بعدها داوود میرباقری در “ساحره” ارائه داده بود!
بیضایی درباره آخرین دیدار خود با گلستان گفته بود: اکران خصوصی فیلم “تپلی” بود که همه را دعوت کرده بودند و فیلم را شروع نمیکردند تا گلستان بیاید چون او عمدا دیر میآمد که همه بپرسند گلستان میاید یا نه تا درنهایت که ظهور کرد همه به احترام او بلند شوند. گلستان درست کردن فضا برای عرضه خودش را خوب میدانست ولی ای کاش این ظرائف را در فیلمهایش به کار میگرفت.
بیضایی ادامه داده بود: تمام کسانی که فکر میکنند فرهنگ چندانی ندارند مرعوب کسانی میشوند که فکر میکنند فرهنگ چندانی دارند!
مسعود کیمیایی آن زمان پشت گلستان قایم میشد. پرویز صیاد هم به همچنین که با فرخ غفاری فیلم زنبورک و با گلستان فیلم گنج-اسرار گنج دره جنی- را ساخت و و حتی با گلستان تئاتر-دون ژوان در جهنم- را کار کرد؛ تئاتر چیزی بود که گلستان اصلا بلد نبود. بعدها نوذر آزادی-کمدین و بازیگر سریال معروف ایتالیا ایتالیا- به من گفت که گلستان کار نمیکرد و فقط ترجمه دون ژوان را آورده بود که روخوانی کنیم، یک بار گفتم میتوانم راه بروم چون از بس نشستم خسته شدم؟ صیاد هم گفت بله و قدری تکان خوردیم. گلستان گفت بد نیستها و صیاد گفت من دورتر می ایستم و گلستان باز تایید کرد و این طوری، تئاتر شکل گرفت!
بهرام بیضایی که به همراه عباس جوانمرد در اکران اولیه فیلم “خشت و آینه” حضور داشته درباره آن فیلم هم نظر خوشی نداشته و درباره آن بیان کرده بود: فیلم شروع شد و اینها حرفهایی زدند که من نمی فهمیدم و بی اختیار خنده ام گرفت و پنهان کردم چون آدمهای فرنگی آنجا بودند ولی تمام مدت فیلم درونی میخندیدم تا جایی که دنده هایم درد گرفت…فیلم که تمام شد گلستان نظر خواست و من هم گفتم چون تفصیلی است بعدا حرف بزنیم و با عباس جوانمرد رفتیم که برویم و به محض اینکه داخل ماشین نشستیم زدیم زیر خنده.
خاطره نگاری بهرام بیضایی علیه ابراهیم گلستان
بیضایی در همان اکران خصوصی، پری صابری و… را هم دیده و درباره اش چنین گفته بود: پری صابری در خدمت گلستان بود تا مثلا فیلم را برای مهمانان فرنگی ترجمه کند. او و یکی دو نفر دیگر مثل خجسته کیا و بهمن فرسی در آن زمان، کارهایی در تئاتر کردند که ما-احتمالا خودش و جوانمرد؟-نمیفهمیدیم!
بیضایی تاکید کرده بود: گنج-اسرار گنج…- همان بیماری گلستان است، کسی که عاشق خودش است و آنچه انجام میدهد در عشق به خود انجام میدهد و از طرفی حتما باید این نثر را یکجا آب کند و حتما نشان دهد از همه جداست. بسیاری از اشارات گنج به شاه است و یک موضع تودهای قدیمی است از طرف انسانی که خودش آن مرحله را گذرانده و تمسخر از نوع ابتدایی و زمختش. حتی نمایش تخته حوضی(!!) خیلی بهتر میتواند اینها را نشان دهد تا گلستان. گلستان در کمدی هم بی ذوق است و از صیاد کمک میگبرد ولی درنمیاید. متلکهایی میپراند که گاه طرفش معلوم است و گاه نه. فقط شانس آورد که زمان گنج، آلاحمد زنده نبود و یک طرف دعوا را از دست داده بود…
بیضایی افزوده بود: گلستان متخصص جوک گفتن بود و اولین کسی که به جوکش میخندید، خودش بود. به هرحال فیلم گنج روی پرده میرود و میفهمند اشاره ای است به شاه ولی از همه بلندتر خودش میخندد. کاری که آن زمان باب بود، کیمیایی هم وانمود میکرد این کار را میکند و گلستان هم به طریق خودش…گلستان همیشه درگیر خودش بود و داستان آن استودیوی معروفش و فروغ فرخزاد که پشت میز مونتاژ بود و او که در را میبست و میخواست بگوید اینها همه مال من است، ببین!
اتحاد مثلث علیه اتفاق مربع؟/ اجرای زنانهی سیاسیترین متن بیضایی حوالی دانشگاه تهران!
سینماروزان/حامد مظفری: تنها با جهل میتوان آسوده زیست؟ چراکه نه، اگر گرفتار جهل مرکب باشی زیست جاهلانه نه تنها دستگیرت میشود که در دنیای ابوجهلزده، عاملیست بر ارتقای اشکوبه.
نزدیک پنجاه سال بعد از نگارش اولیه «چهار صندوق»، نمایشنامه ای که بیضایی خود هیچگاه نتوانست آن را اجرا کند، محمد کرمی این نمایش را در تماشاخانه مهرگان-حوالی دانشگاه تهران- روی صحنه برد؛ با حضور یک سری بازیگر جوان عمدتا زن-به جز کارگردان و نقش بازاری، بقیه زن هستند، از تهیهکننده نمایش تا مترسک و از متشرع تا روشنفکر و رعیت.
زنانه بودن برای «چهار صندوق» بیشتر بر مدار پسامهسا ست و برای محمد کرمی این زنانه کردن ظاهری و حتی تلفیق این مضحکهی سیاسی با حرکات موزون، گرچه نزدیکی به بازار را افزون کرده اما همچنان عامهپسندترین وجه «چهارصندوق» قدرت متن بیضایی است که بر همه چیز و البته -جنسیت- چربش دارد و حتی اگر تیپ تاجرمسلک نیز بدل به زن میشد باز در نتیجهگیری نهایی تاثیری نداشت.
عامهپسندی چهارصندوق خواص را هم دربرمیگیرد؛ البته خواصی که نقدِ تندِ نمایندهی کراواتی انتلکتزدهی خود را تاب آورند. نمایندهای که بیضایی به شدیدترین شکل او را تازیانه میزند از بهر اینکه چرا فقط محرک تودهها و عوام است و کار که به اتفاق میرسد، جا میزند و کنار بازاری و متشرع قرار میگیرد.
نمایش چهارصندوق به کارگردانی محمد کرمی و نوشته بهرام بیضایی
بازیگران «چهارصندوق»کرمی، جوان هستند اما عالمانه متن را حفظ کرده و عاشقانه آن را اجرا میکنند و خوششانس بودهاند که گیرایی متن چنان است که حتی ناآشناترین اذهان را به خود میخواند. زنانه کردن نمایش این خروجی را هم داشته که معلوم سازد، دیکتاتورسازی زن و مرد نمیشناسد و اینجا که مترسک خودساخته-همان دیکتاتور- زن شده نه تنها اوضاع بهتر نشده که اغواگری زنانه فقط اسباب تاخیر در تغییر سرنوشت است.
محمد کرمی با نوعی جایگزینی ابتدا و انتهای متن بیضایی، اعلان خطر را از ابتدا به انتها برده تا شاید دور باطل خودکامگی های خودساختهی بشری را جار بزند و بگوید «سیاه»-نماینده عوام- باز تنها خواهد ماند؛ اگر اتحاد مثلث علیه اتفاق مربع باشد.
اجرای چهارصندوق -که در کنار فیلمنامه ماهی و نمایشنامه های دیوان بلخ و مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد…، از سیاسیترین آثار بیضایی است-پنجاه سال بعد از تالیف و استقبال مخاطب، همچنین میرساند که چقدر جای متون ایرانی غنی در هنرهای نمایشی ایران خالی است و راه نجات صنعت هنرهای نمایشی-از تئاتر تا سینما و تلویزیون- همین رجوع به ریشه های ادبی است.
همزادِ بیضایی در مراسم تدفین بهرام بیضایی!+۱۵ تصویر
سینماروزان: مراسم تدفین پیکر بهرام بیضایی سینماگر مولف ایرانی در آرامگاهی حوالی سانفرانسیکوی آمریکا انجام شد.
در این مراسم بیژن بیضایی برادر بهرام بیضایی با ظاهری شبیه بهرام ظاهر شد و انگار که این دو همزاد هستند.
به غیر از مژده شمسایی همسر این کارگردان و مادرش، نگار بیضایی دختر بیضایی از همسر اولش-منیر رامین فر- و
نیاسان بیضایی-پسر بیضایی از همسر دومش/مژده-، عباس میلانی که بانی حضور بیضایی در دانشگاه استنفورد و تدریس در این دانشگاه شده بود و همچنین افشین هاشمی بازیگر ایرانی در این مراسم حاضر بودند.
بهرام بیضایی در اواخر دهه هشتاد و بعد از ساخت آخرین فیلمش «وقتی همه خوابیم» در دولت احمدینژاد، ایران را ترک و به ایالات متحده مهاجرت کرده بود.
مراسم تدفین بهرام بیضایی در سانفرانسیسکو
مراسم تدفین بهرام بیضایی در سانفرانسیسکو
مراسم تدفین بهرام بیضایی در سانفرانسیسکو
مراسم تدفین بهرام بیضایی در سانفرانسیسکو
افشین هاشمی در مراسم تدفین بهرام بیضایی در سانفرانسیسکو
مژده شمسایی در مراسم تدفین بهرام بیضایی در سانفرانسیسکو ی آمریکا
مراسم تدفین بهرام بیضایی در سانفرانسیسکو ی آمریکا
مراسم تدفین بهرام بیضایی در سانفرانسیسکو ی آمریکا
مژده شمسایی در مراسم تدفین بهرام بیضایی در سانفرانسیسکو ی آمریکا
مژده شمسایی در مراسم تدفین بهرام بیضایی در سانفرانسیسکو ی آمریکا
مراسم تدفین بهرام بیضایی در سانفرانسیسکو ی آمریکا
بیژن بیضایی برادر بهرام بیضایی/مراسم تدفین بهرام بیضایی در سانفرانسیسکو ی آمریکا
مراسم تدفین بهرام بیضایی در سانفرانسیسکو ی آمریکا
مراسم تدفین بهرام بیضایی در سانفرانسیسکو
مراسم تدفین بهرام بیضایی در سانفرانسیسکو
روز-داخلی-فرودگاه/روایتی دردناک از آخرین ساعات حضور بهرام بیضایی در ایران /خاطرهای از زبان مجید مظفری
سینماروزان: مجید مظفری از بازیگرانی است که در چند فیلم مختلف از بهرام بیضایی-از غریبه و مه و مسافران تا سگکشی- بازی کرد و حتی در فیلم در فیلم “وقتی همه خوابیم” با گریم تهیهکنندهای ظاهر شد که اصرارش برای تپاندن تعدادی کله به “لبه پرتگاه” موجب تعطیلی پروژه شد.
