ترس از کدام کارگردان باعث شد ستاره اسکندری در کمدهای تئاترشهر چمباتمه بزند؟

سینماژورنال: ستاره اسکندی بازیگر زن سینما و تلویزیون در هفته های اخیر با مینی سریال “دندون طلا” در شبکه خانگی حضور داشته است.

به گزارش سینماژورنال اسکندری در این مینی سریال در نقش زنی کولی ظاهر شده است؛ زنی که برای بزرگ کردن فرزندش زحمات زیادی را متحمل می شود.

اسکندری در تازه ترین گفتگویی که به بهانه بازی در این مینی سریال انجام داده نکته جالبی را درباره کارش در نسخه نمایشی “دندون طلا” بیان کرده است؛ یعنی زمانی که جوانی بیش نبوده و از شدت واهمه کار با میرباقری در کمدهای لباس تئاترشهر قایم می شده است.

شانزده سال پيش فكر مي‌كردم  ميرباقري چقدر از من بزرگ‌تر هستند

اسکندری به  “اعتماد” می گوید: شانزده سال پيش فكر مي‌كردم آقاي ميرباقري چقدر از من بزرگ‌تر هستند، اين دفعه ديدم فاصله سني ويژه‌اي هم نداريم، واقعيت اين است كه من بار اولي كه گام به دندون‌طلا گذاشتم، به هرحال به عنوان يك جوان تازه از راه رسيده بودم با اينكه قبلش كار تصوير مي‌كردم و در دانشكده هنرهاي زيبا با اصغر فرهادي و پريسا بخت آور كار مي‌كردم كه آن موقع دانشجو بودند و الان براي خودشان كارگردان مطرح و بزرگي هستند.

وی ادامه می دهد: طبيعتا من مرعوب آن فضا بودم و فقط سرتا پا براي ديدن و شنيدن داود ميرباقري چشم و گوش بودم و همزمان يك فاصله بزرگ بين خودم و ايشان احساس مي‌كردم، چه به لحاظ سني و چه به لحاظ جايگاهي و الان كه از آن زمان فاصله گرفتم و ميني سريال را تجربه كردم.

هنوز از میرباقری می‌ترسم و البته همیشه از بیضایی!

اسکندری با اشاره به همکاری اخیر با میرباقری بیان می دارد: اين‌بار با آقاي ميرباقري بيشتر حرف داشتم، آن رعب برداشته شده بود يعني براي من از بين رفته بود، درضمن من هنوز هم از آقاي ميرباقري مي‌ترسم البته درباره كارگرداناني مثل آقاي بيضايي كه هميشه اين را داريم.

ستاره اسکندری درباره ترسش از کار با میرباقری اظهار می دارد: داوود میرباقری يك جذبه و يك جنس حضوري دارند كه به هر حال اين براي شما هست حتي اگر ٨٥ سال هم داشته باشيد، فرقي نمي‌كند. اما اتفاق خوشايندي كه اين‌بار براي من خيلي درخشان بود، اين‌ بود كه من به خودم اجازه مي‌دادم با آقاي ميرباقري ديالوگ برقرار كنم.

مي‌ترسيدم، مي‌رفتم در كمدهاي تئاتر شهر چمباتمه مي‌نشستم

وی ادامه می دهد: در ١٦ سال پيش من اين شرايط را نداشتم و مي‌ترسيدم، مي‌رفتم در كمدهاي تئاتر شهر چمباتمه مي‌نشستم و صحبتم با ايشان فقط در ارتباط با متن و اينها بود. اما لذت اين رشد و در راهي كه من رفتم براي خود من اتفاق افتاده است كه به من اجازه مي‌دهد بتوانم از داشته‌ها و دانش آقاي ميرباقري، نوع نگاه و نوع دوربين گذاشتنش، از همه‌چيز بهره‌مند شوم. اين براي من اتفاق خيلي درخشاني است. اميدوارم ١٥ سال ديگر فيلم سينمايي “دندون‌طلا” ساخته شود و من دوباره نير را بازي كنم.




کارگردان “پل چوبی”: آقای ایوبی! در همان دولتی که مانند لولو از آن یاد می‌شود همه در این سینما فیلم ساختند حتی بیضایی/در جشنواره‌های آن دولت فیلم کاهانی رد نمی‌شد و از فیلم‌ساز جوان خواسته نمی‌شد شب اختتامیه خودش از خیر جایزه بگذرد

سینماژورنال: مهدی کرم‌پور کارگردان جوان سینمای ایران که آخرین ساخته سینمایی اش درام عاشقانه “پل چوبی” بود مدتی به دنبال دریافت پروانه ساخت تازه ترین فیلمش بود که البته هنوز موفق به دریافت آن نشده است.

به گزارش سینماژورنال این کارگردان جوان که اخیرا به همراه برخی از همفکران خود در تشکلی به نام “شورای راهبردی تحقیق و توسعه سینمای ایران” جلساتی را برای طرح مشکلات سینمای ایران برگزار می کند(اینجا و اینجا را بخوانید) با نگارش نامه ای انتقادات تندی را به مدیریت سینمایی دولت یازدهم وارد ساخته است.

در این نامه که برای انتشار در اختیار “کافه سینما” قرار گرفته کرم پور ضمن بیان گلایه هایش از مدیریت سینمایی فعلی برخی نکات درباره سیستم مدیریتی سابق را هم بیان کرده است.

سینماژورنال متن این نامه را ارائه میدهد:

پس از دو سال چون رویه گذشته‌، کتبن و عمومی قلمی ‌کنم تا اقل ثبت شود و بماند

جناب آقای دکتر ایوبی! ریاست محترم سازمان سینمایی کشور! سلام! خیال می‌کردم گفتنی‌ها را برای‌تان در جلسات خصوصی و عمومی گفته‌ام. به دوستی. به تذکر. به قهر. به شوخی. آن‌چه وظیفه خود می‌دانستم که باید گفته شود را. چون دوست یا برادر کوچکی. اما حالا که خارج از تعارف‌ها، مسموع نیست، پس از دو سال چون رویه گذشته‌، کتبن و عمومی قلمی ‌کنم، تا اقل ثبت شود و بماند. چرا که ما ناگزیر به گفتنیم و مسئولیت این همه نگفتن را فردا بر ما خواهند نوشت. که همان‌جا باید می‌گفتیم. در همان زمان و مکانی که باید. و بالاخره یکی باید این سکوت موهن را که از ترس‌ پنهان از دست دادن‌ها، می‌آید بشکند. چرا که مال ما نیست. لیاقت ما نیست.

قهرمان مبارزه با آنتاگونیست بودن تاکتیک خوبی است اما نه برای مدیریت کلان

آقای دکتر! چند صباحی قهرمان مبارزه با آنتاگونیست‌ِ قصه‌ی کهنه بودن، تاکتیک خوبی‌ست، اما نمی‌تواند استراتژی مدیریت کلان باشد. اتحاد علیه دشمن فرضی و آدم بدها که گرچه حالا بر مسند نیستند، اما در کمینند لابد! و گروه فشار دارند و قدرت و ابزار اعمال زور، نمی‌تواند و نبایست هراس عمومی و پنهان ایجاد کند که هیچ کس هیچ نگوید. که همه در میهمانی‌های دولتی لبخند بزنند و عکس یادگاری بگیرند و زینت‌المجالس سیاست‌مداران نوآمده شوند.

حالا در پساتحریم نوبت ماست
آقای دکتر! ما می‌دانیم و می‌دانستیم که اولویت دولت یازدهم فرهنگ و هنر نیست. که کارهای مهم‌تری دارد در عرصه‌ی سیاست خارجی و اقتصاد. و پذیرفتیم که لب بگزیم تا نوبت‌مان شود.
و حالا در پساتحریم نوبت ماست. چیز زیادی هم نمی‌خواهیم، که دولت مزاحم بخش خصوصی و جریان واقعی عرضه و تقاضای میان هنرمندان و مردم نشود، که اصل خصوصی سازی شامل سینماهای مصادره شده توسط دولت و نهادهای عمومی نیز باشد، که کمپانی‌های تولیدی شکل بگیرند، که تهیه کنندگان مسئولیت فیلم‌هایشان را برعهده بگیرند، که رانت‌های پنهان و آشکار به حمایت عادلانه و تساوی توزیع شوند، که مافیای تولید و توزیع و نمایش سر و سامان داده شود، که قوانین حمایتی و نظارتی شفاف شوند، که آزادی بیان توأم با مسئولیت برای تولیدکنندگان حاصل شود، که دولت و همه بدانند که فیلم‌سازی حق است نه امتیازی که هنرمندان تحت هر عنوانی چون پروانه ساخت یا هر مجوز سلیقه‌ای دیگر به خواهش یا سر کج کردن بخواهند دریافت کنند.

کم‌تر از ده نام مکرر همه‌ شوراهای نظارتی و حمایتی اداره‌های نظارت بر ساخت و نمایش ارشاد و از آن جالب‌تر شورای حمایت فارابی را قبضه کرده‌اند
آقای دکتر! ترکیب این شوراها را دیده‌اید؟ حتمن دیده‌اید، چرا که به حکم شما یا پیشنهاد و نظارت شما منصوب شده‌اند. سه دهه است که گویی در مدیریت فرهنگی این کشور قحط‌الرجال آمده. کم‌تر از ده نام مکرر همه‌ی شوراهای نظارتی و حمایتی اداره‌های نظارت بر ساخت و نمایش ارشاد و از آن جالب‌تر شورای حمایت فارابی (و شهرداری و حوزه هنری و صداوسیما) را قبضه کرده‌اند و به تنهایی خود مشاور، ناظر، حامی، مجری و مفسر همه‌ی قوانین و آیین نامه‌های فرهنگ و هنر و سینمای ایران هستند. سیاست‌گزاران فرهنگی در پس و پشت پرده و بدون هیچ ارزیابی به روز دانش کیفی و پاسخ‌گویی به روند و نتیجه‌ی تصمیمات درست و غلط‌شان حتا.
تغییر دولت‌ها هم در آمد و رفت‌ و نفوذشان تأثیری ندارد.
بسیاری از خطاها و مسیرهای انحرافی این سال‌ها نتیجه‌ی مستقیم تصمیمات اشتباه آن‌ها بوده که گاه امنیت و کلیت این سینما را به مخاطره افکنده‌اند.
هنوز هم در این شوراها از قصه می‌ترسند. از استقبال مردم می‌ترسند. از سینمای قصه‌گوی مردمی می ترسند. یا چون کارشان را بلد نیستند، این سینما را متناسب به سلیقه‌ی خود ابتر و حقیر می‌کنند. و این‌چنین است که در پنهان حذف سینماگران حرفه‌ای داستان‌گو دنبال می‌شود، و داستان تلخِ گریز مردم از سینماها و ریزش مخاطبان، به عمد یا به سهو تزریق و اجرا می‌شود.

در حوزه‌ سینما فرقی بین جناح‌بندی‌های سیاسی حس نکرده‌ایم
جناب آقای دکتر! ما در حوزه‌ی سینما فرقی بین جناح‌بندی‌های سیاسی حس نکرده‌ایم. همه یک رویه‌ی دِمُده و ساده‌انگارانه را ادامه می‌دهند. گیرم با نقاب‌ها و شعارهای متفاوت. اما عملکردشان یکی‌ست. چه بسا اصول‌گرایان چون به مسلمانی‌شان مطمئن بودند سر حرف‌هایشان هم بیشتر می‌ایستادند، این را اگر دیگران در خفا می‌گویند، بگذارید من به شما آشکار بگویم.
اگر مرحوم سیف‌الله داد را استثنا کنیم که کارها و تصمیم‌گیری‌هایش نشان از شخصیت ویژه و اقتدار وجودی‌اش داشت، ما همه‌ی این سال‌ها فقط محافظه‌کاری را تجربه کرده‌ایم. و شما که دیپلمات بوده‌اید حتمن مرز باریک اما مطول محافظه‌کاری با اعتدال‌گرایی را به خوبی می‌شناسید.
محافظه‌کاری فرهنگی همانی‌ست که امروز بزرگان ما را خانه نشین یا راهی دیار غربت کرده و یا ما را به فکر برده که چه بر سر فیلم‌های جدیدشان آمده. همانی‌ست که امروز استعدادهای متوسط بر مسند تصمیم‌گیر و تصمیم‌ساز، باید برای بهترین جوانان این کشور تصمیم بگیرند و دوستان فیلم‌ساز من که با اصلاحی‌های عجیب و سلیقه‌ای روبه‌رو شده‌اند، به امید سازش دم نزنند یا خودسانسوری کنند. چرا که لابد شما آمده‌اید و قرار است آن سوار ابلق نشان ناجی ما از تندروی و سانسور شوید. اما خودسانسوری از سانسور هم بدتر است.

در همان دولتی که از آن با لولو یاد می شود همه فیلم ساختند
یادمان باشد که در همان دولتی که حالا مانند لولو از آن یاد می‌شود همه در این سینما فیلم ساختند. یادمان باشد در همان دولت قبل نتیجه فجر و اسکار و برلین یک خروجی بود. در همان دولت، فرهادی به اسکار معرفی شد. من و معادی و کیایی و نعمت‌الله پروانه ساخت و نمایش گرفتیم. در همان جشنواره‌ها فیلم کاهانی رد نمی‌شد. از فیلم‌ساز جوان خواسته نمی‌شد شب اختتامیه خودش از خیر جایزه جشنواره بگذرد. در دولت نهم، بیضایی هم فیلم ساخت.