مجید مظفری به تازگی روایتی دردناک ارائه داده از آخرین ساعات حضور بیضایی در ایران. مظفری به هفتصبح میگوید: آخرین خاطرهام از بیضایی با گذشت سالها هنوز سنگینیاش را از دست نداده است؛ روزی که قرار بود بهرام بیضایی ایران را ترک کند. جمعی اندک از دوستان و همکاران برای بدرقه به فرودگاه آمده بودند. فضا آکنده از اضطراب و اندوه بود؛ لحظهای معلق که هیچکس نمیدانست این رفتن چه سرانجامی خواهد داشت و آیا بازگشتی در کار خواهد بود یا نه.
روایت مجید مظفری از آخرین روز حضور بهرام بیضایی در ایران
مجید مظفری روایت میکند: روند اداری و برخوردهای آن روز، تلخی وداع را دوچندان کرد؛ بهویژه زمانی که مأموران فرودگاه از بیضایی خواستند درباره پدر و مادرش توضیحاتی بنویسد. بیضایی این درخواست را نپذیرفت و گفت خروج او از ایران هیچ ارتباطی به پدر و مادرش ندارد. ایستادن تا واپسین لحظه، نگاههایی که بیش از یک خداحافظی ساده را در خود حمل میکرد و احساسی از بیپناهی که در چهره بیضایی موج میزد، تصویری ماندگار از آن وداع بهجا گذاشت.
مظفری میگوید: آن روز بیش از همیشه معنای غربت را لمس کردم؛ غربتی که پیش از رفتن آغاز شده بود. تصویری که هنوز هم با یادآوریاش، اندوهی آرام در دلم مینشیند.
چرا بیضایی نتوانست هیچ کدام از ۳ اثر شیعی خود را بسازد؟/چرا فیلمنامه ابوالفضل(ع)بیضایی تولید نشد؟ +تشریح شرطِ نشدنیِ بیضایی برای ساخت فیلم قمربنیهاشم(ع)
سینماروزان/حامد مظفری: با مرگ بهرام بیضایی با انبوه پیامهای فیک و توخالی تسلیت از آدمهایی بیربط مواجهیم که انگار فقط از بیضایی همان «روز واقعه» را میشناسند؛ لابد به خاطر پخش مکرر از تلویزیون و همینها قطعا نمیدانند بیضایی به جز «روز واقعه»، حداقل دو اثر مذهبی-شیعی دیگر هم داشت.
بیضایی سه اثر مهم مرتبط با شخصیتهای شیعی نوشت؛ یکی همان «روز واقعه» درباره امام حسین(ع) که در دهه شصت و به سفارش مدیران وقت فارابی-و با اسم مستعار عین.سالک- نگارش شد اما متاسفانه بی دلیل از دست بیضایی درآوردند و به کارگردانی دیگر دادند که حتی با چنین دوپینگی باز به کارگردانی جریانساز بدل نشد.
دوم نمایشنامه «مجلس ضربت زدن» با محوریت امام علی(ع) و سویه مقابلش ابنملجم، که در اواخر دهه هفتاد و به سفارش مرکز تئاتر حوزه هنری نگارش شد اما اجازهی اجرا بدان ندادند تا بعدتر رحمانیان با تغییر شخصیت اصلی-از مرد به زن و واگذاری ایفای نقش به همسرش/مهتاب نصیرپور- آن را اجرا کرد.
سومین فیلمنامه شیعی بیضایی، «قمر بنی هاشم» بود که در اوایل دهه هشتاد با محوریت شخصیت ابوالفضل(ع) توسط بیضایی نگارش شد و موافقت اولیه مدیریت سینمایی حوزه هنری برای تولید را کسب کرد اما درنهایت شرایط تولید آن فراهم نشد.
محمدرضا محمدی مدیر سینمایی وقت حوزه هنری در گفتگو با سینماروزان با اشاره به تلاشهایش برای همکاری با بیضایی در حوزه هنری گفت: در زمانی که مدیر سازمان سینمایی حوزه بودم به جز امثال جعفر پناهی و بهمن قبادی و… که از نسل جوان بودند و میخواستند فیلمهای اعتراضی بسازند و کمکشان کردم تا مثلا آفساید ساخته شود، سعی کردم از فیلمسازان قبلتر مثل ناصر تقوایی، داریوش مهرجویی و بهرام بیضایی دعوت به کار کنم.
او ادامه داد: بهرام بیضایی فیلمنامه ای داشت درباره حضرت ابوالفضل(ع) که در زمره بهترین آثارش و مثل «روز واقعه» و «پرده نئی» پر از نمادهای آیینی بود. واروژ کریم مسیحی در کنار بیضایی بود تا کارهای پیشتولید را پیش ببرد ولی درنهایت بهدلیل شرط اصلی بیضایی، نشد.
محمدرضا محمدی تهیهکننده و مدیر سینمایی اسبق حوزه هنری
او در چرایی عدم تولید فیلمنامه ابوالفضل(ع) بیضایی اظهار داشت: حوزه پای کار بود و ناجی هنر بنا بود شریک شود. بهرام بیضایی ۵۰۰ میلیون بابت فیلمنامه و یک میلیارد بودجه تولید میخواست و واقعا هم حقش بود. آن زمان در حوزه هنری برای تولید هر فیلم نهایتا حدود نیم میلیارد هزینه میکردیم و در مضیقه بودجه بودیم با این حال مدیران بالادستی را متقاعد کردم و حاضر شدیم کلا یک و نیم میلیارد-یعنی ۳ برابر عرف ارقام معمول- را بابت تولید به بیضایی دهیم و از او و واروژ خواستم با تصویب ۱/۵میلیارد بودجه، قرارداد را ببندند تا زودتر کار راه بیفتد.
این مدیر فرهنگی درباره شرط بیضایی به سینماروزان گفت: بهرام بيضايی اصرار داشت که نیم میلیارد فیلمنامه را قبل از تولید بگیرد و چون عرف فیلمنامه صد میلیون تومان بود، مدیران مافوق زیر بار نرفتند و من هم هرچه اصرار کردم که ارزش کار بیضایی بیش از اینهاست و به او حق دهید نیم میلیارد بابت فیلمنامه بخواهد، وقعی ننهادند. چندین بار هم با بیضایی گپ زدم و گفتم که پای کار بیاید ولی او همچنان از ماجرای «روز واقعه» دلخور بود که با رقمی معمولی فیلمنامه را از او گرفتند اما کارگردانی را به دیگری دادند. شخصا حق را به بیضایی دادم و همان زمان و بعدتر بارها به مدیران مافوق گفتم جای تاسف دارد که بیضایی نتوانست هیچ کدام از سه اثر شیعی خود را خودش بسازد!
بهرام بیضایی+فیلمنامه ابولفضل(ع)
محمدرضا محمدی درباره کیفیت سناریوی قمر بنی هاشم بیضایی گفت: فیلمنامه ابوالفضل(ع) بیضایی از دریچه یکی دو شخصیت حاشیه ای کربلا به ماجرای حضرت ابوالفضل ورود کرده بود و البته در سیر روایی داستان به شدت جزیینگرانه، نمادهای اساطیری را وارد کرده بود و فیلمنامه هم بزنگاههای تکاندهندهای داشت و هم پایان منکوبکنندهای. ضمن اینکه در کنار پرسوناژهای مرد، شخصیتهای زن بسیار محکمی داشت.
محمدی با اشاره به فاصلهای بعید که در یک دهه و نیم اخیر میان مدیران سینمایی و فیلمسازان باتجربه افتاده، اظهار داشت: تغییرات اتوبوسی مدیران در نهادهای سینمایی واقعا سمّ است. وقتی مدیری را سرکار میآورند که به غلط میگوید بیضایی و تقوایی، توان کار ندارند، معلوم است که در زیرمجموعه چه خبر است! در دوران بیکاری امثال بیضایی و تقوایی، مدیرانی روی کار بودند که عاشق سلفی با هنرمندان بودند و با عکاس اختصاصی به زیر تابوت عباس کیارستمی رفتند! مدیریت فرهنگی مدیری را میخواهد که حداقل بتواند هم شاهنامهی فردوسی و هم سهراب کشی بهرام بیضایی را، بی غلط، از رو بخواند.
مرگ مولف!/بهرام بیضایی در ۸۷سالگی فوت شد
سینماروزان/حامد مظفری: بهرام بیضایی مولف حاذق سینما و تئاتر ایران در ۸۷ سالگی و تقریبا مقارن زادروزش در آمریکا فوت شد.
بهرام بیضایی در ۵ دی ۱۳۱۷ در تهران و در خانوادهای اهل شعر و سخن و ادب به دنیا آمد. در کودکی اغلب از مدرسه به سینما میگریخت و فیلم تماشا میکرد. سالِ ۱۳۳۰، با خودکشیِ صادق هدایت، با کار و سرگذشتِ هدایت آشنا شد و از او تأثیر گرفت و حتی بعدها فیلمنامه «آخرین روز هدایت» را درباره صادق هدایتی نوشت که در محاصره شخصیتهای داستانهای خود قرار گرفته!
بیضایی بعد از دیپلم وارد دانشگاه تهران شد اما تحصیل در رشته ادبیاتِ فارسیِ دانشکدهٔ ادبیاتِ دانشگاهِ تهران را رها کرد؛ به دلیل عدم قبول پیشنهادش برای ارائه پایان نامه ای درباره تاریخ نمایش ایران ولی بعدتر حاصلِ پژوهشهایش را به صورتِ کتابِ نمایش در ایران منتشر کرد.
بیضایی که از کودکی و بعدتر جوانی با تعزیه هایی که در مناطقی مثل دماوند و کاشان دیده بود به تعزیه علاقمند شد و بعد از ترک تحصیل، به نمایشنامهنویسی گرایید، آن هم با بهره گرفتن از شیوههای تعزیه و در عین حال با الهام از انبوه داستان های هزار و یک شب که زمانی در قصه های مادربزرگ خود یافته بود.
نخستین نمایشنامههایش – مانندِ پهلوان اکبر میمیرد – با گروهِ هنرِ ملّی اجرا شد و بعد از نگارش چند نمایشنامه مختلف نظیر -میراث و ضیافت و سلطانمار-با اشارات سیاسی متعدد- از اواخر دهه چهل با ساخت فیلم کوتاه عمو سبیلو-برای کانون- وارد عرصه فیلمسازی شد و دو سال بعد که اولین فیلم بلندش-رگبار-را ساخت به شدت مورد توجه قرار گرفت.
بهرام بیضایی یک تفاوت بزرگ با تمام همنسلان خود و فیلمسازان موسوم به موج نو داشت؛ او در دوران کاریاش، فقط یک نمایشِ تلویزیونی، پانزده نمایشِ صحنهای، چهار فیلم کوتاه و ده فیلم بلند سینمایی ساخت که به نسبت دوران بیش از نیم قرن فعالیتش عدد بالایی نیست ولی بیضایی یکدم بیکار ننشسته و بیش از پنجاه نمایشنامه و فیلمنامه مختلف نوشت که گرچه اغلب آنها امکان تولید و اجرا نیافتند ولی با چاپ در قالب کتاب به یکی از مهمترین منابع برای درسآموزی علاقمندان سینما و تئاتر بدل گشتند.
مرگ بهرام بیضایی
بیضایی چه در تئاتر و چه در سینما گزیدهکار بود اما تکتک آثارش ارزشهای خود را به عنوان یک محصول متمایز هنری داشتند؛ از غریبه و مه تا چریکه تارا و از مسافران تا شاید وقتی دیگر و از باشو تا سگ کشی و بالاخره وقتی همه خوابیم، بیضایی کارگردانی نشان میدهد که برای دقیقهبهدقیقه اثرش، وسواس داشت و همین وسواس بود که در ساختار غیرصنعتی سینمای ایران به عنوان یک مانع بزرگ برای دوام فعالیت بیضایی، ظاهر شد.
در تئاتر نیز بیضایی به جز یک اثر-بانو آئویی که برگرفته از متنی ژاپنی بود و ظاهرا پایاننامه مژده شمسایی بود و نام وی را به عنوان کارگردان داشت ولی کاملا با هدایت بیضایی روی صحنه رفت – تمام آثاری را که اجرا کرد-؛ از افرا تا شب هزار و یکم و از کارنامه بندار بیدخش تا مجلس شبیه… و از آرش تا طرب نامه و چهارراه، همه متونی غنی داشتند که گاه تازه بعد از دیدن نمایش و خواندن مجدد نمایشنامه بود که قدرت تالیف هویدا میشد.
ردّپای بیضایی نه فقط در آثار خودش بلکه در آثاری از دیگر همکاران همچون طلسم، روز واقعه، سلندر، سایه به سایه، خط قرمز، پرده آخر، کفشهای میرزانوروز، دو فیلم با یک بلیت، سلطان و شبان، دونده، فصل پنجم و...، مشهود بود.
بیضایی در دوران حرفه ای خود، یک بار در دهه شصت و یک بار در دهه هفتاد مهاجرت به سوئد و فرانسه را تجربه کرده بود و هر دو بار به ایران برگشته بود و کار را ادامه داده بود با این حال آخرین مهاجرت او در اواخر دهه هشتاد به آمریکا، بازگشتی نداشت چون این بار دیگر دانشگاه استنفورد شرایط کار و پژوهش او را فراهم کرده بود تا بیضایی بتواند هم بنویسد و هم نمایشهایی مختلف را اجرا کند و چه افسوس که همین امکان ساده خلق و فعالیت هنری برای هنرمندان اصیل کمتر در داخل فراهم میشود و بهجایش جماعتی خنگ آویزان به پسوند «دوکتور!» بر صدر مینشینند. بیضایی چه نیک گفته بود در دیباچه نوین شاهنامه-فیلمنامه قدرنادیده اش: هر که به هنر سرافراز شد، بیهنران بر خون وی دلیرند.
بیضایی دو بار ازدواج کرده بود، یک بار در دهه ۴۰ با منیراعظم رامینفر-خواهر ایرج رامینفر طراح صحنه- و بار دیگر در دهه ۷۰ با مژده شمسایی-فرزند منوچهر شمسایی نورپرداز تلویزیون/که نیروی فرهنگ معیری طراح گریم مسافران بود-
بیضایی از ازدواج اول خود سه فرزند به نامهای نیلوفر، نگار و ارژنگ و از ازدواج دوم خود یک پسر به نام نیاسان داشت.
«مجلس ضربت زدن» اثر ضدّسانسور بهرام بیضایی در یوسفآباد
سینماروزان: نمایش «مجلس ضربت زدن» نوشتهی بهرام بیضایی از ۲۵ تا ۲۷ خرداد به کارگردانی ناصر سهرابی در فرهنگسرای خانواده (شفق) اجرا میشود.
در سال ۱۳۷۹- که به نام سال امام علی(ع) نامگذاری شده بود- بهرام بیضایی نمایشنامه «مجلس ضربت زدن» را نوشت آن هم به سفارش یکی از مدیران وقت هنری-اکبر تشکری نیا مدیر تئاتر حوزه هنری و مدیر وقت تالار وحدت…
بیضایی درنهایت مجوز اجرای نمایش را نیافت و قبل از انتشار نمایشنامه هم کم نبودند جماعتی که بر بیضایی خرده گرفتند بابت قبول سفارش ولی در ابتدای دهه هشتاد که نمایشنامه توسط انتشارات روشنگران منتشر شد معلوم گشت بیضایی همچون تجربه «روز واقعه»، سفارش را مال خود کرده و متن خودش را نوشته.
«مجلس ضربت زدن» مضمونی ضدّسانسور دارد و بیضایی تقریبا تمام مشکلاتی را که برای نگارش روز واقعه به عنوان یک اثر مذهبی با آن روبرو بوده در قالب نمایش در نمایش متجلی کرده…
حالا حدود ۲۵ سال بعد از نگارش، ناصر سهرابی نمایشنامه مجلس ضربت زدن را از ۲۵ تا ۲۷ خرداد ساعت ۱۹ در فرهنگسرای خانواده (شفق) یوسفآباد اجرا میشود.
داستان نمایشنامه درباره یک گروه تئاتری است که درصدد هستند تا واپسین روزهای زندگی حضرت علی(ع) و ماجرای ابن ملجم و قطامه را ، از نگاهی دیگر و به صورت نمایشی تاثیر گذار روی صحنه ببرند. در این میان ، نویسنده هر لحظه به معانی جدیدی از زندگی حضرت علی(ع) میرسد و رستگاری جدیدی را تجربه میکند. با این حال ، کارگردان و نویسنده برای اجرای این نمایش ، با ممیزی های بسیاری دست و پنجه نرم میکنند. در کنار تمام این موارد ،بازیگران و عوامل حواشی زندگی خود را نیز بازگو میکنند….
ناصر سهرابی ، حمید شاه آبادی ، علیرضا باقری، حسن حلیمی ، مریم خلیفه ، الینا رضوی، سحر فراهانی و مهنوش شیخی به عنوان بازیگر در مجلس ضربت زدن به ایفای نقش میپردازند…..
در بخشهایی از نمایش مجلس ضربت زدن آمده است:
من کجا هستم؟ حقیقت من کجاست؟ روزگاری ساکن شهری بودم؛ و اینک قرنهاست سرگشته بیابان خضر الیاسم! – شما مرا از من گرفتید. خیالات خود را به من چسباندید. خون از شمشیرم چکاندید و سرهای دشمنان به تیغ ذوالفقارم بریدید! قلعهگیر و خندقگذار و معجزهسازم کردید! شاه مردان و شیر خدا گفتید! از زمینم به چهارمآسمان بردید! به خدایی رساندید! پدر خاک و خون خدا خواندید! درِ شهرِ علمم خواندید و از آن به درون نرفتید! شما با من چه کردید؟ ]…[ وای بر آنکه برده کند، و آنکه بردگی خواهد! وای بر آنکه نام و خون کسی را نان و آب خود کند! شما با من چه کردید؟ سوگند خوردید به فرق شکافته من برای رواج سکههای قلبتان! به ذوالفقار خونچکان برای کشتن روح زندگی! و اشک ریختید بر مظلومیت من تا سادهدلان را کیسه تهی کنید! ]…[ آنها که خود را به من میبندند، کاش آزادم کنند از این بند! _ آنها که سوار بر مرکب روح سادهدلانند! آنها که لاف جنگ میزنند با دشمنان خیالی در دیارات خیال؛ و هرگز نجنگیدند با دشمن راستین که در نهاد خویش میپرورند برای جنگ با حقیقت! ]…[ شما با من چه کردید؟ ای شما که دوستداران منید! من کجا هستم؟ بر صحنهی شما حقیقت من کجاست؟ حذفم میکنید به خاطر نیکیهایم. و با من، نیکی را حذف میکنید. آری – نیکی بر صحنهی شما مُرده! و اگر قاتل نیکمردی بودم، با سربلندی نشان میدادید! شما که دوستداران منید با من چنین کنید، دشمنانم چه باید بکنند؟ ]…[ شما با من چه کردید؟ بزرگم کردید برای حذفم! راستی که من انسان بودم پیش از آنکه به آسمان برین برانیدم! چنین است که صحنهها از ابنملجم پر است و از علی خالی! _ شما دوستداران که با من چنین کنید، دشمنانم چه باید بکنند؟
خاطرهای از خسرو سینایی و مدیریت آقایان پِستهدوست!؟/چه کسی نگذاشت بهرام بیضایی فیلم عاشقانهاش را بسازد؟
سینماروزان/ حامد مظفری: انتصاب مهدیسجادی خزانه دار به عنوان سرپرست بنیاد سینمایی فارابی را از دو منظر میتوان ارزیابی کرد. اینکه یک حسابرس را در بالادست ساختاری متمول قرار داده اند تا مو را از ماست بکشد و اجازه اسراف و بذل و بخشش ندهد؟ یا اینکه با حذف مدیریت هنری و واگذاری زعامت فارابی به خزانه دار، در عین چابک سازی میخواهند کاری کنند که در پرداخت تسهیلات به پروژه های متبوع، هیچ اصطکاکی نباشد؟
به گزارش سینماروزان و به نقل از روزنامه کیهان، هر کدام از این فرضها که درست باشد باز آنچه در فارابی تصمیمگیرنده اصلی است همان شوراهای تصویب پروژه است که هرگاه با سینماگران حسابی چیده شده، فیلمهای قابل تحمل تولید شده و هرگاه در انتخاب افراد شورا، بی دقتی صورت گرفته با نزول کیفی تولیدات روبرو بوده ایم.
رائد فریدزاده رئیس سینمای دولت چهاردهم در مراسم معارفه سجادی بیشتر درباره عقبه فارابی و وجهه بین الملل آن حرف زد و درباره برنامه اش برای انتخاب معاون فرهنگی فارابی و شورای تصویب چیزی نگفت. درباره بین الملل که انگار زیادی تعارف کرده و شاید چون خودش تنها رزومه مشهود قبلی اش معاونت بین الملل فارابی بوده، در این باره اغراق کرده و درباره اصالت آثار فارابی هم که به هر حال سالهاست نه سینماگران اصیل و نه آثار اصیل در این ارگان تولید نشده اند.
یادم نمیرود که در دهه نود بارها خسرو سینایی را روی نیمکتهای حیاط فارابی میدیدم که تکیه داده به عصایش به دوردست خیره شده بود و انگار میخواست بگوید آنچه دیگر ارزش ندارد همان اصالت است. سینایی مدتها دنبال تولید پروزه مشترک “قطار زمستانی” بود که موافقت طرف لهستان را هم گرفته بود و میخواست فارابی را پای کار بیاورد. یک بار با سینایی همکلام شدم و گفتم چرا این پروژه به نتیجه نمیرسد و او بی تعارف گفت چون آقایان پستهدوست-تعبیر سینایی برای مدیرانی که در داخل پسته میل میکنند و در جشنواره های خارجی ناتوان از ارائه فیلمهای کیفی، پسته و گز و باقلوا توزیع میکنند-
علاقه ای به پروژه های میهنی و سینماگران مستقل ندارند و میخواهند با افرادی بله قربان گو کار کنند که آثاری خنثی و آرشیوی و بی دردسر تولید شود.
سینایی خیلی دوید و پیگیری کرد تا “قطار زمستانی” را بسازد و هیچ حمایتی ندید و آن فیلم تولید نشد و به جایش حمایتی خرد از او کردند برای تولید فیلمی کوچک به نام “جزیره رنگین” که فقط تلف انرژی سینایی و احتمالا باز کردن وی از سر خود بود.