با شعر خواندن و لبخند مشکل سینمای ما حل نمی‌شود
آقای دکتر ایوبی! با شعر خواندن و لبخند مشکل سینمای ما حل نمی‌شود. حتا اگر حالا تنها علقه‌ی مشترک من و شما شاعر محبوب‌مان باشد. امروز دیگر به چیزی بیش از زبان نرم نیاز است. مدیریت فرهنگی به گوش شنوای واقعی و پایمردی بر قول‌ها و حمایت از همه‌ی هنرمندان نیاز دارد.
جشنواره‌ی سال قبل را یادتان هست؟ همه گفتند و نوشتند که جشنواره‌ی فیلم‌های متوسط بوده.
حذف و خانه نشین کردن آدم‌های حرفه‌ایِ مهم‌ترین و خوش‌نام‌ترین صنعت این کشور که مردم این مملکت سال‌ها پای تربیت‌شان هزینه داده‌اند با کدام هدف صورت می‌گیرد؟ چه برنامه‌ای برای جلوگیری از فرار مغزها که سرمایه‌ی ملی این مملکت است، دارید؟ نگاهی به لیست عوامل جشنواره‌ی پیش رویتان انداخته‌اید؟ جای دست‌اندرکاران فنی و هنرمندان پشت دوربین کم‌نظیری که همه‌ی کشورهای منطقه حسرت به دل آنانند، کجاست؟

نکند خدای ناکرده قرار بر حذف سینمای ملی‌ است
آقای دکتر! زمزمه‌ها و پچ‌پچه‌های درگوشی می‌پرسند ‌نکند خدای ناکرده این اشتباهات سهوی نباشند؟ نکند خدای ناکرده قرار بر حذف سینمای ملی‌ست و خودمان خوش‌بینانه جشن با پنبه سر بریدنش را به پای‌کوبی نشسته‌ایم؟ نکند در پساتحریم در میان خیل بنجل‌های صف کشیده برای اخذ طلب‌های دلاری‌مان قرار است از چین و هند و اروپای ورشکسته، برای‌مان سوغات دیگری بیاورید؟
و خدای ناکرده، بدتر از همه نکند نادانسته از آشفتگی مدیریت‌های ناهم‌گون و غیر یک‌دست زیردستی‌تان کس یا کسانی ماهی‌های خود را صید می‌کنند؟

گوش بِنِه عربده را، دست مَنِه بر دهنم
جناب آقای دکتر ایوبی
زین دوهزار من و ما، ای عجبا من چه منم؟
گوش بِنِه عربده را، دست مَنِه بر دهنم




ناشر رسمی بهرام بیضایی: خوشحالم امسال کسی به فرانکفورت نرفت/نمایش “عشقه” دو ماه روی صحنه بود اما به کتابش اجازه انتشار ندادند/”دنیای مطبوعاتی آقای اسراری”بیضایی در چاپ چهارمش دچار سانسور شد و چاپ نشد اما از گوشه خیابان کتاب را خریدم و بردم به ارشادی‌‌ها نشان دادم

سینماژورنال: بهرام بیضایی فقط به واسطه فیلمهایی که ساخته یا نمایشنامه هایی که روی صحنه فرستاده مورد توجه مخاطبان قرار نگرفته است.

به گزارش سینماژورنال بیضایی جزو معدود مولفان واقعی هنر نمایش ایران است که وقتی نمی تواند فیلم بسازد یا نمایش اجرا کند، نمایشنامه و فیلمنامه می نویسد و روانه بازار می کند.

ناشر رسمی بیضایی در ایران انتشارات روشنگران و مطالعات زنان است؛ مدیر انتشارات شهلا لاهیجی است و طی این سالها همواره کوشیده آثار بیضایی را در کوتاه ترین زمان ممکن از نگارش در اختیار مخاطبان قرار دهد.

لاهیجی به تازگی در گفتگویی با فاطمه روشن در “جهان صنعت” اظهارنظرات جالبی را درباره عدم حضور ایران در نمایشگاه فرانکفورت و عدم دریافت مجوز انتشار نمایشنامه  “عشقه” و فیلمنامه “دنیای مطبوعاتی آقای اسراری” مطرح کرده است.

ما برای فرانکفورت خاصیتی نداشتیم جز پولی که می دادیم

این ناشر درباره عدم حضور ایران در نمایشگاه کتاب امسال فرانکفورت می گوید: واقعا خوشحالم امسال کسی به فرانکفورت نرفت. امسال ما در نمایشگاه فرانکفورت شرکت نکردیم فکر می‌‌کنید چه اتفاقی خواهد افتاد؟ ما برای آنجا خاصیتی نداشتیم از قبل هم نداشتیم، جز پولی که می‌‌دادیم. حالا همان پول را هم نمی‌‌دهیم کشوری دیگر جایگزین می‌‌شود.

در فرانکفورت وقتی تیراژ کتاب در ایران را می فهمند متعجب می شوند

وی ادامه می دهد: من 10 سال مهمان افتخاری نمایشگاه بودم. در آنجا خبرنگارها مرتب می‌‌پرسند چقدر تیراژ دارید و اولین سوالی که بعد از شنیدن تیراژ پایین ما می‌‌گویند این است که پس چطور از لحاظ اقتصادی سر پا هستید؟ سوال درستی است. من به قضایای اقتصادی خیلی نگاه نمی‌‌کنم، این حسن من نیست، عیب من است چراکه یک موسسه به هر حال باید به دنبال درآمد هم باشد.

نمایش “عشقه” دو ماه روی صحنه بود اما کتابش مجوز نگرفت
شهلا لاهیجی درباره ممنوعیت انتشار کتاب و فیلم نمایش “عشقه” محمد رحمانیان بیان می دارد: نمایش «عشقه» دو ماه روی صحنه بود. پس مجوز گرفته بود روی صحنه بیاید. وقتی ما همین را کتاب کردیم به همراه ویدیواش درخواست انتشار کردیم هردوی اینها ممنوع شد. وقتی علت را پرسیدیم گفتند تصویری که شما از حضرت خدیجه دارید تصویر یک عشق زمینی است، بنابراین نمی‌‌شود. گفتیم این قسمتی از زندگی حضرت خدیجه است که به پیامبر(ص) علاقه‌‌مند شده و از او خواستگاری کرده. کتاب و نمایش مجوز نگرفت با این تحلیل.

وی می افزاید: چهار بار تجدیدنظر خواستم و توضیح دادم گفتند نه، ایشان مادر حضرت فاطمه (س) هستند. نمی‌‌تواند عشق‌‌شان زمینی باشد. در مقابل بی‌‌استدلالی نمی‌‌شود دلیل منطقی آورد. خیلی از کارمندان وزارت ارشاد خودشان هم مستاصل‌‌اند؛ نه جوابی برای من دارند و نه برای خودشان اما مجبورند و تنها من را به صبوری دعوت می‌‌کنند.

“امر وانموده” پایان نامه ای بود که بعد از دریافت مجوز نشر، ممنوع شد!
این ناشر خاطرنشان می سازد: مگر می‌‌توان مساله فرهنگ را با صبوری حل کرد. بعضی از کتاب‌‌ها چاپ پنجم و ششم هستند، الان به ما می‌گویند تجدید چاپ نشود. چرا؟ کتابی به اسم «امر وانموده» پایان‌‌نامه تحصیلی بود که با درجه عالی هم قبول شده بود از ارشاد بدون هیچ تغییری مجوز گرفت، ما هم چاپش کردیم. وقتی رفتیم اعلام وصولش را بگیریم، گفتند این کتاب ممنوع است. وقتی علت را پرسیدیم، گفتند این کتاب را اشتباهی به بررس دینی داده بودیم درحالی که بررس سیاسی باید می‌‌دید. گفتیم مگر نمی‌‌گویید فرهنگ ربطی به سیاست ندارد؟

کتاب خواندن انسان را فاسد نمی کند
مدیر انتشارات روشنگران و مطالعات زنان اظهار می دارد: بارها و بارها گفته‌‌ام مسوولان کتاب خواندن انسان را فاسد نمی‌‌کند. کتاب نخواندن انسان را فاسد می‌‌کند. خیلی از کتاب‌‌هایی که اجازه انتشار نگرفته‌‌اند را از اینترنت می‌‌خوانند.

“دنیای مطبوعاتی آقای اسراری” در چاپ چهارمش ممیزی خورد
او با اشاره به کنابی قدیمی از بهرام بیضایی می گوید: کتاب “دنیای مطبوعاتی آقای اسراری” متاسفانه در چاپ چهارمش سانسور شد و چون آقای بیضایی به هیچ‌وجه آثار خود را تغییر نمی‌‌دهند، کتاب چاپ نشد و من از گوشه خیابان کتاب را خریدم، بردم به ارشادی‌‌ها نشان دادم. گفتم شما اجازه چاپ نمی‌‌دهید می‌‌آید کنار خیابان؛ چقدر بد. حقوق نویسنده، ناشر و… و از همه بدتر شما این کار غیراخلاقی را رواج می‌‌دهید.

صنعت نشر در حال از بین رفتن است
وی تأکید می کند: 30 سال است با این نگرش می‌‌جنگم. این نگرش کارکرد ندارد. هر زمانی به ارشاد می‌‌روم چندین ساعت از عصبانیت می‌‌لرزم. مثل خیلی دیگر از صنایع دیگر صنعت نشر هم در حال از بین رفتن است.




روایت شریفی‌نیا از 10 بازیگر مرد و 7 بازیگر زنی که کاندیدای بازی در “روز واقعه” بودند

سینماژورنال: درباره بازیگرانی که در برهه های زمانی مختلف کاندیدای بازی در نقشهای اصلی مرد و زن “روز واقعه” بودند شنیده های فراوان و در عین حال منقطعی وجود دارد.

به گزارش سینماژورنال از آن سو شاید کمتر کسی باشد که بداند مسئول انتخاب بازیگران این مهمترین پروژه عاشورایی سینمای ایران محمدرضا شریفی نیا بوده است که البته نامی از او در تیتراژ نیامده است!

شریفی نیا دو دهه بعد از ساخت “روز واقعه” در گفتگو با احسان ظلی‌پور در “سینما” به تمام گزینه هایی که برای بازی در این فیلم مدنظر بودند اشاره کرده است.

ابتدا نام گزینه های کاندیدای بازیگری در فیلم را فهرست وار مرور می‌کنیم:

بازیگران مرد

–رضا کیانیان
–خسرو شجاع زاده
–خسرو شکیبایی
–آتیلا پسیانی
–ابوالفضل پورعرب
–ایرج نوذری(گزینه نهایی در تولید اولیه فیلم)
–پارسا پیروزفر
–فرهاد جم
–جمشید هاشم پور
–علیرضا شجاع نوری(گزینه نهایی در تولید ثانویه)

بازیگران زن
–سوگند رحمانی(گزینه نهایی در تولید اولیه فیلم)
–عاطفه رضوی
–مهناز افضلی
–شقایق فراهانی
–بهاره رهنما
–هدیه تهرانی
–زهرا مستوفی(گزینه نهایی در تولید ثانویه)

از بین بجه های تئاتر و نقاشی و موسیقی انتخاب می کردم

شریفی نیا می گوید: از بین بچه های تئاتر، موسیقی و نقاشی هر کس که به نظرم می رسید به درد کار بخورد انتخاب می کردم. البته بیشتر معطوف شدیم به تئاتر.

وی ادامه می دهد: از بین بچه هایی که سینما کار نکرده بودند رضا کیانیان مدنظرم بود. او تئاتری کار کرده بود به نام “ازدواج آقای می سی سی پی” و به نظرم بازیگر پرقدرتی می آمد. ایشان برای نقش اول “روز واقعه” تست گریم هم شد. بعد از آن در تئاتر خسرو شجاع زاده را دیدیم که قبلا هم با بیضایی کار کرده بود و قرار شد ایشان نقش اصلی را بازی کند.

شکییایی گفت از پس این نقش برنمی آیم

شریفی نیا خاطرنشان می سازد: با خسرو شکیبایی هم صحبت کردیم ولی خیلی راحت گفت: من از عهده این نقش برنمی آیم. در مرحله بعد آتیلا پسیانی را تست زدیم…ابوالفضل پورعرب را هم در یکی از نمایشها دیده بودیم و او هم تست گریم شد.

پورعرب را به “عروس” فخمی دادیم و ایرج نوذری را به “روز واقعه” آوردیم

این چهره که در این سالها به عنوان مسئول انتخاب بازیگر شهرت فراوانی به هم زده می افزاید: ایرج نوذری هم دیگر گزینه ما بود. ایرج آن زمان به عنوان پسر منوچهر نوذری در دفتر محمدرضا هنرمند برای بازی در فیلم “عروس” بهروز افخمی انتخاب شده بود و بنا بود نقش اصلی را بازی کند اما ما پورعرب را به افخمی دادیم و نوذری را به پروژه خودمان آوردیم.

شریفی نیا در ادامه درباره تولید ناموفق اول بار “روز واقعه” می گوید: در نهایت ایرج نوذری برای نقش اصلی قطعی شد اما کار را با سکانسهای دیگری شروع کردیم و نوبت به ایرج نوذری نرسید تا اینکه کار دوباره متوقف شد.

20 دقیقه با بازی سوگند رحمانی در نقش “راحله” و مهدی فتحی در نقش پدر راحله فیلم گرفتیم

شریفی نیا ادامه می دهد: در آن هنگام 20 دقیقه ای هم فیلم گرفته شد و یک ماهی درگیر فیلمبرداری بودیم. سوگند رحمانی نقش اصلی زن را بازی می کرد و مهدی فتحی نیز نقشی را که در نسخه نهایی عزت ا.. انتظامی بازی کرد. اصغر همت، رضا فیاضی، سروش خلیلی و تعدادی از بازیگران تئاتر هم در کار بودند. تورج منصوری فیلمبردار بود و 20 دقیقه ای که گرفته شد خیلی بهتر از نسخه اصلی است.

تهیه کننده سپاه بود و بخاطر حساسیتها کار متوقف شد

محمدرضا شریفی نیا درباره دلیل توقف کار بیان می دارد: تهیه کننده در آن زمان سپاه بود و بخاطر حساسیتهایی که روی موضوع فیلم داشت کار متوقف شد.

سوگند رحمانی به آمریکا رفت و آن 20 دقیقه هم بلااستفاده ماند

به گزارش سینماژورنال این بازیگر درباره شروع دوباره کار و گزینه های تازه بازیگری اظهار می دارد: کار دو سالی متوقف بود و اکیپ قبلی از دست رفت. سوگند رحمانی به آمریکا رفت و آن 20 دقیقه هم بلااستفاده ماند.

شریفی نیا می افزاید: در مرحله دوم پارسا پیروزفر را برای نقش اصلی معرفی کردم و تست زدیم. بعد فرهاد جم را در تئاتر دیدیم. جمشید هاشم پور هم برای این نقش تست زده شد اما در نهایت نقش به علیرضا شجاع نوری رسید.

برای نقش “راحله” 200 بازیگر را تست زدیم

وی ادامه می دهد: برای نقش “راحله” هم بازیگران زیادی را تست زدیم؛ از عاطفه رضوی تا مهناز افضلی، شقایق فراهانی، بهاره رهنما و حدود 200 نفر دیگر. بعد هدیه تهرانی را تست زدیم که چهره اش مورد قبول قرار گرفت اما در نهایت لادن مستوفی نقش اصلی را بازی کرد.