سعید اسدی کارگردان فیلم ماندگار “آواز قو” دیگر سینماگری بود که سالها به دنبال ساخت فیلم “یو اس اس اس وینسنس” با محوریت حمله ناو آمریکایی به ایرباس بود و با اینکه قاسم قلی پور تهیهکننده “عروس آتش” را کنار خود داشت، هیچ طرفی نبست. فیلمنامه اسدی یکی از استراتژیک ترین آثار این سالها بود ولی این پروژه هم در سبد حمایتی فارابی قرار نگرفت تا اسدی هم ایران را ترک کرده و به آمریکا برود در حالی که آخرین بار همین چند ماه پیش و در سالگرد آن اتفاق شوم، در پیامی کوتاه نوشت: از نظر روحي حال خوشي ندارم، سوم جولاي هست، سالگرد فاجعه ي ايرباس… و تب نوبه ي من… هرگز فكر نمي كردم كه مني كه به عشق خدمت به وطن و مردمم همه زندگي ام را در اينجا به باد دادم و به همه ي امكاناتم پشت پا زدم ناچار شوم به خاطر خباثت، بي وطني و بي ديني برخی نامسئولين سينمائي دوباره به كثافتخانه اي بازگردم كه با كودتاي ٢٨ مرداد اش باعث بدبختي كشورم و مردمم شد، و تحمل كنم سالگرد كودتاي ٢٨ مرداد و انهدام ايرباس را كه به خاطر ساخت اشان به ايران بازگشتم!!! طبيعي ست كه وقتي جلوي ورود اسب ها به ميدان مسابقه گرفته شود هر خري برنده خواهد بود.
خاطراتی از سینایی و بیضایی و مدیریت آقایان پِستهدوست
بهرام بیضایی دیگر فیلمساز امتحان پس داده ای بود که مدتها دنبال تولید پروژه تاریخی “اشغال” بود و در برهه ای حتی اصغر رفیعی جم به عنوان رابط بیضایی که به آمریکا رفته بود و مدیران فارابی قرار گرفت ولی درنهایت نه حمایت از تولید یکی از میهنی ترین فیلمنامه های وی که تصویری کامل از تهران گرفتار جنگ جهانی دوم داشت، صورت گرفت و نه حتی پروانه ساخت فیلمنامه ای لوباجت-جاده ای و عاشقانه به نام “مقصد” را دادند و نهایتا یک موافقت اصولی برای “مقصد” صادر شد بدون هر گونه حمایت! بیضایی نیز در گفتگویی خصوصی مخالف اصلی تولید همان “مقصد” را یکی از همان ظاهرالصلاحانی دانسته بود که حتی از نام کاراکترهای “مقصد” هم تفسیر سیاسی استنباط کرده بود و خندهدار اینکه اخیرا دنبال بودجه چند ده میلیاردی بوده برای تولید فیلمی مثلا ارزشی با یک کارگردانتقریبا بی تجربه ولی بلندگوبهدست!
همین سه مصداق کافی است تا بدانیم در کارنامه لااقل یک دهه اخیر فارابی که خبر از اصالت آثار و سینماگران نبوده و بیشتر روابط پیشبرنده بوده و همین که برخی افراد حاضر در شوراهای فارابی، خود مشمول حمایت این نهاد برای تولید آثاری عمدتا شکستخورده بودند، یعنی تا شوراهای فارابی با سینماگران خوشسابقه چیده نشود، حرف زدن درباره عقبه فارابی و کارنامه قبلی اش، آب در هاون کوبیدن است.
فارابی نه تنها سالهاست در حیطه بین الملل و پروپاگاندای آثار ایرانی نه در اروپا و آمریکا که در همین کشورهای منطقه هم گرفتار سستی است. نگاه کنید که سازندگان سریال “شهرزاد” توانسته اند رایت بازسازی نسخه ترک آن را بفروشند و این گونه ارزآوری کنند و همه خروجی بین الملل فارابی این شده که هر سال کمیته ای تشکیل دهد جهت معرفی یکی از آثار اغلب -متعلق به ارگانها- برای شرکت در اسکار غیرانگلیسی زبان و گاهی همین انتخاب آن قدر سادهلوحانه صورت میگیرد که مثلا فیلمی را به اسکار میفرستند که اصلی ترین عنصر که داشتن پخشکننده در آمریکاست را ندارد.
با قرار دادن یک خزانه دار بر بالادست فارابی-که قاعدتا گزینهی گذار است و احتمالا به زودی یک مدیر جایگزین او خواهد شد -بعید است مشکلات مبتلابه فارابی حل شود. فارابی بسان بسیاری از ساختارهای دولتی چنان فربه و کند شده که با تغییر مدیر هیچ اتفاقی در آن نمی افتد وگرنه یک دهه بعد از رونق ویاودیها فارابی را حتی در راه اندازی یک پلتفرم اختصاصی برای آرشیو خودش، عاجز نمیدیدیم اما انتظار حداقلی داریم که در چینش معاونت فرهنگی و بعد شورای تصویب پروژه های فارابی، سینماگرانی به کار گرفته شوند که قدری اوضاع را بهبود بخشند.
آقایان مدیر! گامهای لرزان بیضایی را ببینید!+ویدیو
سینماروزان/حامد مظفری: انتشار فیلمی کوتاه از تشویق بهرام بیضایی توسط حضار نمایش اخیرش “داش آکل به گفته ی مرجان” -که در برکلی کالیفرنیا روی صحنه رفته-بسیاری از مخاطبان را متوجه ضعف جسمانی بیضایی کرده.
در این فیلم کوتاه بیضایی وقتی بعد از ادای احترام به حضار میخواهد به پشت صحنه برود، قدری لنگان میرود و انگاری به سختی تعادل خود را حفظ میکند ولی آنچه مهم است اینکه بیضایی در گفتار هنوز همان صراحت قبل را دارد.(اینجا را ببینید)
نزدیک به پانزده سال از مهاجرت بیضایی به آمریکا گذشته و متاسفانه با گذشت چهار دولت هنوز یک مدیر فرهنگی پیدا نشده که شرایط بازگشت به وطن بیضایی را فراهم کند.
واقعا مگر بیضایی جز یک سالن برای اجرای نمایشهایش چه میخواهد؟ الحمدلله که این سالها دهها پردیس تئاتر و سینما افتتاح شده که برخی از بیمخاطبی،گرفتار تعطیلی شدهاند. چه میشد یکی از این سالنهای تعطیل و نیمهتعطیل را برای اجرا و کار کارگاهی در اختیار امثال بیضایی میگذاشتند؟
بهرام بیضایی هنرمندی که حالا و بعد از اجرای “داش آکل به گفته مرجان” میگوید: از خود را به گفتههای مردم مشغول کردن، فرار کردم. از تیرباران نظرات افرادی فرار کردم که وقتی سودشان در میان است من آدم خوبی هستم و وقتی سودی برایشان ندارم، آدم بدی هستم. من خودم میدانم که هستم و کجا ایستاده ام و محدودیت هایم چیست و اصلا این همه نظر بر من، لازم نیست. اصلا خودم را نسپرده ام به گفتگوهای افرادی که معلومنیست فردا هم همین حرفها را بزنند چنان که در بسیاری موارد این اتفاق افتاده و روزی، با من بوده اند و روزی بر من!
فیلم تشویق و گفته های تازه بیضایی را اینجا ببینید.
برای خواندن اولین نظرات بر کار تازه بیضایی، اینجا را بخوانید.
پایان اجرای “داش آکل به گفته مرجان” تازهترین کار بیضایی+فیلم+تصاویری تازه از بیضایی در کنار همسر و بازیگران+جزئیات نمایش از زبان مخاطبانی که آن را دیدهاند
سینماروزان/حامد مظفری: با پایان دوره اول اجرای نمایش “داش آکل به گفته ی مرجان” اثر تازه بهرام بیضایی، ویدیویی از بازیگران نمایش و تصویری از کارگردان در کنار همسر و عوامل نمایش منتشر شد.
“داش آکل به گفته ی مرجان” با اقبال نسبی ایرانیان مقیم برکلی کالیفرنیا مواجه شده و تقریبا در هر چهار اجرای آن که در هفته اول پاییز در قالب فستیوال هنرهای ایرانی دانشگاه استنفورد، روی صحنه رفت، بالای هفتاد درصد سالن اجرا، پر بود.
مژده شمسایی، عامر مسافر، دینا ظریف، علی زندیه و مهدی حافظیمنشادی بازیگران نقشهای اصلی این نمایش هستند.
نمایش «داشآکُل به گفتهی مرجان» را میتوان یکی از صریحترین آثار بهرام بیضایی در کارنامهاش دانست که در آن بیش از هر چیز زمینههای اجتماعی وقوع داستان و نقش انتقادی شخصیتهای ظاهرالصلاح ریاکار برجسته شده است.
در تصاویر تازه نمایش بهرام بیضایی را در کنار مژده شمسایی-همسر و بازیگر اصلی نمایش- میبینیم در حالی که با تشویق عوامل نمایش و حضار روبروست.
روایت زنانه بهرام بیضایی از داستان “داش آکل”صادق هدایت و تلاش برای امروزی کردن نمایش و استعارات اجتماعی موجود در آن از جمله عناصری است که مخاطبان نمایش بدان اشاره کردهاند و برخی نیز لحن این نمایش را به نوعی در امتداد نمایش “افرا یا روز میگذرد” دانسته اند که بیضایی آن را زمستان ۸۶ در تالار وحدت اجرا کرده بود. لحن محاورهای “افرا…” که در زمان اجرا قدری مناقشهبرانگیز شده بود تقریبا همان لحنی است که حالا بیضایی در روزآمد کردن داستان صادق هدایت از آن بهره برده است.
هومن بهارمست دانشجوی متالورژی که به خاطر علاقه به بیضایی به تماشای “داش آکل به گفته ی مرجان نشسته برای سینماروزان نوشت: بیضایی با وجود تکیده شدن چهره و موها و سبيل های کاملا سفید همچنان نوجو و علاقمند به تجربه های جدید نشان میدهد. او که سالهاست آثار زنمرکز نوشته و ساخته یا اجرا کرده، حالا حتی داستان مردانه داش آکل را به گونه ای زنانه کرده که دریابیم مشکل جامعه نه مردانه بودن که اتفاقا آه و ناله های بیش از حد فمینیست هایی است که جرأت ندارند زنان بی باک و نترس را نشان دهند و مدام میخواهند فقط زنانِ قربانی را به صلیب دوربین بکشند یا بیغوله هایی را نشان دهند که لاتبازی از سر تا پای زنان و مردانش میبارد. بیضایی سعی کرده کنش زنان را به عنوان محور خانواده نشان دهد و ثابت کند زنی که جرأت داشته باشد کیان خانوادهاش را فرهنگی کند یقینا خودبخود جامعه اش را هم متاثر ساخته.
برای تماشای فیلمی از “داش آکل به گفته ی مرجان” اینجا را ببینید.
داش آکل به گفته ی مرجان ؛ علیه فمینیسم و ضدّ لمپنیسم
تازهترین تصویر از بهرام بیضایی ۸۵ساله و تصاویری از کار تازهاش+هشت عکس جدید
سینماروزان/حامد مظفری: بهرام بیضایی به مناسبت اجرای تازه ترین نمایشنامه خود، تصاویری از خود و کار تازه اش را منتشر کرد.
این مولف کبیر ایرانی اخیرا تعبیر زنانه خود از داستان “داش آکل”صادق هدایت را در نمایشنامه “داش آکل به گفته مرجان” ارائه داده که بناست در آمریکا روی صحنه برود.
بهرام بیضایی در حال هدایت بازیگران نمایش “داش آکل به گفته مرجان”
در تازهترین تصویر بهرام بیضایی شمایلی فرتوت از او میبینیم که متاثر است از پشت سر گذاشتن بیماری سرطان ولی جای خرسندی آن که بیضایی باز هم کم نیاورده و با اجرای “داش آکل…” به نوعی تراپی هنری دست زده.
مژده شمسایی در نمایی از نمایش “داش آکل به گفته مرجان”
بهرام بیضایی که ترس دائمی از تعقیب توسط عوامل قهری، به مضمون بسیاری از آثار سه دهه اخیر او بدل شده و حتی به همین واسطه مورد مطالعاتی یکی از سینماگران نورولوژیست مطرح هم بوده در کار تازه خود کوشیده در کنار همسرش مژده شمسایی، از شماری هنرمندان ایرانی مقیم ایالات متحده به عنوان بازیگر استفاده کند.
نمایی از نمایش “داش آکل به گفته مرجان”
مرور تصاویر تمرین نمایش تازه بیضایی حکایت از آن دارد که این هنرمند ایرانی حتی در دل آمریکا هم گرفتار از هم گسیختگی در طراحی لباس نشده و انتخاب پوشش را با نوعی از منطق توأم با حجب و حیای شرقی، عجین ساخته که در نقطه مقابل جشنوارهایسازان جوگیر است که در یکی دو سال اخیر گرفتار عریانیهای دفعتی شدهاند….
نمایی از نمایش “داش آکل به گفته مرجان”
“داش آکل به گفته مرجان” به نویسندگی و کارگردانی بهرام بیضایی در برنامه اجرا برای روزهای ۲۱، ۲۲، ۲۸ و ۲۹ سپتامبر (۳۱ شهریور، اول، هفتم و هشتم مهر) در شهر برکلی کالیفرنیا در فستیوال هنرهای ایرانی دانشگاه استنفورد، قرار داشته.
نمایی از نمایش “داش آکل به گفته مرجان”
نمایی از نمایش “داش آکل به گفته مرجان”
نمایی از نمایش “داش آکل به گفته مرجان”
نمایی از نمایش “داش آکل به گفته مرجان”
بازگشت بهرام بیضایی با صادق هدایت
سینماروزان: بهرام بیضایی کارگردان مهاجر ایرانی بار دیگر در مقام کارگردان بر صحنه نمایش میآید.
به گزارش سینماروزان«داش آکل به گفتهء مرجان» تازهترین کاری است که بهرام بیضایی بناست آن را در ایالات متحده روی صحنه ببرد.
این نمایش همان طور که از عنوانش پیداست نگاهی زنانه به داستان “داش آکل” نوشته صادق هدایت است؛ داستانی که حدود نیم قرن قبل مسعود کیمیایی به تهیهکنندگی هوشنگ کاوه یک نسخه سینمایی از آن ارائه داد.
بیضایی در تدارکِ نمایشِ این نمایشنامه در نوروزِ ۱۳۹۹ در دانشگاهِ استنفورد بود که سرنگرفت؛ به خاطرِ تعطیلیِ دانشگاه در دنیاگیری کووید–۱۹ در کالیفرنیا و حالا بهرام بیضایی به جای دانشگاه استنفورد آن را در برکلی روی صحنه خواهد برد.
به گفته خودِ بیضایی، “داش آکل به گفته مرجان”، “پشت صحنه نوشته بسیار ساده صادق هدایت است” و دلیل روایت زنانه از این داستان ساده چنین است: نوشتههای هدایت پایین و بالا، و سبک و سنگین دارند، اما هدایت با همه پوچانگاری و میل تخریب خودش که به او بستهاند و آن همه ذوق زندگی که در طنزهای او برجاست، با همه بازیگوشی و گریزش از جنت مکان شدن، دریچههای بسیاری بر ما گشود.
“داش آکل به گفته مرجان” به نویسندگی و کارگردانی بهرام بیضایی در روزهای ۲۱ ۲۲، ۲۸ و ۲۹ سپتامبر (۳۱ شهریور، اول، هفتم و هشتم مهر) در شهر برکلی کالیفرنیا در فستیوال هنرهای ایرانی دانشگاه استنفورد روی صحنه خواهد رفت.
بهرام بیضایی که حدود پانزده سال است ایران را ترک کرده و در دانشگاه استنفورد به تدریس مشغول است در سالهای غربت به جز اجرای “طرب نامه”، “جانا و بلادور” و “گزارش ارداویرف”، “چهارراه” و “آرش” فیلمنامه های “سفر به شب” و “ماهی” را نیز منتشر ساخته که اولی تصویری نمادین است از قدرتگیری زنان در دل یک داستان روستایی، و دومی روایتی رو و آشکار دارد از ماجرای قتلهای زنجیرهای.
من میدانم بیضایی در آمریکا چه رنجی میبرد!/سیمین دانشور از من پرسید من خوشگلترم یا آن زن هلندی که جلال…/جمالزاده گفت هموطنان بسیار بیشرفی داریم!!/همسر آلمانی بزرگ علوی تمام فحشهای ایرانی را بلد بود!/اگر بخواهم مهاجرت کنم به تاجیکستان یا افعانستان میروم!
سینماروزان: من هرچه بیشتر ناامید میشوم بیشتر برای ایران کار میکنم. یعنی برعکس بعضیها که در این شرایط از ایران میروند. یعنی اگر الان از این در بیایند داخل و بگویند این حکم اوین و این گرینکارت آمریکا یا هرجا، درجا اوین را انتخاب میکنم. هرگز و هیچوقت از زندگی در ایران پشیمان نمیشوم.
علی دهباشی مدیر مجله بخارا با بیان مطلب فوق به روزنامه فرهیختگان گفت: وقتی ما را به دادگاه فرهنگ و رسانه بردند، همین آقای منصوری -غلامرضا منصوری؟- که در یوگسلاوی-یا رومانی؟- آن اتفاق برایش افتاد از ما بازجویی میکرد. مدام به من میگفت اعتراف کن و وکیل من هم میگفت اعتراف نکن. میگفت اعتراف کن این کار را انجام دادهای ولی پشیمان هستی. من میگفتم آقا این شعر که چنین مضمونی دارد، نظر ما این نیست، حالا اگر اتفاقی افتاده ما عذرخواهی میکنیم. یادم میآید تابستان بود و ماه رمضان. تا ظهر در این راهروهایی که صندلی نداشت راه میرفتیم. میگفت برو فردا بیا. پیاده از میدان ارگ تا پارک شهر میرفتم، بعد جورابهایم را درمیآوردم و پایم را در جوی آب روان میگذاشتم و با خودم فکر میکردم که کجا بروم و چه کار کنم؟آن زمان هنوز طالبان به افغانستان نیامده بود. تصمیم گرفتم به افغانستان یا تاجیکستان بروم.
دهباشی با تاکید بر عشقش به زبان فارسی گفت: یعنی اگر بخواهم مهاجرت کنم به آنجا-تاجیکستان یا افغانستان-میروم. خارج از حوزه تمدنی زبان فارسی نمیتوانم باشم. من میفهمم که بهرام بیضایی بعد از مهاجرت به آمریکا، چه رنجی میبرد. چون آدم آنجا نیست. خیلی سخت است. غرب هیچ جذابیت شغلی و مالی و کاری برای من ندارد و هرگز نداشته است.
این روزنامهنگار گفت: چندماه پیش کار خیلی خوبی را در خارج به ما پیشنهاد کردند و من به سرعت جواب رد دادم. برای اینکه اصلا درباره آن فکر نمیکنم که بخواهم درباره آن تصمیم بگیرم. تصمیم از قبل گرفته شده است. اگر میخواهی ایراندوست تربیت کنی، اگر میخواهی جنایتکار تربیت کنی، باز در همان کودکی این کار صورت میگیرد. بنابراین همهچیز آنجا شکل میگیرد.
دهباشی با ذکر خاطراتی از مشاهیر ادبی ایران گفت: بزرگ علوی با همسر دومش-گرترود/که آلمانی بود- به ایران آمده بود. با آقای انجوی شیرازی بیرون رفتیم. از او پرسید حالا این زنیکه بهت میرسه؟ گفت سید فحش نده که تمام فحشهای ایرانی را بلد است. آقای بزرگ علوی دستگاه ضبط کوچکی داشت که خاطراتش را اینگونه مینوشت. مثلا میگفت الان آمدهام به فرودگاه و آقای دهباشی سردبیر مجله کلک به دنبال من آمده است.8_7 هزار صفحه از خاطراتش در دانشگاه هومبلت است که فقط میشود در حضور کتابدار بروی و آنها را نگاه کنی. همسرش اجازه نداد که کسی چیزی از آن را بردارد. او نیز از کسانی بود که توانست خود را با ادبیات و تدریس حفظ کند. زمانی که پیش او رفته بودیم به ما میگفت خوش به حالتان آقای دهباشی، ما اینجا باید از چندین کشور بگذریم تا به آفتاب برسیم. یک بار به او گفتم آقای علوی این همه شما خوب ماندهاید. میگفت علتش این است که پدرم من را از کودکی به آلمان فرستاد و آلمانیها دوش آب سرد میگرفتند. بعدا که خودم به آلمان رفتم، دیدم اتاق خوابها سرد است و همین سرد بودن کمک میکند. پدرش در آنجا خودکشی کرد و از نظر روحی صدمه دید، یک برادرش هم مرتضی با استالین رفت و استالین جزء تصفیهها او را کشت.
دهباشی گفت: وقتی ما کتاب “سنگی بر گوری” را چاپ کردیم، یک بار خانم دانشور آلبوم عکسهایش را ورق میزد، عکس زنی هلندی را نشان داد پرسید که این خوشگلتر است یا من؟ البته که من گفتم خانم دانشور خوشگلتر است ولی او خوشگلتر بود! بعد به من گفت پس چرا این آقای جلال آلاحمد شما، دنبال این پتیاره رفت؟! این همه سال گذشت. بالاخره کتاب توقیف شد تا این اواخر به صورت قاچاقی خیلی از آن چاپ کردند. چرا تابهحال یادداشتهای روزانه آلاحمد منتشر نشده؟ حالا که من آن را میخوانم، متوجه میشوم که سیمین خانم و برادرشان نمیخواستند که این یادداشتها منتشر شود؛ چراکه آلاحمد پوست این دو نفر را کنده است! همچنانکه با خودش هم همین کار را کرده است. تا بخواهی حساب سیمین خانم را بهعنوان زنش رسیده است، از آن طرف مهربانیهایش هم هست. حساب برادرش شمسالدین را هم رسیده است. برای همین بود که این دو نفر سر چاپ نکردن این توافق داشتند. البته بینهایت هم به خودش حمله کرده است. ولی خب همین جور این قلم میآید دیگر!
حرفهای علی دهباشی روزنامهنگار باسابقه در گفتگویی تفصیلی
وی ادامه داد: با محمدعلی جمالزاده سر کمیته ملییون مکاتبه داشتیم. سوالاتی میپرسیدم و او جواب میداد. یک بار نوشت که من آفتاب لب بام هستم، به اینجا بیا تا شما را ببینم. آن زمان نودوخردهای سال سن داشت. دستم را گرفت و گفت دهباشی، هموطنان بسیار بیشرفی داریم. به او گفتم چه شده؟ استاد گفت دو جوان برای رسالهشان به اینجا آمدند. من آنها را ناهار میهمان کردم، ولی آنها دو شمعدان نقره که تقیزاده در جنگ بینالملل اول به من داده بود را بردند. بعد به من گفت اینهایی را که من انتخاب کردهام مانند دکتر شیخالاسلامی، باستانی، افشار، چشمانشان دیگر خوب نمیبیند و کارهای خودشان را هم نمیتوانند انجام دهند. شما بیا و نگذار کتابهای من روی زمین بماند. بعد از آن به اینجا آمدم و مجموعه آثار ایشان را راه انداختم. به من گفت که اخیرا خواب زیاد میبینم و خدا را خواب دیدم. چیزی نورانی بود، به دست و پایش افتادم و گفتم من هستم جمالزاده، بنده گناهکار تو. به من گفت نه، پاشو تو زیاد گناه نکردهای! از من چه چیزی میخواهی؟ گفتم هیچ، خدایا فقط یک سوال دارم، خدایا تو قبل از آنکه زمان به وجود بیاید کجا بودی؟ گفت جمالزاده فضولی موقوف!