ماجرای کمک علامه محمدتقی جعفری به کاهش ممیزی فیلمنامه ای از بیضایی

سینماژورنال: هر سال به ماه محرم و روزهای تاسوعا و عاشورا که نزدیک می شویم پرونده مهمترین اثر عاشورایی سینمای ایران “روز واقعه” بازگشایی می شود.

به گزارش سینماژورنال فیلمنامه “روز واقعه” را بهرام بیضایی نگاشته بود ولی کارگردانی آن را شهرام اسدی انجام داد.

در زمان اکران فیلم و همه سالهای بعد از آن همواره اسدی بخاطر تغییراتی که در فیلمنامه بیضایی داده بود مورد پرسش قرار گرفته است.

این کارگردان در تازه ترین گفتگوی خود با “شرق” خسته از این همه سال سوال، سعی کرده به بخشی از تلاشهای خود برای کاهش ممیزی اثر اشاره کند و در این بین نکته ای را هم درباره کمکهای علامه محمدتقی جعفری برای کاهش ممیزی “روز واقعه” بیان کرده است.

بیضایی فردوسی زمانه ماست
شهرام اسدی می گوید: در هر گفت‌وگو و نشستی از اولین نمایش “روز واقعه” تا به حال، همیشه به این نکته اشاره کرده‌ام که فیلم‌نامه این فیلم یکی از سنجیده‌ترین و بقاعده‌ترین فیلم‌نامه‌هایی است که در سینمای ایران نوشته شده و اصولا باور من بر این است که جایگاه بیضایی در سینما و نمایش ما بی‌نیاز از توضیحات من، حقیقتا انکارناپذیر است.
بیضایی، فردوسی زمانه ماست و چقدر تأسف‌برانگیز است که در طی سال‌ها مردم ما و هنرهای نمایشی ما از وجود او و آثار او بی‌بهره ماندند.

بیش از 95 درصد فیلمنامه را حفظ کردم
این کارگردان ادامه می دهد: من به سهم خودم تلاش بسیار کردم که تا جایی که ممکن است تغییری و به روایتی تعدیلی در “روز واقعه” روی ندهد. و امروز در نمای کلی که نگاه می‌کنم فکر می کنم تا حدود زیادی موفق بوده‌ام که توانسته‌ام بیش از ٩٥‌درصد آن را بی‌‌تغییر حفظ کنم.

اسدی می افزاید: چه جلسات متعددی که برگزار نشد و چه ایرادات غالبا واهی که گرفته نشد. ایراداتی که گاه کل اثر را هم حتی به چالش می‌کشید.

در اوج نومیدی به سراغ علامه جعفری رفتم
به گزارش سینماژورنال شهرام اسدی با اشاره به دیدارهایش با علامه جعفری بیان می دارد: خاطرم هست که یک روز بعد از جلسه‌ای ناامیدکننده در اوج افسردگی و یأس نزد مرحوم محمدتقی جعفری رفتم. آن زمان خانه‌اش در میدان خراسان بود و من از پیش از انقلاب با ایشان آشنایی داشتم و نزدشان می‌رفتم و قصه‌‌هایی از مولانا را که تبدیل به فیلم‌نامه کرده بودم برای‌شان می‌‌خواندم. آن شب با وجودی که تقریبا دیروقت بود مرا پذیرفتند.

علامه فیلمنامه را برگرداند و گفت چند جایش را بخوان
وی ادامه می دهد:  فیلم‌نامه “روز واقعه” همراهم بود. آن را باز کردم که پر از خطوط قرمز زیر دیالوگ‌ها بود. گفتم این فیلم‌نامه حافظ آبروی امام‌حسین(ع) است اما نمی‌توانم آن را اثبات کنم. از من باور نمی‌کنند.
فیلم‌نامه را برگرداند و گفت چند جایش را بخوان ببینم. چند جمله از دیالوگ‌های عبدالله را خواندم. رسیدم به جمله‌ای که مرد بتکده به نقل از امام‌حسین(ع) می‌گوید چگونه سنگی بر بتان مرده بیندازم، حال آنکه بت‌های زنده روی زمین‌اند.

با شنیدن دیالوگ عبدا.. به مرد بتکده چهره اش شکفت
شهرام اسدی در توصیف واکنش علامه به این بخش می گوید: جمله که به آخر رسید سرش را بلند کرد و گفت این آخری را دوباره بخوان. خواندم. خدا رحمت‌شان کند. چهره‌‌اش شکفت. گفت عجب جمله پرمغز و زیبایی است. گفتم اتفاقا این یکی از آن جمله‌‌هایی است که می‌گویند حسین(ع) کجا چنین سخنی گفته‌اند. مأخذ و سند آن کجاست؟ یادم هست که در یک‌آن، ناراحتی و نارضایتی چهره‌اش را پر کرد.

سندش راه حسین است
اسدی ادامه می دهد: گفت مأخذ و سند آن راه حسین است. حرکت و قیام حسین است. چه مأخذی از این بالاتر. همین جمله برهان حرکت حسین است. آن جملات و بسیاری جملات دیگر را با سازوکاری که مرحوم محمدتقی جعفری به من آموختند از خطر حذف و تعدیل رهانیدم.

بیضایی گفت اینکه تاریخ نیست، نمایش است
شهرام اسدی پیرامون حذف سکانس دیدار کاراکتر اصلی فیلم با شهربانو بیان می دارد: سکانس شهربانو را باوجود اینکه بسیار سینمایی بود، به دلیل اینکه می‌گفتند خلاف واقعیت است، نتوانستم حفظ کنم. در یکی از آخرین جلسات وقتی سکوتِ نارضایتی را در چهره‌ام دیدند گفتند برای ما مسلم است که چنین روایتی وجود ندارد.
شما سند بیاورید تا پذیرفته شود. موضوع را در دیدار دومی که با آقای بیضایی در منزل‌شان داشتم در میان گذاشتم. گفتند اینکه تاریخ نیست؛ نمایش است. می‌دانستم این سخن سکانس شهربانو را نجات نخواهد داد و نیاز به دلایلی دارم. شروع به تحقیق کردم؛ ابتدا یک‌تنه و بعد به اتفاق یکی از دستیارانم.

اولین بار در “قابوس نامه” ذکری از شهربانو می آید
وی ادامه می دهد: هیچ مورخی به ازدواج شهربانو و امام سوم اشاره نکرده بود؛ از دیدگاه تاریخی هیچ‌یک از مورخانی که به موضوع حمله اعراب به ایران پرداخته بودند به ازدواج شهربانو، دختر یزدگرد سوم با امام‌حسین(ع)، اشاره نکرده بودند.
اولین‌بار در قابوس‌نامه ذکری از شهربانو به میان می‌آید که در قرن پنجم تألیف شده و حدود نیم‌قرن بعد از آن زمخشری در کتاب ربیع‌‌الابرار خود به آن اشاره می‌کند، و دیگر خبری در هیچ متنی نیست تا اینکه در زمان قاجار در قالب تعزیه مجلس شهربانو بروز پیدا می‌کند که قطعا منبع آقای بیضایی است.

جعفر شهیدی و شهیدمطهری ماجرای شهربانو را رد کردند
 این کارگردان که ساخت آثاری چون “اوینار” و “شب واقعه” را هم در کارنامه دارد اظهار می دارد: در اواخر تحقیقات به مرحوم سیدجعفر شهیدی برخوردم که سال‌ها قبل به‌طور مفصل درخصوص زندگی شهربانو تحقیق کرده بود و با قطع و یقین معتقد بود که این داستان از ریشه و بنیاد جعلی است و یزدگرد اساسا دختری به نام شهربانو نداشته است. بعدها در حماسه­ حسینی آیت‌الله مطهری هم دیدم که در واقعی‌بودن این داستان تردید کرده‌اند و به این صورت بود که آن سکانس حذف شد که عمده‌‌ترین حذف، در فیلم‌نامه “روز واقعه” بود.




درگیری لفظی دو کارگردان بر سر فیلمنامه‌ای از بیضایی

سینماژورنال: محمد رحمانیان کارگردان سرشناس تئاتر ایران که در سالهای اخیر علاقه زیادی به استفاده از آثار سینمایی مطرح در کارهایش نشان داده است به تازگی روخوانی فیلمنامه “روز واقعه” بهرام بیضایی را در دستور کار قرار داد.

به گزارش سینماژورنال رحمانیان در نشست خبری مربوط به این نمایشنامه خوانی ادعاهایی را درباره تغییر فیلمنامه بیضایی نسبت به فیلمی که شهرام اسدی از روی آن ساخته بود مطرح ساخت.

رحمانیان گفت: “روز واقعه” عنوان فیلمنامه‌ای است که استاد بهرام بیضایی چند سال پیش آن را نوشت که آقای شهرام اسدی بخش هایی از آن متن را در قالب فیلم “روز واقعه” کارگردانی کرد. البته در این فیلم صحنه هایی حذف شده بود، ضمن اینکه نیمی از اسامی شخصیت ها نیز تغییر یافته بود.

این کارگردان تئاتر ادامه داد: حتی ما در این فضا{روخوانی “روز واقعه”} از بخش هایی از توضیح صحنه‌هایی که در اثر سینمایی کار حذف شده بود، استفاده کردیم و شما و مخاطب با اثری روبرو می شوید که کاملا متعلق به بهرام بیضایی است.

شهرام اسدی: امیدوارم حرفهای رحمانیان برای فریب مسئولان نبوده باشد

ادعاهای رحمانیان درباره حذفیات “روز واقعه” واکنش مستقیم شهرام اسدی را به دنبال داشته که در گفتگو با “مهر” به گلایه از رحمانیان پرداخته است.

اسدی درباره اینکه رحمانیان گفته فیلمی که از روی فیلمنامه بهرام بیضایی ساخته تنها بخش هایی از اثر را به تصویر کشیده گفت: به نظر من آقای رحمانیان یا این جمله را با سهل ­انگاری محض گفته ­اند، یا قصدشان مزاح بوده و یا اینکه خدای نکرده نعوذبالله نیت سویی از ابراز آن داشته­ اند؛ که انشاءالله به خاطر فریب مسئولین برای دریافت مجوز نمایشنامه­ خوانی نبوده است.

وی ادامه داد: اگر بخواهم صراحت در بیان داشته باشم در یک کلمه باید بگویم میزان وفاداری من به متن آقای بیضایی در «روز واقعه» از وفاداری لارنس اولیویر در «هملت» شکسپیر که مشهور عام و خاص است به مراتب بیشتر است. در یکصد و چهار دقیقه ­ای که مدت زمان فیلم است میزان آنچه تغییر کرده کمتر از حتی پنج درصد است. و شما به امروز نگاه نکنید. شرایط سال شصت و هفت را در نظر بگیرید که هیچکس دنبال دردسر ساختن فیلم تاریخی و مذهبی نبود. هشت ماهِ تمام فیلمنامه­ بی­‌نقص و ارزشمند بهرام بیضایی را به دندان گرفتم و به هر جلسه­ ای که فراخوانده شدم، رفتم و از کلمه به کلمه­ آن دفاع کردم و به پشتیبانی مدیران دلسوز آن زمان در برابر خیل بی شمار مخالفان نود و پنج درصد آن را حفظ کردم.

“روز واقعه” صاحب یکی از صحیح­‌ترین و دقیق‌­ترین خوانش­‌ها در یک اثر سخت تاریخی است

این کارگردان سینمای ایران درباره خوانش رحمانیان از این متن یادآور شد: ای کاش آقای رحمانیان هدف از نمایشنامه­ خوانی خود را خوانش تازه ­ای از اثر عنوان می­ کردند که در همه جای دنیا مرسوم است و برای بیننده یا شنونده به دلیل ارایه دیدگاهی تازه جذابیت دارد. در خلق یک اثر چه برای بار نخست، چه برای بار صدم، آنچه مهم است جهان­‌بینی هنرمند است نه تخریب­ های کودکانه­ ای از این دست. امروز بعد از گذشت بیش از دو دهه از ساخت فیلم، می ­توانم به صراحت خدمت شما عرض کنم که فیلم «روز واقعه» صاحب یکی از صحیح­‌ترین و دقیق‌­ترین خوانش­‌ها در یک اثر سخت تاریخی است. دوبله­ یک فیلم سینمایی در کشور ما معمولاً بین چهار تا پنج روز طول می­ کشد، دوبله­ «روز واقعه» به خاطر رعایت همین حساسیت­ ها، سی و یک روز زمان برد.

حتی یک اسم را هم تغییر نداده ام/تعویض نام شخصیت اصلی از “شبلی” به “عبدا..” در نسخه واگذاری فیلمنامه به تهیه کننده صورت گرفته است

وی درباره مساله تغییر در اسامی برخی از شخصیت ها در فیلم «روز واقعه» که توسط محمد رحمانیان مطرح شده بود، توضیح داد: حتی یک اسم را هم تغییر نداده ­ام. یعنی اساسا دلیلی برای این تغییر وجود ندارد. فیلمنامه شش شخصیت اصلی دارد که به اسامی آنها در دیالوگ­ ها اشاره می­ شود و انبوهی اسامی شخصیت­ های فرعی که تغییر آنها مطلقا محلی از اعراب ندارد چون در تصاویر فیلم اشاره ­ای به آن اسامی نمی­ شود؛ مثل پیاده، مرد نصرانی، جوان بی ­طاقت، زن، پیرمرد و… تنها اسم تغییر کرده که اتفاقا توسط خود آقای بیضایی انجام شده، تعویض اسم شخصیت اصلی (عبدالله) در نسخه­ واگذاری به تهیه­ کننده است که در نسخه­ انتشاراتی به شبلی برگردانده شده است.

کوشش کنیم در فردای این روز شرمسار همدیگر نباشیم

کارگردان «شب واقعه» متذکر شد: اینکه در مجلس نمایشنامه­ خوانی توضیح صحنه­ ها خوانده شود بسیار طبیعی است. اما اینکه من به عنوان کارگردان در برگردان فیلمنامه به تصویر ملزم به خواندن آنها و متهم به حذف آنها باشم غیرمنطقی ­ترین و غیرحرفه ­ای­ ترین سخنی است که تا به حال شنیده ­ام و از شما چه پنهان باور نمی­ کنم این جملات از دهان آقای رحمانیان خارج شده باشد. مطمئنم راوی حتما ریگی به کفشش بوده و همین الان دارد آب به آسیاب یکی می ­ریزد.