دهباشی تاکید کرد: اینها-با اشاره به ایرج افشار و امثالهم-نسلی بودند که به اینجا رسیده بودند که ایران درستشدنی نیست. اما برای ایران کار میکردند. مثل ما هول نمیزدند. خیلی با آرامش کار میکردند. میگفتند ما وظیفهای را انجام میدهیم. امیدی در عین ناامیدی داشتند. چیزی که الان من بهش رسیدم را اینها آن زمان بهش رسیده بودند. این ملت و جامعه و وضعیت فرهنگی به این زودیها درست نمیشود. ولی عمیقترین کارها را برای ایران میکردند.
ماجرای کامل درگیری پروانه معصومی و بهرام بیضایی در پشت صحنه فیلم “کلاغ”
سینماروزان: حدود یک دهه و خردهای قبل پروانه معصومی در گفتگویی با شبکه ایران از دلخوری عمیق نسبت به بهرام بیضایی گفته بود و بسیاری را به این فکر فرو برده بود که چطور میشود میان بیضایی و بازیگر اصلی سه فیلم اولش، اختلاف میافتد و درنهایت هم هیچ گاه همکاری چهارم اتفاق نمیافتد آن هم در حالی که اصرارِ بیضایی به حضور معصومی در نقش اصلی “حقایق درباره لیلا دختر ادریس” مانع تولید این فیلم توسط بهمن فرمان آرا شده بود.
بهمن مقصودلو مستندساز به تازگی در “موزائیک استعارهها” گفتگویی از پروانه معصومی ارائه داده که در بخشی از آن درباره درگیری در پشت صحنه فیلم “کلاغ” صحبت میشود.
پروانه معصومی در “موزائیک استعاره ها” گفت: “کلاغ” آخرین فیلم من و بهرام بیضایی بود که براساس داستان زندگی عصمت صفوی-بازیگر قدیمی تئاتر و سینما-بود. صفوی بچه نداشت و یکی را به فرزندی قبول کرده بود ولی چون خودش فوت شد بیضایی مجبور شد خانم آنیک شفرازیان را در نقش او قرار دهد که هم لهجه داشت و هم بازیگر توانایی نبود و ناچار بازیش هل داده میشد طرف من.
معصومی ادامه داد: از روز اول فیلمبرداری “کلاغ”-برخلاف دو فیلم “رگبار” و “غریبه و مه”- با خود بیضایی مشکل پیدا کردم. در پلان اول، زن جلوی تلویزیون نشسته و روزنامه میخواند و من از بیضایی پرسیدم: این زن چه حسی دارد؟ و او گفت: نمیدانم! خودت باش!
معصومی افزود: به نظرم این بدترین جمله ایست که کارگردان میتواند به بازیگرش بگوید…در صحنه های بعدی هم مرتب از بیضایی میپرسیدم که من کی هستم اینجا و او میگفت: فعلا خودت باش! این روند مرا سردرگم کرد و نمیدانستم چه کار میکنم.
ماجرای لگد پروانه معصومی به دوربین بهرام بیضایی
پروانه معصومی گفت: یادم میآید آخرین روز فیلمبرداری در پارک بودیم که اتفاقا مصادف بود با آخرین پلان فیلم. برف زیادی آمده بود و هوا بسیار سرد بود و من فقط یک بلوز پوشیده بودم و داشتم میلرزیدم. جعبه ای گذاشته بودند که من ایستاده بودم وسط، حسین پرورش سمت راست و خانم آنیک سمت چپ. بیضایی بهم گفت: اول روبرو را نگاه کن، بعد نیمرخ و بعد دوباره روبرو.همین! این، تمام توضیح در آن روز سرد بود و مدام هم برداشت میگرفت تا به سیزده برداشت رسید. من بیضایی را در حضور مهرداد فخیمی فیلمبردار و فیروز ملک زاده دستیارش صدا کردم و گفتم: ایراد از چیست که سیزده برداشت گرفتید؟ بیضایی گفت: ایراد از توست که درست بازی نمیکنی و من هم گفتم: برای اینکه شما درست توضیح نمیدهید و لگدی زدم به دوربین و دوربین رفت هوا.
معصومی ادامه داد: فیروز ملک زاده دوربین را بین زمین و آسمان گرفت و بیضایی گفت: اصلا این فیلم را تمام نمیکنم و رفت نشست داخل ماشین. فخیمی آمد و گفت: از تو خواهش میکنم کوتاه بیایی و من گفتم: میبینید چهار پنج ماه است که دارم کوتاه میایم و هر وقت میپرسم چطور باشد میگوید خودت باش. فخیمی گفت: اگر بیضایی را راضی کنم تو میایی؟ و من گفتم: از خدایم است که تمام شود.
معصومی درباره پایان کار “کلاغ” گفت: بالاخره بیضایی برگشت و این عبارت را القا کرد: “موقعی که آنیک حرف میزند تو روبرو را نگاه میکنی که به معنای آینده نگری است، به این فکر میکنی که آیندهی من هم همین میشود. منی که بچه ندارم و کسی را ندارم. به همین جهت برمیگردی سمت دوربین!” بالاخره با یک برداشت، کار تمام شد.
مخالفان بازگشت بیضایی و بهروز و معین، لو رفتند!
سینماروزان/حامد مظفری: گره زدن همه چیز و همه کس به سیاستبازی باعث میشود حتی اعلان دعوت رسمی از امثال بیضایی، بهروز وثوقی، معین و… برای بازگشت به وطن نیز اسیر دوقطبیسازی گردد.
این سیاستبازی و لجبازی کودکانه با هر آنچه رقیب بگوید-ولو آن که خواسته فعلی خود ما باشد- کار را به جایی میرساند حتی اگر روزی برسد که اجازه برگزاری کنسرت در مشهد و ورود کاملا آزادانه بانوان به استادیومها را بدهند باز این سیاستبازان، علم مخالفت بردارند و خیلی خوب خود را لو دهند که مسأله شان نه خواسته مخاطب که فقط منافع جناحی و محفلی است.
اینکه چرا چپهای امروز-که برخی از آنها همان پونز به دستان دیروز هستند-آن قدر از دعوت رسمی مدیران هنری دولت سیزدهم برای بازگشت بیضایی و بهروز و معین، برآشفته اند جز در همان خاستگاه ارتجاعی آنها که میرسد به انحصار دهه شصت و تنگ تر کردن ساعت به ساعت دایره خودی، ریشه ندارد وگرنه مگر همین ها تا دیروز مرتب عکس بهروز و بیضایی را استوری نمیکردند و حسرت بازگشت به وطن آنها را نمیخوردند؟
آن قدر هم آماتور و عجولند که به جای استناد به آخرین گفتگوی بهرام بیضایی-که عملا همین جماعت چپ را عامل توقیف غمنامه خود بر قتلهای زنجیرهای دانسته بود-به تکه پاره گفته های او علیه مدیران دهه شصت پناه میبرند؛ انگار که همه گوشدرازند.
مخالفان بازگشت بیضایی و بهروز و معین، لو رفتند
آش آن قدر شور شده که حتی صدای مهدی خزعلی را درآورده که میگوید بس کنید این مخالفت ها با اتفاقات درست را و بگذارید امور دلخواهتان حتی در دولت مخالفتان به سرانجام برسد.
اینکه بهروز وثوقی و بهرام بیضایی و معین به ایران برگردند، فرض محال است چون نه رییسی، احمدی نژاد است و نه اینها، حبیب محبیان! آنچه مایه مسرت باید باشد همین دعوت رسمی از مظاهر فرهنگ و هنر ایران است که یکی از جنتلمنترین آنها که فرامرز اصلانی باشد به تازگی مرحوم شد و در این چهار دهه یکی نگفت او چرا نباید در وطن باشد؟
بله! بیضاییها و معینها و اصلانیها نباید در وطن باشند و شاگردان خلف آنها حتی در وطن در انزوا قرار گیرند تا تتوکاران بیسواد و بچه متصلهای گرفتار انواع و اقسام امراض- که البته زاییده همان انحصارگرایان دهه شصت هستند- همچنان ترکتازی کنند و نگذارند هنر ایرانی حتی در همین منطقه هم مشتری پیدا کند.
دعوت محمد خزاعی رئیس سینما از بهروز وثوقی و بهرام بیضایی برای بازگشت به ایران+فیلم/روی آنتن زنده اعلام شد
سینماروزان: محمد خزاعی رئیس سازمان سینمایی دولت سیزدهم روی آنتن زنده شبکه دوم تلویزیون از تمام هنرمندان سینمایی خارج از کشور دعوت کرد به ایران برگردند.
خزاعی گفت: تمام هنرمندان خارج از کشور میتوانند به کشور برگردند و در چارچوب قانون کار کنند. چندی قبل شنیدم بهرام بیضایی تمایل دارد که دوباره فیلم بسازد و همین جا دعوت میکنم به ایران بیاید و فیلم بسازد.
وی ادامه داد: بهرام بیضایی در دولت دوم احمدی نژاد و بعد از ساخت فیلم “وقتی همه خوابیم” از ایران رفت و در دولت روحانی هم نتوانست برگردد اما من در مدت حضورم در سازمان سینمایی همواره تلاشم این بود که ایشان برگردد و باز هم فیلم بسازد.
خزاعی درباره هنرمندان قبل از انقلاب که با وقوع انقلاب ممنوعکار شدند و هجرت کردند، بیان داشت: درخواست های متعددی به سازمان سینمایی رسیده از سوی هنرمندان مهاجر که میخواهند برگردند و ما هم به آنها ابلاغ کردیم که میتوانند برگردند و در چارچوب قانون کار کنند.
رئیس سینما تاکید کرد: بهروز وثوقی میتواند برگردد و کار کند و هیچ منعی از سوی ارشاد و سازمان سینمایی ندارد. ممانعتی وجود ندارد و اتفاقا ما کمک ميکنيم که شرایط فعالیت شان فراهم شود.
محمد خزاعی: بهروز وثوقی و بهرام بیضایی میتوانند به ایران برگردند
توضیحات بهرام بیضایی درباره مذهب خود+ذکر خاطره از شورآباد!+فیلم
سینماروزان: بهرام بیضایی فیلمساز ایرانی که قریب یک دهه و نیم است ایران را ترک کرده و در دانشگاه استنفورد ایالات متحده مشغول تدریس است به تازگی ویدیویی نشر داده و در خلال خاطره نگاری از شورآباد درباره مذهب خود حرف زده است.
بیضایی میگوید: سالها پیش شنیدم که خیلی از فیلمهای ما را در شورآباد آتش زدند و در دانشگاه در حال تدریس بودم که یکی از اهالی شورآباد تماس گرفت و گفت چه نشسته ای که بچه های خردسال در حال بازی با بوبین های فیلم “رگبار” هستند.