اسدی در پایان صحبت هایش بیان کرد: نکته ­ای که حائز اهمیت است این است که در حال حاضر ما در دوران گذار قرار داریم و همگی دچار تنگناهایی هستیم که اتفاقا در برخی موارد این مشقت­ ها بر هنرمند مضاعف است. اما این دوران خواهد گذشت. باید کوشش کنیم در فردای آن روز به سبب رفتاری که در این روزهای سخت از ما سر زده، شرمسار همدیگر نباشیم.




عباس جوانمرد: {با بلیت 160 هزار تومانی یک نمایش} می‌خواهید چه چیزی به مردم بدهید؟ تفرعن؟/چیزهایی که خودتان هم نمی‌فهمید برای چه روی صحنه می‌برید؟

سینماژورنال: عباس جوانمرد از جمله شناخته شده ترین نویسندگان تئاتر ایران است.

به گزارش سینماژورنال جوانمرد چهره ای بود که علاوه بر افزودن بر دامنه ادبیات نمایشی ایران سعی کرد تا می تواند اسباب رشد چهره های مستعد تئاتر را فراهم کند.

بهرام بیضایی، نصرت نویدی و علی حاتمی از جمله شناخته شده ترین چهره های هنری مملکت ما هستند که اول بار به واسطه اجرای نمایشنامه هایشان توسط عباس جوانمرد توانستند تواناییهای خویش را به مخاطبان بشناسند.

جوانمرد که ماههاست درگیر نگارش کتاب زندگینامه اش با نام “دیدار با خویش” است در گفتگویی تفصیلی با افسانه شفیعی در “شرق” کوشیده نگاهی داشته باشد به وضعیت دوره ای از تئاتر که خودش در آن فعالیت می کرد و مقایسه ای انجام دهد میان آن دوره و دور فعلی.

جوانمرد در این گفتگو به صراحت ژستهای برخی چهره های شبه‌روشنفکر این روزهای تئاتر را به چالش کشیده و از این ژستها که برای فاصله گذاری میان مخاطب عام و هنر نمایش صورت می گیرد انتقاد کرده است.

سینماژورنال متن کامل گفتگوی جوانمرد را ارائه می دهد:

امروز دهه ٤٠ را به‌عنوان اوج هنر تئاتر ایران می‌شناسیم. فکر می‌کنید تجربیات این نسل به نسل امروز منتقل شده و اگر این چنین است، رگه‌های آن را کجا می‌توان پیدا کرد؟ اگر منتقل نشده دلایل آن چیست؟
مخاطب این تجربیات کیست؟ کجاست؟
 واضح‌تر می‌گویم؛ آن سنت نمایش‌نامه‌نویسی و آن نویسندگان و کارگردان‌ها با تفکراتی که داشتند، روزنه‌ای باز کردند که این روزنه باید راه تازه‌ای برای نسل بعد می‌شد. اما امروز نمی‌توانیم به نمایش‌نامه‌نویس شاخصی اشاره کنیم یا دست‌کم چه در کمیت و چه در کیفیت آن شکوفایی دیده نمی‌شود. دلایل این افت چه می‌تواند باشد؟
نسل دهه ٤٠ تجربیاتش را به نسل دهه ٥٠ منتقل کرد. به نظر من هر دو نسل فعالانه زندگی کردند. خوب است که شما اسمی از نسل ٤٠ و ٥٠ می‌برید. برخی که ماشاءالله این‌قدر مغرور و متفرعن تشریف دارند که پرسشگرانه می‌گویند ما نفهمیدیم این دهه ٤٠ و ٥٠ چه بوده که می‌گویند دوره طلایی است. اینها یک مقدار بی‌لطفی است یا درواقع در جایگاه خود نبودن است که یک آدمی در این زمانه زندگی کند و گذشته‌اش را بی‌قدر بداند و به جای اینکه تحقیق کند چه اعمالی انجام شده، مدعی شود مگر چه کردند! خب این درست نیست. لااقل این شیوه نگرش همراه اخلاق هنری نیست. نسل ٤٠ و ٥٠ به دلیل موقعیت و ضرورت اجتماعی‌اش، خواست بعد از خفقان و کودتای ٢٨ مرداد زنده بماند و نفس بکشد با این ایده که دیگران، منظور غیرهنرمندان، هم امکان نفس‌کشیدن بیابند. همین. هر کاری هم کردند در این زمینه بوده است. شما اگر بخواهید نفس بکشید، به آزادی احتیاج دارید و این آزادی را ما برای هم‌عصرانمان هم می‌خواستیم. مشخصه این نسل این بود و هر کس در قلمرو حرفه خودش سخت کار کرد. من تکرار کرده‌ام و اصلا از تکرار آن نه شرمنده‌ام و نه خسته می‌شوم که هنر آن طور که معلم بزرگ می‌گوید: «شعله جاودان عشق است و عشق از آن رو مقدس است که شعله و درخشش آن پایان نمی‌پذیرد».
هنرمند اگر عاشق نباشد هنرمند نیست. اگر شما بپرسید عشق مشتمل بر چه چیزهایی است؟ می‌گویم پایه اصلی آن عدالت است. اگر عدالت نداشته باشید، با هر تمهید و نمایشی هنرمند نمی‌شوید. درنهایت ادای هنر را درمی‌آورید اما دست بالا هنر شما یک‌بعدی است. حقیقت این است که هنرمندان ماندگار دنیا و ایران عاشق بوده‌اند. وای به روزی که دوره ما از عاشق و حتی از عاشق‌های پیر تهی شود. خوشبختانه قبول دارید تجربیاتی در آن دوره انجام شده اما آیا این تجربیات انتقال پیدا کرده است؟ من می‌گویم این انتقال دو سو دارد؛ یکی خود نسل است که کارشان را انجام دادند و خیلی هم نمی‌خواستند کسی بفهمد. آنها زندگی کردند. سوی دیگر، نسل بعد از آن است که باید پرسید آیا کوشش کردند که آن نسل را بفهمند؟ به نظرم نکرده‌اند و اگر هم کرده‌اند ناکافی بوده است. هرگز نفهمیدند ما در نبود مطلق امکانات در آن زمان، کار می‌کردیم. کوشش درونی همه عناصر حاکم سازنده بر این بوده که چیزی نباشد. از حکومتش گرفته تا غیرحکومت، یا آدم‌هایی که در قلمرو هنر فعالیت می‌کردند اما لبریز از نفرت و حسادت بودند. آن نسل در نبود کامل امکانات کوشش کرد چیزی پیدا کند و بیاموزد و بیاموزاند اما مشخصه آن عصر این بود که چیزی در دسترس ما نباشد. من اینها را خوشبختانه نوشته‌ام و امیدوارم به‌زودی منتشر شود. خودنوشتی است که به نام «دیدار با خویش» قلمی کرده‌ام. شاید غلو کنم اما یحتمل جزء نادر دفعاتی است که یک نفر به اشتباهاتش نگاه کرده است چون اکثر قریب‌به‌اتفاق خاطره‌نویسی‌ها متأسفانه از این منظر است که همه جهان هستی به آنها ختم می‌شود و دوره‌شان را دوره شکوفایی و افتخارات می‌دانند. نه! اگر نوشتم، مکرر کردم و خودم را دیدم و دنبال این بودم که کجا اشتباه کرده‌ام.
جوانمرد حالا که به گذشته نگاه می‌کند، کجای کارش اشتباه بوده است؟
خیلی جاها. در اولین گروه «هنر ملی» که به‌اتفاق دوستان شکل گرفت، سعی کردیم همه مبانی کار تجربی و آموزشی را همراه هم پیگیری کنیم. ما سه، چهار دوره آموزشی گذاشتیم که شاگردان آن بعدها جزء استادهای برتر دوره بعد شدند. این آدم‌ها همین‌طوری به وجود نیامدند. آنها عاشق‌هایی بودند که خودشان، خودشان را ساختند. منبعی نبود که خودشان را تغذیه کنند. امروز این همه اینترنت، سایت، منبع، ترجمه و امکانات ارتباط گروهی دارید. زنده‌یاد بیژن مفید در بین ما تنها کسی بود که زبان خارجی می‌دانست و تنها کسی بود که یک چیزهایی ترجمه می‌کرد، یا نهایتا شاهین سرکیسیان را داشتیم. ترجمه‌های این دو تنها پل ارتباطی ما با جهان تئاتر بود و ما از همین طریق با تمام جنبش‌های پیشرو روز دنیا آشنا می‌شدیم. حالا از من می‌پرسید کجا اشتباه کردید؟ من سه دوره گذراندم. یک دوره وقتی بود که ما با دانسته‌هایمان پز می‌دادیم. خدا بیامرزد شاهین سرکیسیان را. یکی از کارهای این عاشق پیر این بود که آن زمان هر روشنفکری که از خارج به ایران می‌آمد را به جمع ما می‌آورد. او بدون اینکه بفهمد، برای ما ارتباط و گفت‌وگو درست می‌کرد. اما ما با آنچه خوانده بودیم مغرور بودیم. من حظ می‌کردم یک آدم روشنفکرِ متجددِ فرنگ‌دیده در گروه پا بگذارد تا خودم را ارائه کنم. شروع می‌کردم به پرسیدن سؤال‌های حرفه‌ای آکادمیک‌، چون می‌خواستم خودم را ارضا کنم. این نمونه‌ای از اشتباهات من است. چرا؟ چون بعدها فهمیدم چیزی نمی‌فهمم. آن زمان می‌خواستم از خودم نمایش درست کنم. این نگاه امروزم به آن روزهاست. با خودم فکر کردم این که نشد کار! گفتم با دانایی‌هایم لذت ببرم، گفت‌وگو کنم و دیگران را قانع کنم که یعنی تو رفته‌ای فرنگ اما از تاریخ ملی ما چیزی نمی‌دانی. در مرحله دوم شروع می‌کردم دیگران را قانع‌کردن. قانع‌کردن البته آگاهی بسیطی می‌خواهد ولی این هم کافی نبود و اشتباهی دیگر. به نظر شما راه دیگری هست؟
به نظرم بهتر است به جای قانع‌کردن، تبادل اطلاعات کنیم و تجربیات زیسته‌مان را به مشارکت بگذاریم.
این درست است اما کافی نیست. فکر کردم در این وضعیت، بزرگ‌ترین کار این است که دارای اندیشه و افکاری شویم و اینها را بدون منافع شخصی ارائه کنیم. باید راهی انتخاب می‌کردیم که فی‌حدذاته دارای جاذبه باشد، جاذبه‌ای که مخاطبان را به خود جلب کند. اگر جاذبه دارد، خواهانش را پیدا می‌کند. دموکراسی در چنین وضعیتی نهفته است. یعنی به مرحله‌ای برسید که خودکامگی مجاب‌کردن و لذت‌بردن را نداشته باشید و نخواهید کسی را به زور قانع کنید. این شیوه بیراه نیست. چطور این حالت به وجود می‌آید؟ این طور که مثلا من عقایدی دارم که بدون درنظرگرفتن منافع و سود شخصی، آنها را ارائه می‌دهم. این مرحله سومی بود که طول کشید به آن برسم. همه کارهایی که قبل از آن انجام دادم، اشتباه بوده است. شما خیال می‌کنید چند نفر از هم‌عصران‌تان دچار این گرفتاری‌ها هستند؟ من فکر می‌کنم ٩٠ درصد در مرحله اول‌اند. می‌گویید نه! بیایید نشانتان بدهم. آدم‌هایی هستند که با دو مثقال کار، چه ادعاهای وحشتناکی دارند و هیچ چیز از گذشته و حقیقت نمی‌دانند. به قول معلم بزرگ: «آنهایی که حقیقت را نمی‌دانند نادانند، آنهایی که می‌دانند و انکار می‌کنند، تبهکارند».
پس آن تجریبات منتقل نشد چون نخواستید ادعایی داشته باشید؟
تجریبات آن زمان منتقل شده اما به‌درستی دریافت نشده است. برای اینکه آن نسل تنها زندگی‌اش را کرده و نیت داشته که فکرش را ارائه کند. من نخواستم کسی را قانع کنم. خیلی سال است که نمی‌خواهم. نظرم را می‌گویم. مثل همین حالا که صرفا نظرم را می‌گویم. آن نسل این کار را کرد. زندگی بیژن مفید را ببینید! تمام وقت داشته همین کار را می‌کرده است. خود مرحوم سرکیسیان تمام وجودش را، که عبارت از عشق خالص است، در مرکز قرار داده و عشق را آموخته و با تسری عاشقانه عشق، توانسته آدم‌های عاشق را دور خودش جمع کند. تمام هم‌دوره‌ای‌های آن زمان اکثرا همین‌طور هستند اما آیا این فعالان امروز نمایشی، همگی عاشق‌اند؟ نه! به گمانم تعداد عاشق‌ها این روزها کم شده است. گفتم که عشق مبانی‌ای دارد و پایه آن عدالت است. عاشق نسبت به خودش و دیگران عادل است.
جایگاه تئاتر را در میان مردم چگونه ارزیابی می‌کنید و فکر می‌کنید امروز تئاتر ما تا چه حد با مردم ارتباطی پویا و پیوسته دارد؟
در کتاب «چه باید کرد»، چرنیشفسکی خیلی زیبا در هر فصلی از خواننده‌اش می‌پرسد؛ خواننده تیزهوش به نظر تو این پرسوناژ چطور آدمی است؟ این دیالوگ را به شکلی زیبا همیشه با خواننده برقرار می‌کند. من در ابتدای کلامم گفتم و فکر می‌کنم شما خبرنگار باهوشی هستید. ما بعد از خفقان و مصیبت عظیم ٢٨ مرداد، که ١٢،١٠ سال طول کشید، کوشیدیم نفس بکشیم. دنبال آزادی می‌گشتیم. نه فقط آزادی خودمان بلکه آزادی برای همه کسانی که کنارمان زندگی می‌کردند. برای اینکه عاشق بودیم و ضرورت عشق، عدالت است. شما می‌دانید چطور باسواد شدید؟ خیال می‌کنید این درس مجانی و حتی کتاب‌های مجانی و امکاناتی که داشتید، از کجا تأمین شده است؟ پول تحصیلات مجانی شما را ملت داده‌اند. مجموعه بودجه مملکت از دو راه تأمین می‌شود؛ یکی مالیات مستقیم و دیگری مالیات غیرمستقیم. بدبختانه آنهایی که میلیارد، میلیارد پول به دست می‌آورند، مالیات نمی‌دهند. بنابراین بیشتر بودجه کشور از طریق مالیات غیرمستقیم است. نانی که شما ارزان می‌خرید و می‌خورید، از مالیات غیرمستقیم آن پیرزن بندر گناوه است. ما این را فهمیدیم. در قبال آن، بدهکار مردم هستیم و باید بدهی‌مان را پس بدهیم. شما در قبال این بهره‌ای که برده‌اید، باید بهره بدهید. آنجا که تأکید می‌کنم پایه عشق عدالت است همین‌جاست. ما این را می‌دانستیم و از همان روز اول که گروه درست کردیم، ارزان‌ترین بلیت را برای مردم گذاشتیم. شما می‌دانید امروز بلیت یک تئاتر چقدر است؟
٥٠ هزار تومان.
نه خانم! خیلی بیشتر. تا ١٦٠ هزار تومان است. این چه ربطی به توده مردم دارد؟ شما می‌خواهید چه چیزی به مردم بدهید؟ تفرعن؟ تئاتر یعنی دادوستد با مردم. ما از مردم تغذیه می‌کنیم، پس باید به آنها غذا بدهیم. من سهل و ممتنع‌ترین مسائل زندگی‌ام را به تئاتر تبدیل می‌کردم و به مردم ارائه می‌دادم. پز نمی‌دادم که بخواهم حرف‌های ثقیل و شبه‌روشنفکرانه بگویم. این حرف‌ها اصلا ربطی به مردم نداشت. آن یک چیز زینت‌المجالس است. تئاتری که با مردم ارتباط نداشته باشد، هنر نیست. هر زمانی که از عمل هنری شما آدم‌های دیگر تغذیه روحی کنند، هنر حادث شده است. مردم عادی چطور با چیزهای بغرنج تغذیه کنند؟ کجای نیازشان را برطرف می‌کند؟ چیزهایی که خودتان هم نمی‌فهمید برای چه روی صحنه می‌برید؟ من ٤٥ سال از عمرم را در خارج از ایران زندگی کردم. بغرنج‌ترین تئاتر‌ها را دیدم. چیزهایی که این دوستان ما، که کارهای عجق‌وجق می‌کنند و به خیالشان دنیا را زیرورو کرده‌‌اند، به عقلشان هم نمی‌رسد، دیده‌ام و دنبال کرده‌ام اما یک چیز را به شما بگویم. اگر بخواهی بغرنجی را حل کنی، بهتر است ساده‌اش کنی نه بغرنج‌تر. روشن است. خیلی روشن است. تمام کوشش امروزی برخی از ما این است که مسائل را بغرنج کنیم طوری که دیگر خودمان هم نفهمیم. ما از روز اول سپاسگزار ولی‌نعمت خودمان، یعنی مردم بودیم. چون این توده عظیم مردمی پول یا سرمایه اصلی شیفتگی ما به هنر را می‌پرداختند. پس بر ذمه ما بود که پاسخ درست بگوییم. ما برای مردم کار می‌کردیم. برای مردم کار‌کردن این نیست که کاری کنیم ما را نفهمند، بلکه یک گام جلوتر از آنها کاری می‌کردیم که برایشان جاذبه داشته باشد و دنبال ما بیایند، ولاغیر.
ضرورت تشکیل و شیوه اداره‌کردن «گروه هنر ملی» چه بود و چگونه آغاز شد؟
ضرورتش درک ضرورت زمانه بوده است. «زندگی بدان‌گاه که نیازمند جنبشی باشد خود فرزندانی می‌زاید که راه تازه را بیابد».
هیچ آمپولی برای شما جنبش به وجود نمی‌آورد. اگر نگاهی به گذشته بیندازید، بسیاری خواسته‌‌اند تزریق انقلابی کنند. واقعیت این است که ایده‌ها خیلی خوب بود اما ضرورت نداشت. توده احساس نیاز نمی‌کرد یا اطمینان نمی‌کرد. زمانه ما به این کار احتیاج داشت. من هم گروه درست نکردم بلکه یک عده هم‌فکر بودیم. نشستیم فکر کردیم چه باید کرد و دیدیم وقتی با هم باشیم بهتر می‌توانیم کار کنیم. اینها همین‌طور به وجود نیامد. خردخرد تکامل پیدا کرد. ما به این نتیجه رسیدیم برنامه‌هایی بگذاریم که جاذبه داشته باشد و مردم جمع و با مشکلات خودشان آشنا شوند. در مقدمه «آنتیگونه» ترجمه شاهرخ مسکوب آمده: «معرفت در هر شرایطی لذت‌بخش است. حتی در تراژدی هم لذت هست».
معرفت خودبه‌خود لذت‌بخش است، حتی معرفت به رنج‌ها. ما در آن زمان دلمان می‌خواست به رنج‌هایمان واقف شویم. می‌خواستیم بدانیم چرا این‌قدر بدبختیم، چرا این‌قدر نداریم. دور هم جمع شدیم و خودبه‌خود گروه «هنر ملی» پدید آمد. کارهای بسیار کوچک اما اساسی کردیم. بیش از ٤٠،٣٠ کار صحنه‌ای، نمایش‌های عروسکی، شهر آفتاب مهتاب و…، بیش از ٤٠ کار تلویزیونی کردم. اما اگر از خودم بپرسید، تنها یک کار اساسی کردم که از همه آنها مهم‌تر است. اولین روزهایی که تلویزیون حبیب‌الله ثابت آمد، یک آمریکایی به اسم مستر هالک، که تکنیسین خوب و معلم خوب‌تری بود، کلاس‌های یک‌ساله فنی تلویزیون گذاشت و من آن دوره را دیدم.
من کار تلویزیون را دوست داشتم، او هم شاگرد این‌طوری دوست داشت. بعد که تلویزیون دولتی آمد، کلاس‌های گویندگی و کارگردانی را شروع کردم. من به‌درستی دریافتم که تلویزیون در تمام دنیا به تئاتر و سینما لطمه‌های جبران‌ناپذیری زده است. رضا بدیعی هم‌دوره‌ای من بود. او از کارگردان‌های نخبه تلویزیون است که بیش از ٤٠٠ اپیزود سینمایی در هالیوود ساخته است. این آدم پر از تجربه، سال‌ها بعد نامه‌ای برای من نوشت و یک عکسی هم همراهش فرستاد. او وسط برف نشسته و قنبرک زده بود. نوشته بود عباس من آمدم راه‌رفتن کبک را یاد بگیرم، راه‌رفتن خودم را هم از یاد بردم. من دریافتم که تلویزیون این ضربات را به سینما و تئاتر زده اما به نظرم در ایران می‌تواند خدمت کند. در ایران ما مهجور هستیم، چیزی به نام نمایش برای مردم مهجور شده بود.
دریافتم تعدادمان بسیار اندک است، دریافتم که توانایی‌ها و کارآمدی‌های ما ضعیف است. پس برای یک مرجع هنرهای زیبای وقت، نامه‌ای نوشتم که اگر ما بتوانیم برنامه تلویزیونی دایر کنیم، می‌توانیم به نمایش و تئاتر این مملکت خدمت کنیم و تئاتر بین مردم رواج پیدا می‌کند. شما مجبورید بازیگر، کارگردان و نمایش‌نامه‌نویس فراهم کنید، شما مجبورید هنرمندان صاحب‌سبک و جوان‌ها را جذب کنید و از این طریق آنها تجربه پیدا می‌کنند. اساس را گذاشتم به اولویت‌بخشیدن به نمایش‌های ایرانی. پس شما چه بخواهید چه نخواهید، بعد از چندی کارگردان و نمایش‌نامه‌نویس و بازیگر پیدا خواهید کرد. من این نامه را برای مهرداد پهلبد فرستادم و ایشان برای دکتر مهدی فروغ. جواب این بود که چنین چیزی محال و غیرکارشناسانه و غیرعملی است. آقای پهلبد مرا خواست و جواب را گفت. گفتم این کار شدنی است اما یک شرط دارد. گفت: چه شرطی؟ گفتم: اینکه دکتر فروغ در این کار دخالت نکند. چون با دکتر فروغ کار کرده بودم و می‌دانستم آدم اداره‌جاتی است. پهلبد فهمید که من چه می‌گویم و گفت خودت مسئولیتش را برعهده بگیر. یک بودجه خیلی باورنکردنی دادم، چون می‌خواستم دستشان را بند کنم. گفتم با ٣ هزار تومان که پول متریال، بازیگر، کارگردان، دکور و غیره است، کار را شروع می‌کنم. آنها هم بودجه را پنج هزار تومان بستند. محالی که گفته بودند، میسر کردم. شش گروه به سرکردگی معمرین و صاحب‌نام‌های تئاتر تشکیل شد. برای اینکه دکتر فروغ ناراحت نشود، شش ماه به او مرخصی دادند و او رفت آمریکا. در این شش ماه کار راه افتاد. تمام کارگردان‌ها و بازیگران درجه یک و جوان‌ها را جذب کردیم؛ ازجمله جعفر والی، بهرام بیضایی، بهمن فرسی، علی نصیریان، علی حاتمی، خانم فخری خوروش، خلیل دیلمقانی، حمید سمندریان و… همه از همان شش گروه آمدند و کار کردند و دیده شدند. شما سه نویسنده درجه یک دارید که همه کارشان را آنجا آغاز کردند. اکبر رادی، بهرام بیضایی و دکتر ساعدی.
به چه دلیل سنت نقدنویسی تئاتر نتوانست به اندازه نمایش‌نامه‌نویسی موفق شود؟
ترس… پروا…، همین پروا بلایا را طویل‌العمر می‌کند… وگرنه کیست کو تن در دهد در طعن و طنز دهر، آزار ستمگر، وهن اهل کبر، رنج و خفت از معشوق، سرگرداندن از قانون، تجری‌های دیوانی که دائم مستعدان صبور از هر فرومایه همی بیند… .
بلای انسان امروز ترس است. نوزاد چون هنوز ترس را نیاموخته، در آب غرق نمی‌شود. خدا نکند در رودخانه بیفتید اما اگر افتادید راهش این است که خود را مثل یک کاغذ روی آب بیندازید. به محض اینکه خود را کنترل کنید، زیر آب رفته‌اید. این حقیر اهل این کار هستم.
بله شناگر ماهر و آشنا به ورزش واترپلو… .
فقط آب پیدا نمی‌کنم. حال بگذار من مبحث شما را زمین بگذارم و قسمت اول را تکمیل کنم. این شش گروه که تشکیل شد، موجی از نویسندگان و کارگردانان و بازیگران پدید آمد و از همه مهم‌تر تماشاچی پیدا کردیم. شب‌های چهارشنبه که نمایش پخش می‌شد، خیابان‌ها خلوت بود. مردم به تئاتر راغب شده بودند. دستگاه هم این را فهمید. فهمیدند که موج جدید نویسنده و کارگردان فراهم شده است و مردم هم جایی می‌خواهند که در آن تئاتر ببینند. این بود که سالن سنگلج، فکر می‌کنم در سال ١٣٤٤، ساخته و افتتاح شد.
 ساخت سالن سنگلج در مقایسه با مسائلی که امروز سالن ایرانشهر را می‌سازد، خودش نماد مهمی است… .
هنوز که هنوز است، با کمال تأسف، بهترین و درست‌ترین تالار، سنگلج است. چون کسانی که اهل تئاتر نبودند و دانشی از این هنر نداشتند، دست به ‌کار ساخت سالن‌های دیگر شدند؛ نمونه‌اش تئاتر شهر.
از چه جهت سالن تئاتر شهر را مناسب نمایش نمی‌دانید؟
چون تئاتر شهر گرد است. آمفی‌تئاتر‌های سراسر دنیا را مطالعه کنید ببینید کدامشان گرد است. آمفی‌تئاتر‌های یونان در فضای باز ساخته شده است. آن دوره بلندگو نبوده اما وقتی بازیگر حرف می‌زده، صدایش تا چهل پله بالاتر شنیده می‌شده است. به این دلیل که یاد گرفته بودند تئاتر باید بیضی‌شکل باشد. تئاتر گرد یک مرکز بیشتر ندارد و کانون مرکزی آن وسط قرار می‌گیرد. اما تالار بیضی‌شکل، دو کانون دارد؛ یک سو بازیگر و سوی دیگر تماشاچی. زمین تالار ٢٥ شهریور یک تکه جداافتاده از بوستان شهر بود که شکل بیضی داشت و آنهایی هم که این تالار را ساختند خیلی واقف به این موضوع نبودند. سالن که ساخته شد، تمام کارهای این شش گروه در آن اجرا می‌شد. هفته‌ای یک برنامه در تلویزیون داشتیم و اجراهای زنده در سالن برگزار می‌شد. دکتر فروغ درست گفته بود که محال است اما عشق محال را ممکن کرد. تلویزیون آر.سی.آ را حبیب ثابت از روی شم تجاری‌اش گیر آورده بود. آر.سی.آ یک فرستنده داشت که از رده خارج شده بود و او آن را به قیمت ارزان خرید، به شرطی که دولت ایران فروش گیرنده‌های تلویزیون را منحصر به او کند. این تلویزیون مال عهد بوق بود که دائم گرم می‌شد و از کار می‌افتاد و باید پنکه روشن می‌کردیم تا باد به آن بخورد و گرم نشود. دوربین‌ها هم لامپی بود و وسط اجرا می‌رفت. آن زمان تصویربردارهای بسیار زبردست و کارکشته‌ای داشتیم؛ مثل آقای عطایی که با دوربین‌ها معجزه می‌کرد. پنج لنز روی یک دوربین نصب بود و لانگ‌شات‌ها را ٥٠ می‌گرفتند و آقای عطایی استاد این بود که هر موقع دوربین می‌رفت، مثل تیر با یک دوربین برنامه را کاور کند. به این ترتیب آقای حبیب ثابت تلویزیون دست دوم را منحصر به خود کرد و تمام گیرنده‌های آر.سی.آ ازمدل افتاده را به فروش رساند تا اینکه تلویزیون ملی آقای قطبی آمد. با این مشکلات فکر می‌کنم مهم‌ترین کار من تشکیل آن شش گروه است که منجر به ساخت سالن ٢٥ شهریور شد.
سؤال قبلی جواب داده نشد. فکر می‌کنید چرا سنت نقدنویسی به اندازه نمایش‌نامه‌نویسی و کارگردانی پیشرفت نکرد؟
آن موقع هم نقادان بسیار خوبی داشتیم. هوشنگ حسامی، دستغیب، نجف دریابندری و فریدون رهنما برای نمایش‌ها نقد می‌نوشتند. احمد شاملو، این عزیز من را فریدون رهنما به ایران و دنیا شناساند. چرا می‌گویید منتقد نداشتیم! منتها این کار ادامه پیدا نکرد. در کانون هنرمندان از رشته‌های مختلف نقاشی، مجسمه‌سازی، شعر، ادبیات و تئاتر دور هم جمع می‌شدیم. ابراهیم گلستان، فروغ فرخزاد، شاملو، دستغیب، فریدون رهنما و نادر نادرپور کنار هم می‌نشستند. آنها در سطحی از شعور و معرفت هنری بسیار قابل‌توجه و آن‌قدر بالا و والا بودند که می‌توانستند همدیگر را تحمل کنند. امروز واقعا این تعامل وجود ندارد و نمی‌دانم چرا.
چه چالشی با نظارت و سانسور آن زمان داشتید؟
سه تا از کارهای من توقیف شد. «روزی خدا»، «در اندوه تولدی دیگر» و «کنار آتش‌دوست». یک بار هم دو نمایش که یکی از آنها را بیضایی نوشته بود و دیگری را نصرت نویدی. سیستم از بنیاد خراب بود. شما هیچ کاری نمی‌توانستید بکنید و هیچ چیزی نمی‌توانستید بگویید.
سانسور به چه شکل اعمال می‌شد؟
متن را می‌فرستادیم اداره تئاتر، آنها هم می‌فرستادند سازمان امنیت. نماینده سازمان امنیت می‌خواند بعد می‌گفت بله یا خیر. بسیاری از مواقع می‌گفتند این و آن جمله را باید خط بزنید. ولی من یک بار و در یک موقعیت مناسب کاری کردم مناسب همان احوالات. در تالار ٢٥ شهریور شش، هفت گروه جشنواره گذاشتند. من «پهلوان اکبر می‌میرد» را داشتم و سازمان امنیت دو صفحه از این متن را با مداد قرمز ضربدر کشیده بود. اما در اجرا همه دیالوگ‌ها را گفته بودم. رقص سماعی که در عکس پشت سر می‌بینید، یکی از آن صحنه‌هاست. مطلب سانسورشده این بود: اینجا شکنجه بود… خریدن آدم… فروختن… در قلعه‌های سرخ، زندان و دار بود… این طرف شاهنامه می‌خونن… اون طرف نعل داغ می‌کنن… نعلو برای تو داغ می‌کنن… تو فریاد نکشیدی… نه زیر داغ، نه زیر شلاق… به قاطر بستن‌ات… قاطر چموش بود… از تنگ نفیر تا غار کفتار روی خس و خاشاک کشیدنت… اگه طناب پاره نشده بود شاید به جاهای دور برده بودنت…، من همه اینها را گفتم و هیچ اتفاقی هم نیفتاد. تا اینکه شاه را برای افتتاح جشنواره دعوت کرده بودند برای یک نمایش روحوضی. برادر فریدون رهنما به شاه گفته بود می‌خواستید بروید پهلوان اکبر را ببینید. یخه ما را گرفتند که باید پهلوان اکبر را برای شاه اجرا کنید. معاون وزارتخانه گفت: «آنجایی که یک چیزاهایی می‌گویند درباره نعل و داغ و از این حرف‌ها… بگو نگویند». من گفتم: «مگر می‌شود؟ یک بازیگر شش ماه تمرین کرده تا این دیالوگ‌ها را بگوید. اگر به او بگویند نگو، جلوی شاه توپوق می‌زند و همه چیز بهم می‌خورد. تازه از کجا معلوم که ایشان نمی‌خواهد بداند ما این چیزهایی را که شنیده است، می‌گوییم یا نه؟» گفت: «ای بی‌شرف» (وقتی تنها بود مزاح می‌کرد). رفت پیش پهلبد و او هم گفته بود پس اگر این‌طور است، بگذار بگویند. من سانسور را نپذیرفتم و هیچ اتفاقی نیفتاد.
چرا نسل دهه ٤٠ و ٥٠ اغلب از تئاتر کناره گرفت، و امروز فکر می‌کنید این کار شما هنوز هم کار بجایی بوده است؟
من ٥٠ سال کار کردم. ٤٠ پی‌اس تلویزیونی و ٣٠ اجرای صحنه‌ای داشته‌ام. مگر یک آدم چقدر کار می‌کند. در ضمن شما از کجا می‌دانید من کار نمی‌کنم؟ من ٧٠٠ صفحه انتقال تجربه پنجاه‌ساله‌ام را در متنی به نام «دیدار با خویش» نوشته‌ و به ناشر سپرده‌ام. واقعیت این است که گاهی تا ساعت دو نیمه‌شب کار می‌کنم. به این کناره‌گیری اعتقاد ندارم. شما می‌توانید سؤال کنید آخرش که چی؟ خانم جان! یک‌ جا آدم بدون اینکه بخواهد توی دنیا می‌افتد و یک‌ جا باید بمیرد. مهم این است که به این فاصله چطور معنی می‌دهید. معنی زندگی محتوم من این است.
شما کناره‌گیری کردید و عده‌ای دیگر به انزوا رفتند. این اتفاق غم‌انگیزی بود که برای این نسل افتاد… .
نعلبندیان از اول، آدم خاصی بود اما کم آدمی داریم که به اندازه ساعدی کار کرده باشد. نصرت نویدی زود مرد. من دو، سه فصل راجع به نویدی نوشته‌ام. نویدی آدم خاصی بود. سرشت ویژه‌ای داشت. اصل‌ترین آدمی بود که می‌شناختم. هیچ‌کس به اندازه او روستا و روستایی را نمی‌شناسد. هر کدام از کارهایش گنجینه بی‌نظیری در ادبیات ایران است. هم از لحاظ سوژه و هم دیالوگ بی‌نظیر بود و حیف که زود مرد.
نصرت نویدی یکی از نویسندگان مهجوری بود که چشم تیزبین شما دید و شناساند. متأسفانه هنوز هم مهجور و ناشناس است. چطور او را پیدا کردید؟
برای چندمین سال جشن هنر، من و داوود رشیدی را دعوت کرده بودند تا دو برنامه بگذاریم. آقای بیضایی متنی برای من نوشته بود و آقای ساعدی گویا «جانشین» را برای رشیدی. سازمان امنیت متن ساعدی را توقیف کرد. من هم روی همکاری با او انصراف دادم. آنجا در مسابقه نمایش‌نامه‌نویسی، نصرت نویدی اول شد. نفر دوم نعلبندیان بود با متن «پژوهشی ژرف و سترگ» و نفر سوم هم کوروش سلحشور با متن «آلونک» . در همین زمان با نویدی و نوشته‌هایش آشنا شدم و چند کار از او اجرا کردم. این خان‌زاده روستایی انسان فوق‌العاده بزرگی بود. یک حالت تسخیرکردن داشت. با آن خنده‌های زیبا و درخشان و آن سادگی‌اش هر آدمی را جذب می‌کرد. یک روز توی خیابان مرا دید و گفت: «ولت نمی‌کنم. باید برویم ده و مدتی میهمان من باشی». گفتم: «می‌آیم» و قرار شد با هم تماس بگیریم و این سفر را عملی کنیم و او رفت به ده. همان رفتن بود و بعد خبر فوتش آمد.
بیشتر نمایش‌هایی که به صحنه بردید متن‌هایی از بهرام بیضایی است. نظرتان راجع به کار ایشان چیست؟  
بیضایی بی‌تردید دارای چنان هوش، استعداد و حافظه‌ای است که گمان نمی‌کنم نمونه‌ای داشته باشد. به همین دلیل بی‌نهایت لغت، مطلب و اندیشه‌ بکر دارد. بارها شده است بیضایی گفته قصه‌ای نوشته‌ام که می‌خواهم برایت تعریف کنم و در همان وقت که تعریف می‌کرد به آن اضافه می‌کرد. بیضایی آگاه‌ترین آدم نمایش ماست؛ هم در تئاتر و هم در سینما. تا بخواهید سوژه نانوشته و کار نکرده دارد و امیدوارم امروز که فراغتی پیدا کرده، مقداری از ایده‌هایش را نوشته باشد. بیضایی هنگامی که در گروه بود، دو نمایش «میراث ضیافت» و «سلطان مار» را کارگردانی کرد. خوب بود ولی کار درخشانی نبود. یک روز نمایش‌نامه «افرا» را برایم خواند. برخلاف سایر نمایش‌نامه‌هایش، زبان محاوره‌ای داشت. گفتم: «خیلی طولانی است». گفت: «کمی صبر کن». خواندن «افرا» سه ساعت طول کشید. اما وقتی تمام شد، من قانع شده بودم که باید همین‌طور باشد. «افرا» که اجرا شد، نمایش را دیدم. اجرای او یک تعریف بسیار درخشانی بود که برای من تازگی داشت. یک اسلوب جدید و مدرن آورده بود و من خیلی لذت بردم از نوع و شیوه اجرای بدیع آن.
در پایان اگر بخواهید، با حدود ٦٠ سال سابقه نمایش، برای ما بگویید تئاتر از لحاظ شما چیست، چه می‌گویید؟
«به عمل کار برآید به سخندانی نیست». در تاریخ هنر هم که نگاه کنید، مجموعه تئاتری، مجموعه عملی و اجرائی است و نه نوشتاری. این را بارها گفته‌ام که استانیسلاوسکی بعد از ٣٠ سال کار و تقریر جزئیات سیستم اجرائی‌اش، درنهایت راضی نبود. به همین دلیل مسکو را رها کرد و رفت اسکاندیناوی. مدتی آنجا تفکر می‌کند و خوشبختانه آنجا به نتیجه عالی می‌رسد و با تجربیات عملی بازمی‌گردد. به قول برشت، بزرگ‌ترین کشف او اعمال جسمانی است؛ یعنی کاری که اجداد ما می‌کردند. برای اینکه کار تئاتر کار عملی است. هر لحظه‌اش تجربه است و هر تجربه آبستن تجربه جدید.