بیضایی ادامه میدهد: به هر حال از دانشگاه تسویه شدم چون گفتند بهایی هستی ولی من با اینکه پدر و مادرم بهایی بودند و در خانواده ایشان بزرگ شدم ولی مذهب خودم، #فرهنگ است و کار فرهنگی کردن و کلا فکر میکنم مذهب یک امر شخصی است و من باید با کار فرهنگی خودم را نشان میدادم…
وی افزود: ما فیلمهایی ساخته ایم برای دیده شدن و برای آن که برخی از آنچه در ذهن داشتیم را به پرده درآوریم و با اینکه برخی فیلمها خوشامد جریانات متداول نبود ولی درنهایت “رگبار” هنوز هم یک فیلم است و کنار بسیاری فیلمهای دیگر دیده میشود…
برای تماشای فیلم گفتههای بیضایی، اینجا را ببینید.
بهرام بیضایی
بیضایی و تقوایی را حذف کردند چون نمیشد چیزی را به آنها تحمیل کرد!/در اولین جلسه پیشتولید #چای_تلخ گفتم نمیشود برای تقوایی شرط و شروط گذاشت و نتیجهاش را هم دیدیم که چه شد؟/همان طور که نمیخواستند #روز_واقعه را بیضایی بسازد ترجیح دادند کپی چای تلخ را هم یک تلویزیونیساز بسازد تا افتخارش برای تقوایی و بیضایی نباشد ولی برعکس شد!/بیضایی سالها پیش میخواست با پارسا پیروزفر یک کمدی بسازد اما نگذاشتند و حالا میبینیم که همان بازیگر جور آثار روتین پلتفرمی را میکشد!/چرا نگذاشتند با وجود تامین سرمایه در بخش خصوصی، بیضایی فیلمنامههایی تاریخی مثل “دیباچه نوین شاهنامه” یا “تاریخ سری سلطان در آبسکون” یا “پرده نئی” را بسازد؟/طبیعی است که بیضایی اگر آن آثار تاریخی را میساخت دیگر نمیتوانستند کپیکنندگان حریم سلطانی را به عنوان تاریخیساز قالب کنند!/به جایی رسیدهایم که ارگان های حامی تولید اصلا برایشان کسوت، مهم نیست و افتخار میکنند به تولید فلهای کارگردان و اخیرا تهیهکننده!/انبوه تولیدات سفارشی ریشه دارد در همین تولید تهیهکننده و کارگردان فلهای!/مدیر فرهنگی آگاه باید جایگاه خاصی برای دانشمندان سینما قائل باشد و از خواسته های آنها واهمه نداشته باشد!
سینماروزان/احمد محمداسماعیلی: سینما با بزرگانش معنا و مفهوم می گیرد و این بزرگان سینما هستند که با امضای شخصیشان پای فیلمی که خلق کرده اند باعث اعتبار و وجهی سینمای یک کشور میشوند. اینگمار برگمان با آثار خاصش شد نماد سینمای سوئد. فیلم های سرخوشانه و جذاب فلینی شد نماد ایتالیا و فیلم های خاص و مفهومی گدار و ملویل شد نماد سینمای فرانسه و…. در سینمای ایران هم پنج شش نماد و نشانه هستند که متاسفانه در سالهای اخیر یا به حاشیه رانده شدند مثل ناصر تقوایی و یا جلای وطن کردند مثل بهرام بیضایی و البته همین انزوا بود که سطح کیفی سینما و تئاتر و تلویزیون را به موازات هم کاهش داد.
محسن اورنگ از دستیار کارگردانان و مدیران تولید باسابقه سینما و تلويزيون با بیان مطلب فوق به سینماروزان گفت: در هر سیستم و جریان هنری و فرهنگی پوست اندازی و جایگزینی تا حدودی طبیعی است و این تغییر نسل اجتناب ناپذیر است ولی متاسفانه نسل خالق سینمای ایران کامل و بایسته نتوانستند تجربیات و دانششان را به نسل بعد به خصوص در قالب تولید فیلم های ماندگار ارائه کنند.
وی ادامه داد: متاسفانه امثال بیضایی و تقوایی در اوج دوران کاریشان گرفتار بدبینی مدیران شدند و ساخت فیلمهایشان بارها به تعویق افتاد و یا با عدم تولید روبه رو شد. معتقدم به شایستگی نتوانستیم از دانش و هنر فیلمسازی این بزرگان بهره ببریم. در مقطع فعلی هم سن و سال اغلب این بزرگان بالای هفتاد سال است و شرایط تداوم فیلمسازی برایشان دشوار به نظر می رسد به خصوص که ارگان های حامی تولید هم اصلا برایشان کسوت، مهم نیست و افتخار میکنند به تولید فله ای کارگردان و اخیرا تهیهکننده!
محسن اورنگ که در پیش تولید دو پروژه ناتمام چای تلخ ناصر تقوایی و چه کسی رئیس را کشت بهرام بیضایی حضور داشته، درباره نقش مدیران بادانش برای جلب بزرگان سینما گفت: مدیر فرهنگی باید جایگاه خاصی برای دانشمندان سینما قائل باشد و از خواسته های آنها واهمه نداشته باشد. خواسته های این بزرگان به نظرم معقول و در چارچوب حرفه ای و تفکرات خودشان در حوزه فیلمسازی بوده و در نتیجه اگر خارج از تفکراتشان به آنها امر و نهی بشود تا فلان کار را انجام دهند و یا بهمان کار را انجام ندهند طبیعی است که رفتاری غلط است چون آنها طفیلی نیستند و زیر بار چنین شرایطی نمی روند.
وی ادامه داد: بگذارید ساده و مصداقی بحث کنم. موقعی که داریوش مهرجویی قبول کرد در تفکراتش تغییراتی بدهد حاصلش شد نارنجی پوش یا آسمان محبوب که چون کاملا در چارچوب تفکراتش نبودند فیلم های موفقی از کار در نیامدند در نقطه مقابل بهرام بیضایی به چنین خواسته هایی تن نداد و جلای وطن کرد. ناصر تقوایی هم به این شکل دچار چالش شد و منزوی گشت. خسرو سینایی هم در اواخر عمر بارها شاهد بودم قصد داشت فیلم مورد علاقه اش -قطار لهستانی- را بسازد اما امکانات و سرمایه در اختیارش قرار نگرفت و پیشنهاد ساخت کاری مطابق با سیاست های خودشان را دادند که تبدیل شد به یک مستند توریستی و به عنوان سینماگری که کنار این چهره ها تلمذ کردم بسیار متاسفم که دوران طلایی یک نسل پویا و متفکر و صاحب سبک بدون خروجی مشهود در سینما سپری شد.
محسن اورنگ که سابقه همکاری با حمید جبلی، رضا ژیان، رفیع پیتز، علیرضا رییسیان، سامان مقدم، اصغر هاشمی، عباس رافعی و… را در کارنامه دارد، درباره اثرات فقدان تهیه کننده حرفه ای در ایجاد چنین وضعیتی گفت: از اواسط دهه هشتاد کم کم تهیه کنندگانی وارد سینما شدند که اصلا تجربه و توان مدیریت ساخت فیلم را به صورت حرفه ای و استاندارد نداشتند و دلیلش هم معطوف است به ورود سرمایه هایی که برخی از سرمایه گذاران با خودشان به سینما تزریق کردند و تهیه کنندگان حرفه ای هم برای اینکه با پول خودش ریسک نکند، رفتند به سمت استفاده از این سرمایه های خصوصی. برآیند این رویه باعث شد تعدادی فیلمساز جوان و کم تجربه و بدون شناخت درست با این سرمایه گذاران رابطه بگیرند و فیلم های ناموفقی ساخته شد. در این فرآیند کم کم تهیه کنندگان حرفه ای مثل هارون یشایایی یا هاشم سبوکی منزوی و برخی مثل محمد مهدی دادگو تن به مهاجرت دادند.
او افزود: کار به جایی رسیده که الان بالای نود درصد تهیه کنندگان سینما حضورشان جنبه ظاهری دارد و سرمایه را از جایی دیگر تهیه می کنند. انبوه تولیدات سفارشی ریشه دارد در همین تولید تهیهکننده و کارگردان فلهای. سینماگران بسیار باتجربه که نتوانستند با این جو و فضا کار کنند یا به صورت محدود کارشان را ادامه می دهند یا کلا قید فیلمسازی را زدند که خودش جلوی پیشرفت و نوزایی را میگیرد. نتیجه اش هم اینکه خیلی از فیلمسازان و تهیه کنندگان این سالها دارای تفکرات مستقل نیستند و فیلمهایشان رویکرد سفارشی دارد و فیلم سفارشی هم ضریب موفقیتش زیر بیست درصد است. چند تا از کارگران های با تجربه و بزرگ که توانستند فیلم سازی را ادامه بدهند تغییر ماهیت دادند و چیز دیگری ساختند و برخی مثل مسعود کیمیایی به زحمت توانستند لااقل برخی از تفکرات خود را وارد تولید کنند ولی باز همچنان با آثار کالت دهه های قبل خود مقایسه شده و نقد میشوند.
کارگردان فیلم “پیشنهاد بی شرمانه به نقاش مرده”، اظهار داشت: سینمای ایران ذات مستقلی ندارد و کاملا وابسته به دولت و نهادهای زیر مجموعه است در نتیجه بروز چنین اتفاقاتی طبیعی است. کارگردانی که فیلمهای کمدی بخارست و تگزاس را می سازد سابقه طولانی در تمام عرصه های سینمایی دارد ولی شرایط او را به چنین سمتی نزدیک می کند که ناگزیر است تن دهد به تجاری سازی تا حذف نشود.
محسن اورنگ: بیضایی و تقوایی را حذف کردند تا کارگردان فله ای تولید کنند
اورنگ با اشاره به تجربه حضور در پیش تولید چای تلخ تقوایی بیان داشت: وقتی برای حضور در چای تلخ به دفتر سبحان فیلم به تهیه کنندگی سعید حاجی میری و مدیریت تولید محمدحسن نجم دعوت شدم قرار بود من هم به عنوان برنامه ریز و دستیار اول کارگردان با ناصر تقوایی همکاری کنم و بی تعارف و بلافاصله پس از خواندن فیلم نامه و با اشرافی که به سبک فیلمسازی تقوایی داشتم در مورد بر آورد مدت زمان فیلمبرداری که تهیه کننده از من سوال کرد پاسخ دادم نمی شود زمان مشخصی را تعیین کرد. استدلال هم کردم که تقوایی در کارش دقت دارد و بودجه مناسب وعدم زمان مشخص برای خاتمه فیلمبردای و آزادی عمل میخواهد و طبیعی بود که تهیهکننده هم کاملا حق داشت نتواند با این رویه کنار آید چون سرمایه گذاشته بود. در اولین جلسه پیشتولید #چای_تلخ گفتم نمیشود برای تقوایی شرط و شروط گذاشت و نتیجه شرط و شروط را هم دیدیم که چه شد؟ متاسفانه بعد از دو ماه پیش تولید و حتی مقادیری فیلمبرداری، همان گونه که پیش بینی کردم تولید به خاطر مسائلی که اشاره کردم متوقف شد و متاسفانه فیلمنامهای که میتوانست بعد از باشو...ی بیضایی، نگاهی تازه به جنگ باشد تولید نشد و بعدها سرقت هم شد و تبدیل شد به یک اثر سفارشی با انبوهی بازیگر تلویزیونی و البته جایزه باران شد! نتیجه؟ همان طور که نمیخواستند روز واقعه را بیضایی بسازد ترجیح دادند کپی چای تلخ را هم یک تلویزیونیساز بسازد تا افتخارش برای تقوایی و بیضایی نباشد ولی برعکس شد و همچنان روز واقعه را به بیضایی منتسب میکنند و بحث درباره سرقت چای تلخ به قوت خود باقیست.