یازده سال بعد از اجرا در تئاتر شهر؛ بیضایی بار دیگر “شب هزار و یکم” را روی صحنه می‌برد

سینماژورنال: بهرام بیضایی نویسنده و کارگردان ایرانی طی این پنج سالی که ایران را برای تدریس در دانشگاه استنفورد ترک کرده هرازگاه آثار نمایشی مانند “جانا و بلادور” و “ارداویراف نامه” را روی صحنه برده است.

به گزارش سینماژورنال در تازه ترین مورد بیضایی تصمیم گرفته نمایش “شب هزارویکم” خویش را در جشنواره ای موسوم به نیکان که در سانفرانسیسکو برگزار می شود با کمک همسرش مژده شمسایی روخوانی کند.

در کنار این نمایشنامه خوانی که چهارم مهر در پارک گلدن گیت سانفرانسیسکو اجرا خواهد شد، گروه موسیقی نوا به سرپرستی امیر نوژن و خوانندگی سینا سرلک نیز برنامه خواهند داشت.

نمایشنامه خوانی با بلیت فروشی

هدف اصلی از برگزاری جشن نیکان چنان که دبیر آن به “شرق” گفته است گردهم آوری ایرانیان در یک روز بخصوص و سخن گفتن از فرهنگ و هنر ایرانی است. در کنار آوازخوانی سینا سرلک و نمایشنامه خوانی بیضایی در این جشن یک نقاشی دیواری هم توسط شرکت کنندگان در مراسم کشیده خواهد شد و البته مراسم سرگرم کننده دیگری هم اجرا خواهد شد.

با این حال نکته اینجاست که برنامه بهرام بیضایی و نیز کنسرت سینا سرلک با گروه نوا با فروش بلیت و دریافت هزینه از مخاطبان اجرا خواهند شد و سایر برنامه های جشن نیکان رایگان است.

نمایشنامه ای که اول بار 11 سال پیش روی صحنه رفت با حضور بازیگرانی چون فرخ نژاد و شبنم فرشادجو!!!

 نمایشنامه “شب هزارویکم” که مشتمل بر سه نمایشنامه تک‌پرده‌ای است اول بار در سال 82 از سوی انتشارات روشنگران منتشر شد و یک سال بعد بیضایی آن را در تالار چهارسوی مجموعه تئاترشهر روی صحنه برد.

در این اجرا که هر سه پرده به صورت متوالی اجرا می شدند بازیگرانی چون مژده شمسایی، پانته آ بهرام، ستاره اسکندری، بهناز جعفری، حمید فرخ نژاد، اکبر زنجانپور، علی عمرانی و البته شبنم فرشادجو که در سالهای اخیر بیشتر به واسطه کار با سریالهای طنز مهران مدیری شناخته می شود(!!!) حضور داشتند.

از ضحاک تا مترجم “هزارویک شب”

پرده اول نمایش “شب هزارویکم” داستان گفته نشده شاه ضحاک و همسرانش شهرناز و ارنواز است.

پرده دوم داستان گفته نشده مترجم گمنامی است که هزار افسان از پارسی به عربی برگرداند و نام آن را “الف لیله و لیله” کرد؛ کتابی که قرن ها بعد در بازگرداندن دوباره به پارسی نام “هزار و یک شب” گرفت.

پرده سوم نیز  چند دهه پس از تاریخ چاپ بازگردان “هزار و یک شب” به فارسی –۱۲۸۰ ه. ق- می گذرد و به روزگار ما نزدیک تر است؛ و داستان گفته نشده سرانجام زنی است که هزار و یک شب خواند.

 

 




بهرام بیضایی: نمي‌دانم كي و چطور؟ اميدوارم من هم فيلم بلند بسازم در آينده!

سینماژورنال: بهرام بیضایی هرچند نزدیک به چهار سال است که ایران را ترک کرده و در دانشگاه استنفورد به تدریس مشغول است اما هرازگاه رسانه های مختلف به وی می پردازند و درباره میراث هنری او چه در نمایش و چه در سینما پرونده هایی تدارک می بینند.

به گزارش سینماژورنال تازه ترین جشن انجمن فیلم کوتاه ایران نیز در حالی برگزار شد که در آن بنا بود نشان ویژه ایسفای این جشن به بهرام بیضایی اعطا شود. با این حال نبود بیضایی در ایران باعث شد که این نشان از طریق رفیق آهنگسازش محمدرضا درویشی برایش ارسال شود.

از آن سو بیضایی نیز که کار فیلمسازی خود را با آثاری کوتاه چون “سفر” و “عمو سبیلو” آغاز کرده است با ارسال پیامی تصویری برای این جشن از توجه به خود تشکر کرد.

سینماژورنال متن کامل پیام تصویری بیضایی را ارائه می دهد:

سلام مي‌كنم به انجمن فيلم كوتاه ايران

خوشحالم كه انجمن فيلم كوتاه وجود دارد. فيلم كوتاه وجود دارد. ايران وجود دارد و سينما وجود دارد. از همه اينها خوشحالم.

حقيقت اين است كه نمي‌دانم چرا شايسته اين جايزه شدم. جايزه‌اي غيرمنتظره بود برايم و مثل هر اتفاق غيرمنتظره‌اي برايم جالب است و ممنونم. (براي اين جايزه) هيچ دليلي نمي‌بينم مگر محبت شما. و از محبت‌تان تشكر مي‌كنم. اميدوارم همه شما فيلمِ بلندتان را بسازيد.

اميدوارم من هم فيلم بلند بسازم در آينده. نمي‌دانم كي و چطور؟ اميدوارم همه فيلم‌هاي بسيار خوب بسازيد و باعث سربلندي سينماي ايران شويد. يك‌بار ديگر از همه شما متشكرم.

 




سناریست “محمد رسول ا..(ص)”: پیشنهاد دادم به سراغ بیضایی بروند اما…

سینماژورنال: اکران “محمد رسول ا..(ص)” در حالی از چهارشنبه آغاز می شود که به هنگام اکران خصوصی آن برخی از منتقدان از ضعفهای موجود در بار دراماتیک آن سخن گفته بودند.

به گزارش سینماژورنال کامبوزیا پرتوی سناریست اصلی پروژه که سابقه ساخت آثاری چون “گربه آوازه خوان”، “گلنار” و “کافه ترانزیت” و سابقه همکاری با جعفر پناهی در نگارش سناریوی آثاری چون “دایره” و “پرده” را دارد، در گفتگویی ضمن توصیف مراحل نگارش فیلمنامه و منابع مطالعاتی اش به صراحت از این گفته که در برهه ای از زمان و برای درست نویسی گفتار کاراکترها به مجیدی و تیم نگارش توصیه کرده است به سراغ بهرام بیضایی بروند اما بیضایی در ایران نبوده و آنها ناچار به سراغ یکی از شاگردان وی یعنی حمید امجد رفته اند.

پرتوی در گفتگو با “فارس” به‌یاد می‌آورد که علیرضا رضاداد، یکی از تهیه‌کنندگان اجرایی فیلم، با او تماس گرفت و به او پیشنهاد همکاری داد. پرتوی با قبول این پیشنهاد، در جلسه‌‌ای با حضور مجید مجیدی ، محمدمهدی حیدریان، جواد نوروزبیگی و کمال تبریزی شرکت کرد و آنها منابع و تحقیقاتشان را در اختیار پرتوی قرار دادند.

آشنایی با دیدگاههای نویسنده اهل سنت

پرتوی می‌گوید که از منابع آنها چندان استفاده‌ای نکرد تا اینکه رضاداد کتاب تازه‌ای را به او معرفی کرد.

پرتوی توضیح می‌دهد: «کتاب را نویسنده‌ا‌ی مصری درباره‌ی زندگی حضرت محمد (ص) نوشته بود. نکته‌ی حائز اهمیت در آن کتاب، دیدگاه نویسنده‌ای سنی بود به حضرت پیامبر. این کتاب ما را به دیدگاه مسلمانان سنی نزدیک می‌کرد و شرایطی را فراهم می‌آورد تا ما با دیدگاه اهل سنت نسبت به پیامبریِ حضرت محمد (ص) بیشتر آشنا شویم. پس از مطالعه آن کتاب، من تحقیقاتم را آغاز کردم و در نهایت به تحقیق جامع‌تری رسیدم؛ از جمله به کتابی برخوردم که زوایای تازه‌ای از زندگی حضرت را برایم روشن ساخت و آن کتاب مسیحا نوشته‌ی سیدمصطفی موسوی گرمارودی بود. با مطالعه این کتاب، بسیاری از مناسبات اجتماعی زمان زندگی حضرت پیامبر برایم روشن شد.» این دو کتاب مسیر تحقیقات را برای پرتوی روشن کرد و به‌دنبال آن جلساتی هفتگی با حضور محمدمهدی حیدریان و مجیدی برگزار ‌شد.

بزرگ ترین نگرانی سازندگان، شیوه‌ گفتار شخصیت‌ها بود

اما بزرگ ترین نگرانی سازندگان، شیوه‌ی گفتار شخصیت‌ها بود؛ اینکه زبان گفتاری باید چگونه باشد: آیا باید سراغ زبان ادبیاتی می‌‌رفتند یا زبان روزمره و عادی انتخاب می‌شد؟ کامبوزیا پرتوی توضیح می‌دهد که: «من فکر می‌کردم بهتر است به زبانی برسیم که پیش از این امتحانش را در سینما پس داده، مثل شیوه‌ی گفتاری فیلم اسپارتاکوس که در این صورت باید شیوه‌ی نگارش کتاب‌هایی مثل تاریخ طبری و تفسیر خواجه عبدالله انصاری را در نظر می‌گرفتیم؛ ضمن اینکه باید به زبانی می‌رسیدیم که در دوبله و ترجمه به زبان‌های دیگر کشورها بگنجد.»

برای بازنویسی میرکریمی هم به ما ملحق شد

این گزینه از طرف کارگردان و تهیه‌کننده مورد تأیید قرار گرفت. فیلمنامه‌ی اولیه‌ با این شیوه به اتمام رسید و برای برخی عوامل خارجی ارسال شد. این عوامل نیز با خود نظراتی را به همراه آوردند که بعضا سینمایی نبودند و بیشتر سیاسی و اجتماعی بودند. اما همین نظرات، هم برای پرتوی و هم برای مجیدی حاوی یک نکات تازه‌ای بود و باعث شد بازنویسی فیلمنامه، با نگاهی دیگر به موضوع حیات پیامبر (ص) آغاز شود.

برای این بازنویسی سینماگران دیگری هم به جمع سازندگان اضافه شدند؛ از جمله سیدرضا میرکریمی. پرتوی می‌گوید: «وقتی آقای میرکریمی به جلسات ما ملحق شدند، این پیشنهاد مطرح شد که اگر بخواهیم زبان گفتاری فیلم را طور دیگری ببینیم، چطور می‌شود؟ من گفتم بهتر است برای این شیوه دیالوگ‌نویسی به سراغ افراد دیگری بروید.»

پیشنهاد من بیضایی بود اما…

پرتوی ادامه می دهد:«آنها پرسیدند پیشنهاد من چه کسی است؟ و من گفتم این زبان در تخصص آقای بهرام بیضایی است و ایشان می‌توانند این زبان را پربارتر کنند. اما آقای بیضایی در ایران نبودند و آقای میرکریمی، آقای حمید امجد را پیشنهاد دادند و ایشان هم یک مرحله روی دیالوگ‌های فیلمنامه کار کردند که بخش‌هایی از این دیالوگ‌ها در فیلم موجود است.»




چطور شد که لادن مستوفی جای هدیه تهرانی را گرفت؟+عکس

سینماژورنال: سالها پیش از این و در ابتدای دهه هفتاد درامی مذهبی در سینمای ایران ساخته شد با نام “روز واقعه”.

به گزارش سینماژورنال این فیلم خیلی زود به مهمترین اثر سینمای ما درباره قیام عاشورا بدل شد و هنوز که هنوز اثری نتوانسته است به گردپای این فیلم برسد.

نکته مهم درباره موفقیت “روز واقعه” فیلمنامه درجه اولی بود که بهرام بیضایی نوشته بود؛ فیلمنامه ای که هرچند پاره ای نامرادیها اجازه نداد خود آن را بسازد اما حتی با کارگردانی اسدی هم فاصله ای فراوان میان آن و دیگر کارهای مشابه وجود دارد.

حتی تصویر گریم هدیه تهرانی هم رسانه ای شد اما…

در میان گزینه های تست گریمی که برای انتخاب بازیگر نقش اصلی زن این پروژه یعنی کاراکتر “راحله” زده شد این هدیه تهرانی بود که بیش از بقیه مورد قبول واقع شد و حتی پیش قرارداد بازی در این نقش هم با وی بسته شد.

تنها مرجع رسانه ای سینمای آن دوران یعنی مجله “فیلم” هم تصویر گریم هدیه تهرانی را به عنوان بازیگر نقش “راحله” منتشر نمود اما بعد از مدتی لادن مستوفی که در آن زمان با نام زهرا مستوفی شناخته می شد به عنوان بازیگر این نقش انتخاب شد.

به هنگام بازی مستوفی در این فیلم نیز او و کارگردان فیلم ازدواج کردند؛ ازدواجی که همچنان پابرجاست.

هدیه تهرانی هم پنج سال بعد از این تست گریم و با بازی در “سلطان” مسعود کیمیایی وارد سینما شد آن هم در حالی که یک تست گریم ناموفق دیگر هم برای بازی در “بودن یا نبودن” کیانوش عیاری را پشت سر گذاشته بود.

به تازگی عبدا.. اسکندری گریمور برجسته تصویری از تست گریم هدیه تهرانی در “روز واقعه” را متتشر نموده و ذیل آن نوشته است: اولين تست خانم هديه تهرانى براى فيلم “روز واقعه” كه قسمت نشد.

هدیه تهرانی با تست گریم "روز واقعه"
هدیه تهرانی با تست گریم “روز واقعه”




“تاراج نامه” با تأییدیه بیضایی روی صحنه می‌رود

سینماژورنال: بهرام بیضایی چهار سالی میشود که از ایران به ایالات متحده کوچ کرده و در دانشگاه استنفورد به تدریس مشغول است.

به گزارش سینماژورنال در این غیبت هرازگاه نمایشنامه یا فیلمنامه ای از او در بازار نشر منتشر شده و نمایشی از او روخوانی میشود.

در تازه ترین مورد یکی از آخرین آثار وی که “تاراج نامه” نام دارد بناست از چهارشنبه 7 مردادماه در تالار محراب روی صحنه برود.

اجرا بعد از تأیید بیضایی

این نمایش توسط احسان مالمیر اجرا میشود و فیلم نمایش پیش از اجرا توسط کارگردان برای بیضایی ارسال شده است و او نیز اجازه اجرای آن را به این کارگردان جوان و گروهش داده است.

بازیگران این نمایش عبارتند از مینا مظفری، فرید غفاری، رسول حسین پور، نیلوفر مخلصی، علیرضا زنده دل، فرزانه حسینخانی، بهروز ساریخانی، مینو صباغیان و میلاد قنبری.
اسامی دیگر عوامل این نمایش نیز از این قرار است:
موسیقی:رامتین غفاری، طراح صحنه و لباس:احسان مالمیر، طراح گریم:هیوا امین زاده، مجری دکور:محمدرضا دراج، مجری گریم:مهشید سجادی،فریده رسولی، طراح پوستر:صحرا ملاعلی، گرافیست:کژال دولتشاهی، عکس:مسعود درودیان،آرش مالمیر.
داستان حمله تاتار به ایران
“تاراج نامه” حمله سبعانه تاتار به ایران و کشتار و گریز  ایرانیان را تصویر می کند.
دو شخصیت اصلی زن و مرد این نمایش “آران” و “نوتک” نام دارند که در حین گریز از دست سربازان تاتار با یکدیگر سخن می گویند و از کوچه های شهر، از میان پیکر های خونین خویشانشان که تا دمی پیش در کنارشان می زیستند، از میان آتش، ازجایی که خون به زانو رسیده و کسی نمی داند که می جنگد و جنگ بر سر چیست، به دنبال برون رفتی از معرکه می گردند.



جعفر والی: سال گذشته به علی نصیریان گفتند چرا در نمایشی کار کرده‌ای که توقیف شده برای همین امسال حاضر نیست در هیچ نمایشی بازی کند

سینماژورنال: عباس جوانمرد پس از گذشت نیم‌قرن از تأسیس و راه‌اندازی تالار سنگلج در شامگاه شنبه سوم مرداد در مراسمی با حضور چهره های سرشناس تئاتر، گزارشی از حال‌وهوای این تالار، اجراها و آدم‌هایش داد.

درباره عباس جوانمرد و دو اجرای ممتاز عروسکی‌اش  در دهه‌ی ٤٠ خورشیدی که در دهه‌ی ٩٠ میلادی در تورنتو مجددا اجرا شدند فراوان صحبت شده است.

جعفر والی از هم‌نسلان جوانمرد در گفتگو با “شرق” کشیده مروری داشته باشد بر این اجراها. در این بین والی نکاتی کوتاه را هم درباره اوضاع و احوال کنونی تئاتر بیان کرده و با اشاره به توقیف نمایش “تانگوی تخم مرغ داغ” که در سال گذشته روی صحنه رفت، این توقیف را عامل دلخوری علی نصیریان و دوری اش از تئاتر دانسته است.