او ادامه داد: بهرام بیضایی هم فیلمهایش زمان طولانی و البته استاندارد در بحث فیلمبرداری داشت و البته مثل فیلم موفق سگ کشی بازگشت سرمایه هم داشت چون در پیش تولید اولیه آن کار هم بودم و دیدم تقریبا تمام بازیگران-به غیر از باقر صحرارودی و یکی دو نفر دیگر-قرارداد سفید بستند و این، خودش یک آورده مالی بالا برای تهیهکننده و سرمایه گذار بود.
فیلمهای بیضایی هزینه های تولید بالایی داشت و البته در انتها با یک شاهکار و فیلم ماندگار مواجه بودیم و حالا هم هزینه های میلیاردی میکنند برای تولید ولی نتیجه اش شده انبوه آثار آپارتمانی مینی مال یا کپی آثار لاتین که هیجان را در قمه کشی می بینند.
اورنگ گفت: هر کدام از فیلم نامه های بیضایی حتی روی کاغذ پتانسیل یک اثر درجه یک و با کیفیت را دارد و یادم می آید سالها قبل وقتی میخواست یک کمدی به اسم “چه کسی رییس را کشت” تولید کند، در همان پیش تولید گفت باید پارسا پیروزفر یکی از نقشهای اصلی باشد آن هم زمانی که پارسا هنوز در سینما چندان دیده نشده بود ولی بیضایی دریافته بود او چهره ای به شدت سینمایی دارد و کمک میکند به نوزایی صنعت بازیگری و در عین حال بازگشت سرمایه و ثمره آن پیش بینی را امروز می بینیم که پارسا یک تنه جور ضعف دراماتیک سریالهای لمپنی و فیلمهای جاهلانه را میکشد. بیضایی سالها پیش میخواست با پارسا پیروزفر یک کمدی بسازد اما نگذاشتند و حالا میبینیم که همان بازیگر جور آثار روتین را میکشد!
محسن اورنگ تاکید کرد: بارها شاهد بودم که بیضایی حتی خودش سرمایه تولید را هم جور کرده بود ولی باز اجازه ساخت فیلمنامه هایی تاریخی مثل “دیباچه نوین شاهنامه” یا “تاریخ سری سلطان در آبسکون” یا “پرده نئی” را به او ندادند و فقط تازه بعد از مهاجرت بود که گفتند بیضایی میتواند “اشغال” را بسازد ولی خود بیضایی در زمان حضورش در ایران نتوانست این فیلم را بسازد و اینکه تازه بعد از هجرت، بگویند میتواند بسازد به هر حال امید واهی است و کدام عاقلی است که زندگی آرام و آکادمیک ولو در غربت را رها کند و به امید سراب، برگردد. طبیعی است که بیضایی اگر آن آثار تاریخی را میساخت دیگر نمیتوانستند کپیکنندگان حریم سلطانی را به عنوان تاریخیساز قالب کنند!
محسن اورنگ در پایان خاطرنشان ساخت: البته نباید این نکته را هم از یاد ببریم که بالاخره شکوفایی بیضایی و تقوایی و سینایی و حتی کیمیایی در دو دهه ابتدای انقلاب رقم خورد و فیلمهایی مثل مسافران، شاید وقتی دیگر، سگ کشی، ناخدا خورشید، سرب، دندان مار، ضیافت و عروس آتش خلق شد که تا تاریخ باقی است باقی خواهند ماند و مخاطبان درباره آنها حرف خواهند زد.
بهرام بیضایی در آخرین گفتگویش اظهار داشت: میل به فراموشی دوره هایی و برجسته ساختن دوره هایی دیگر، خطرناک است/برای کاهش عذاب وجدان است که سعی در فراموشی گذشته داریم!/همان{اصلاحطلبانی}#مجلس_شبیه… را توقیف کردند که اجازه اجرایش را دادند!/نمایش ما را توقیف کردند که در دولت احمدینژاد باز منصب بگیرند!/اینجا {در ایالات متحده} هم کابوسها با من است!/هیچگاه نگفتم مأموران امنیتی، مادرزاد، بدکار هستند/کم نداریم مامورانی را که به فکر وطن هستند/باورتان میشود که یکی از شاگردان دانشکده من مامور ساواک بود که به خانه میآمد و کتابخانهام را رصد میکرد/حتی دوست نزدیکم مامور ساواک بود و از همه تاسف بار تر یکی از نوابغ جوان آن دوران، مامور ساواک بود!
سینماروزان: بهرام بیضایی در سالروز تولد ۸۵ سالگی خود گفتگویی تفصیلی کرده و در این گفتگو که به بهانه نشر نسخه کامل نمایشنامه #مجلس_شبیه_در_ذکر_مصائب_استاد_نوید_ماکان_و_همسرش_مهندس_رخشید_فرزین، صورت گرفته نقبی زده به مدیران اصلاحطلبی که تازه در آخرین روزهای حضور در دولت دوم اصلاحات یادشان آمد مجوز اجزای این نمایش را به بیضایی بدهند ولی بلافاصله با تغییر دولت و برای بقای خویش و نه نمایش، حکم به توقیف آن دادند؛ در حالی که دولت محمود احمدی نژاد همان دولتی بود که هم پروانه ساخت پروزه ناتمام لبه پرتگاه را داد و هم پروانه ساخت آخرین فیلم بیضایی #وقتی_همه_خوابیم را که این دومی بی یک کلمه ممیزی، پروانه گرفت.
بهرام بیضایی در چرایی نگارش مجلس شبیه، به برنامهی صوتی صحنه گفت: از همان زمان قتلهای زنجیره ای تا زمانی که مجلس شبیه را اجرا کنم کابوس قتلهای زنجیرهای با من بود چون بیشتر مقتولین را میشناختم و این کابوس نمیتوانست تمام بشود که دوباره شروع شود. به محض اینکه فکر کردم میشود نمایش را منتشر کرد، آن را نوشتم ولی نگذاشتند #ماهی چاپ شود و #مجلس_شبیه… را هم که بعد از بیست اجرا توقیف کردند و نگذاشتند که نسخه اصلی چاپ شود.
او درباره ساختار تعزیه گون این نمایش گفت: تعزیه از زمانی که اولین تعزیه را در دماوند دیدم با من بوده و همواره میخواستم نسخه امروزی تعزیه را تجربه کنم و مهمترین تجربیاتم در این مسیر #ندبه و #دیوان_بلخ بود. تعزیه یک نوع نمایش قدیمی ماست و برای هفت قرن قبل از میلاد در مفرغ های لرستان با مضمون داستان جنگ فریدون و شاه دیو خشکسالی! یا تعزیه فریدون و ضحاک و اغلب تعزیه های اساطیری بیشتر به باروری یعنی معیشت مردم مربوط است. #ندبه یک تعزیه امروزی بود و به همین گونه #مجلس_شبیه…! پس تعزیه در ذهن من بود و اجرای تعزیه امروزی بود که باعث شد سراغ مجلس شبیه… بروم. ابدا فرم را انتخاب نکردم و موضوع، فرم را آورد و شد مجلس شبیه…
بیضایی با نقد نسيان بزنگاههای تاریخی مختلف گفت: میل همگانی به فراموشی کاملا در این نمایش برجسته است! یادم است اولین روزی که جمع شدیم برای تمرین یکی از بازیگران گفت این داستان که کهنه شده، من پشتم لرزید و گفتم فقط هفت سال بعد از قتلهای زنجیره ای، یادمان رفت؟؟ میل به فراموشی دوره هایی و برجسته ساختن دوره هایی دیگر، خطرناک است. میل به فراموشی یکی از وحشتناک ترین چیزهاست که باعث شده خودمان، خودمان را بکوبیم و تازه برای کاهش عذاب وجدان، سعی میکنیم خود را دور کنیم از آن ماجرا.
وی ادامه داد: البته آن بازیگر که مدعی کهنگی متن بود، سرانجام خودش در نمایش بازی کرد ولی حرفش مرا تکان داد.
بیضایی درباره الهام گیری از قتل های زنجیره ای گفت: آنچه برای دوستان رخ داد در ترکیب با شنیده های بستگان مقتولان و آنها که بعدا کشته شدند و حتی پیش بینی کرده بودند، کشته خواهند شد، بود که زمینه ساز نگارش مجلس شبیه… شد. این، داستان همه بود ولی برخی، برجسته تر!
او ادامه داد: واقعیت شبیه کابوس است و کابوس هم ریشه در واقعیت دارد و همین جا [در ایالات متحده] هم کابوس ها با من است!! قبل و بعد از انقلاب چه در رگبار و چه مجلس شبیه و #ماهی و… به ماموران امنیتی اشاره داشتم و هیچ گاه نگفتم اینها مادرزاد، بدکار هستند و خیلی های آنها برای مقابله به دشمنان وطن، کار میکنند ولی برخی هم گرفتار پشت میزنشینی شدند و تبدیل شدند به همان هایی که قتلهای زنجیره ای را رقم زدند.
بهرام بیضایی
بیضایی اظهار داشت: در #شب_سمور درباره مأمور امنیتی قبل انقلاب نوشتم و براساس آنچه از آن دوره دیدم. باورتان میشود که یکی از شاگردان دانشکده من مامور ساواک بود که به خانه میآمد و کتابخانه مرا رصد میکرد! حتی دوست نزدیکم مامور ساواک بود و از همه تاسف بار تر یکی از نوابغ! جوانی که در اتریش دوره سیاسی دید و در دبیرستان کنار من می نشست و از خویشاوندان فریدون توللی بود و تازه بعد از انقلاب که میخواست خودش را تحویل دهد بهم گفت من مامور بودم!!! او البته کسی را شکنجه ندادم ولی به هر حال بیخ گوش من بود.
این کارگردان تاکید کردم: ماموران گرفتار سوءاستفاده هستند که عامل خلق درام میشوند و حتی مثلا در قتلهای زنجیره ای مامور ایجاد رعب و ترس و مرگ است که وارد مجلس شبیه… شد و من با اینها کار دارم.
بیضایی با انتقاد تلویحی از اصلاح طلبانی که در آخرین روزهای دولت دوم اصلاحات مجوز اجرای محلس شبیه را دادند ولی خودشان هم آن را توقیف کردند اظهار داشت: مجلس شبیه فرصت کوتاهی برای اجرا در سال ۸۴ پیدا کرد؛ دوره گذار بین دو دولت بود و جامعه در حال تغییر بود و کسانی که اجازه اجرا دادند فقط میخواستند بگویند ما فرق داریم ولی فرق نداشتند چون بلافاصله بعد از انتخابات۸۴، نمایش را توقیف کردند تا در دوره بعد خود را حفظ کنند در حالی که شاید افراد بعدی چندان مشکلی با اجرا نداشتند و در شبهای آخر تالار، جای سوزن انداختن نبود و انگار مخاطبان به جای مدیران، سوگوار توقیف بودند.