سینماژورنال متن کامل گفتگوی والی را ارائه می کند:

‌ جناب والی آیا شما دو اجرای «غروب در دیار غریب» و «قصه ماه پنهان» را که جناب جوانمرد برای بار دوم کار کرده بودند، به‌عنوان آخرین اجراهای نمایشی‌اش دیده بودید؟
نه متأسفانه!
‌ در تهران چه؟
بله… .
‌ برای اولین‌بار از تلویزیون پخش شده بود یا در سنگلج اجرا شده بود؟
در سنگلج اجرا شد.
‌ چگونه اجرائی بود؟
کاری جدید و نو بود. به این دلیل که عروسک‌ها در خیمه‌شب‌بازی، آدم گرفته شده بود و این فضایی بود که بهرام بیضایی نوشته بود و عباس جوانمرد هم کارش کرده بود. هم نوشته و هم اجرا، هردو خوب بودند. در اینجا حالت عروسکی و بدن در هم قاطی شده و فضای نویی را در تئاتر ایران ایجاد کرده بود. به‌نظرم کار عباس جوانمرد بسیار باارزش بود.
‌ آن زمان استقبال از آن دو نمایش عروسکی چگونه بود؟
استقبال خیلی خوب بود چون نمایشی منطقی بود و قصه قشنگی داشت و دو بازیگرش به چشم می‌آمدند. هم حسین کسبیان و هم نصرت پرتوی بازی‌شان در چشم بود. خود عباس جوانمرد هم با دو حالت ماسک و صورت خودش نقش پهلوان را بازی می‌کرد. این اجراها بسیار درست و تمیز بود و خیلی تأثیرش ماندگار شد چون خیلی نوآورانه بود.
‌ الان طوری درباره آن نمایش با شوق و ذوق می‌گویید که انگار همین دیشب به تماشایش رفته‌اید؟
بله. چون از آنها خیلی خوشم آمد و همچنین به یاد دارم که گوینده‌اش مرحوم جمشید لایق بود که خیلی فوق‌العاده در آنجا حضور داشت. همچنین جوانمرد با نور و صدا کاری نوآورانه کرد. در آنجا سایه‌هایی در تئاتر به کار گرفته شده بود که در بک‌گراند عروسک‌هایی شبیه آدم شکل می‌گرفت که واقعا به دل می‌نشست.
‌ آیا چنین حرکت‌های تجربی و خلاقانه‌ای بعدها هم توسط دیگران تکرار شد؟
نه! به‌هیچ‌وجه تکرار نشد چون دیگر نه آن محتوا و قصه بود و نه دیگر آن شور کاری وجود داشت.
‌ چرا آن دوره را عصر طلایی می‌دانند و افرادی مثل شما چه کرده‌اید که همچنان به نیکی و زیبایی از آن یاد می‌شود؟
به‌هرحال دورانی بوده که افرادی مثل بیضایی و جوانمرد در آن کار کرده‌اند. اینها هردو آدم‌های مبتکر و خلاقی هستند و شاید این دلیل مهمی برای این عنوان باشد که از آن به‌عنوان عصر طلایی یاد کنند.
‌ آیا این عصر طلایی بعدها هم تکرار شده است؟
ما همیشه در هنر با اوج و افول مواجه بوده‌ایم و این دلیلی بوده که هر حرکتی دوباره از نو شروع شود و البته کمتر پیش‌آمده که حرکات گذشته دوباره تکرار شود برای اینکه هر حرکتی از نو پیگیری شده است. شاید این اواخر بخشی از آن گذشته به نسل‌های نوتر منتقل شده باشد و آن تجربیات در اختیار نسل نو قرار گرفته باشد.
‌ چرا آن عصر طلایی به‌درستی تداوم نیافته است؟
شاید دلیلش این باشد که برخی خواسته‌اند آن دوره را تکرار کنند اما بیشتر سعی کرده‌اند آن دوران را شبیه‌سازی کنند بنابراین کاریکاتوری از آن دوره را ساخته‌ و نتوانسته‌اند مثل آن دوره کار کنند. این هم نتیجه این بوده که چیزی شبیه هنر خلق شود تا اینکه شاهد خود هنر باشیم. متأسفانه آن نسل و همه حرکاتش متوقف شده و این آغاز جدید با کمی از گذشته قاطی شده است. به‌هرحال ما تعصب داشتیم برای اینکه نمایش‌های ایرانی را به‌درستی اجرا کنیم و همه کارهای سنگلج با همین هدف رعایت اصالت‌های ایرانی شکل می‌گرفت. بنابراین ما می‌خواستیم بنیان تئاتر ایرانی را بنا کنیم که بشود رویش تئاتری از خودمان را بسازیم. همین تعصب و پافشاری بر انجام کارها باعث ایجاد فضایی ایرانی شد.
‌ این‌روزها تئاتر ما را چگونه می‌بینید؟
الان نوعی وحشت، تئاتر را فراگرفته و همه مانده‌اند که چه بگویند و چه نگویند. حوادث اخیر هم همه را به‌نوعی ترسانده و امروز انگار قرار نیست زندگی روی صحنه دیده شود. چنانچه نماینده مجلس می‌گوید ایبسن جاسوس موساد بوده، آن‌هم کسی که ٢٠٠سال پیش زندگی می‌کرده، اینها شده‌اند منتقد و تهیه‌کننده تئاتر که باعث کژراهه در این فضا شده‌اند. سال گذشته یادتان هست که به علی نصیریان گفتند چرا در یک نمایش کار کرده‌ای که توقیف شده و او هم پاسخ داد که شما مجوز داده‌اید و تصویب کرده‌اید و من بی‌تقصیر هم در آن بازی کرده‌ام. برای همین امسال حاضر نیست بازی کند چون از این برخوردها خوشش نمی‌آید. اینها مسائلی است که تئاتر ما را فراگرفته و بسیار هم دست‌وپاگیر است.
‌ آیا همچنان قصد دارید تئاتر کار کنید؟
بله. سال گذشته می‌خواستم کار کنم و به‌دلیل مریضی نشد اما باید دوباره بخواهم چون آدم‌ها و تفکرات و ایده‌ها عوض شده‌اند. امروز فقط نمی‌دانیم با مسائل بغرنج چطور کنار بیاییم. نمی‌شود مسائل اجتماعی را ابراز کرد و برخی خیلی زود به تریج قبایشان برمی‌خورد.
‌ عباس جوانمرد؟
کسی بود که زحمت کشید و عمرش را در تئاتر گذاشت و غیر از تئاتر کاری نکرد و مدام هم در این فضا و هوا تنفس کرده است. او از پایه‌گذاران و متعصبان تئاتر ملی است و این امتیاز بزرگی است.




مرگ دیلاقی که به همسر بیضایی سیلی زد!+عکس

سینماژورنال: عرش پورزارعی بازیگر نقشهای مکمل سینمای ایران که سابقه ساخت فیلمهای کوتاه هم داشت دیروز درگذشت.

به گزارش سینماژورنال البته که نام پورزارعی نه برای مخاطبان عام سینماها و نه برای منتقدان چندان آشنا نیست اما کمی دقت در سوابق او مشخص می سازد که وی بازیگر نقشی کوتاه در یکی از زیباترین نوآرهای تاریخ سینمای ایران یعنی “سگ کشی” است.

عرش در “سگ کشی” ساخته بهرام بیضایی در قالب کاراکتر “دیلاق” ظاهر شده بود؛ به گزارش سینماژورنال “دیلاق” مردی غول پیکر و اجیرشده بود که برای یک تازه به دوران رسیده به نام “افرندی”(کاظم افرندنیا) کار می کرد و وظیفه اش تهدید “گلرخ کمالی” بود تا درباره اینکه چرا دیرتر از بقیه طلبکاران سراغ او رفته توضیح دهد.

در این نقش عرش سیلی جانانه ای را هم به صورت مژده شمسایی همسر بیضایی که ایفاگر کاراکتر گلرخ کمالی بود نواخت.

جالب اینجاست که همین نقش کوتاه در “سگ کشی” آخرین تجربه بازیگری عرش پورزارعی شد و وی که از اواسط دهه 50 کار بازیگری را آغاز کرده بود بعد از این فیلم دیگر در هیچ اثری ایفای نقش نکرد.

عرش پورزارعی نشسته روی صندلی در پشت صحنه "سگ کشی"
عرش پورزارعی نشسته روی صندلی در پشت صحنه “سگ کشی”

كريم پورزارعي که با نام هنری عرش فعالیت می کرد متولد تبریز بود و نگارش سناریوی “مأموریت آقای شادی” ساخته محمدرضا زهتابی که علیرضا خمسه نقش اصلی اش را بازی میکرد نیز در کارنامه اش به چشم می خورد.

 مراسم تشییع عرش پورزارعی پنج‌شنبه اول مرداد ماه از مقابل منزل این هنرمند از خیابان دربند، میدان باغ شاطر، خیابان میری، کوچه دوستان پلاک 6 انجام می‌شود.




چه شد که حسین پناهی جای خسرو شکیبایی را در “روز واقعه” گرفت؟+عکس

سینماژورنال: 28 تیرماه سالگرد درگذشت خسرو شکیبایی است. بازیگری که طی سالهای فعالیتش در سینما و تلویزیون آثار ماندگار بسیاری برجای گذاشت.

به گزارش سینماژورنال عبدا.. اسکندی گریمور برجسته وطنی به بهانه سالمرگ شکیبایی، تصویر اجتماعی گریمی عجیب و غریب از این بازیگر را منتشر کرده است؛ تصویری که برای اغلب مخاطبان این پرسش را به وجود آورده که مربوط به کدام کاراکتر شکیبایی است.

تحقیقات سینماژورنال حکایت از آن دارد که این تصویر مربوط است به گریم خسرو شکیبایی برای بازی در درام ماندگار “روز واقعه”؛ “روز واقعه” یک بار در دهه 60 وارد پیش تولید شد و البته حدودا 10 دقیقه ای از کار هم فیلمبرداری شد اما کار به ناگاه و به دلیل پاره ای مخالفتها تعطیل شد.

در آن هنگام بنا بود ایرج نوذری فرزند منوچهر نقش اصلی فیلم یعنی نقش “شبلی” یا همان “عبدا..” جوان نصرانی را ایفا کند و البته تست گریم خوبی هم روی چهره وی زده شد.

خسرو شکیبایی با گریم روز واقعه
خسرو شکیبایی با گریم نگهبان بتها در “روز واقعه”

یکی دیگر از بازیگرانی که در تیم اولیه بازیگران حضور داشت خسرو شکیبایی بود که بنا بود ایفای نقش نگهبان معبد بتها را برعهده داشته باشد.

گریمی که عبدا.. اسکندری بر چهره شکیبایی زده بود به شدت مورد توجه کارگردان شهرام اسدی قرار گرفته بود با این حال در نهایت کار به سرانجام نرسید تا چند سال بعد که “روز واقعه” با گروهی دیگر وارد پیش تولید شد.

در تیم جدید بازیگران این حسین پناهی بود که جای شکیبایی را در “روز واقعه” گرفت و نگهبان معبد بتها شد و البته یکی از زیباترین دیالوگهای این فیلم که توسط بهرام بیضایی نگاشته شده بود از زبان وی بیان شد آنجا که می گوید: چرا به بتهای مرده سنگ بزنم، وقتی بت های زنده فراوانند…




انتقادات عجیب و غریب بازیگر زن “رسوایی” از همه چیز و همه کس؛ از ده‌نمکی گرفته تا فرهادی و فرحبخش و برنامه “هفت”/این بازیگر اکنون در فرانسه اقامت دارد

سینماژورنال: محبوبه بیات بازیگری را از دهه 50 با بازی در “گوزنها”ی مسعود کیمیایی آغاز کرد و در سالهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نیز تجربه همکاری با کارگردانانی نظیر بهرام بیضایی، علی حاتمی، تهمینه میلانی، محمدعلی سجادی، مهدی صباع زاده و بسیاری دیگر را پشت سر گذاشت.

به گزارش سینماژورنال بیات از دهه 80 به بعد در سینمای ایران کم کارتر شد تا آن که در آخرین حضورهای سینمایی اش نقشهایی کوتاه در “رسوایی” و “هیس! دخترها فریاد نمی زنند” را ایفا کرد.

این بازیگر 66 ساله چند ماهی است که از ایران کوچ کرده و در فرانسه روزگار می گذراند و البته به مانند اغلب بازیگرانی که از ایران مهاجرت می کنند در گفتگوهایش بیشتر نیمه خالی لیوان سینمای ایران را دیده.

وی در تازه ترین گفتگویی که با یکی از رسانه های آن ور آبی انجام شده است نیز خستگی خود از اینکه تلاشهایش در بازیگری به ثمر نرسیده را دلیل اصلی مهاجرتش دانسته و در کنار آن انتقادات عجیب و غریبی را از سینمای ایران، بازیگرانش و کارگردانان مختلف آن مطرح کرده است.

جالب است که بیات در کنار انتقادات فراوان از سینمای ایران از این می گوید که چون سینمای دهه شصت سینمای خوبی بوده او نیز نقش اول فیلمها را بازی می کرده است!!!

سینماژورنال بخشهایی از گفته های محبوبه بیات را در ادامه ارائه می کند:

بازیگران امروزی مردم را کفش خودشان هم حساب نمی کنند

فیلم‌های قبل از انقلاب از یک جاذبه‌هایی برخوردار بودند که فیلم‌های بعد از انقلاب همان جاذبه‌ها را هم ندارند و آن هم “بازیگران خوب” بود. بازیگرانی که سینما را می‌شناختند؛ محبوب بودند و مردم برای‌شان احترام قائل بودند. اما بازیگران امروزی، مردم را کفش خودشان هم حساب نمی‌کنند.

فرحبخش تمام فیلمهای قبل از انقلاب را آداپته می کند

الان هم به هر حال، چهار تا فیلم خوب در سال ساخته می‌شود و بقیه آثار کاملا “تجاری” برای قشر جوان هستند. اما مساله این است که الان مثلا آقای فرح‌بخش تمام قصه‌های فیلم‌های قبل از انقلاب را آداپته و به‌ روز می‌کند و دوباره می‌سازد؛ از فیلم “عروس فرنگی” [به کارگردانی نصرت‌الله وحدت، محصول سال ۱۳۴۳] با بازی خانم پوری بنایی بگیرید تا خیلی موارد دیگر. فیلم‍‌‌های امروزی، در حقیقت همان فیلم‌ها هستند که فقط آداپته شده‌اند؛ خانم‌ها روسری گذشته‌اند و فیلم را دوباره ساخته‌اند. به جای رقص و کافه هم جنگ و جبهه را می‌گذارند

ایشان خودشان فیلم نمی سازد

به نظر من اصلا ایشان{مسعود ده نمکی} خودش فیلم نمی‌سازد بلکه یک فرد دیگری این کار را برایش انجام می‌دهد. به خاطر این‌که وقتی من از آقای ده‌نمکی خواستم که درباره سناریو و نقش با هم صحبت کنیم، ایشان اصلا حرفی برای گفتن نداشت و اصلا نیامد. من حدسم این است که اگر کسی چیزی را نوشته باشد، باید بتواند از آن دفاع کند. مثلا به او گفتم هر فرد لال، حرکات و بازی مخصوص به خودش را دارد؛ چون یک نفر سکته کرده، دیگری لال مادرزاد است و یک نفر دیگر هم شوکه شده؛ وقتی از آقای ده‌نمکی توضیح خواستم، ایشان اصلا جوابی نداشت. در موقع کار هم، چون ایشان اصلا به من توضیحی درباره نقشم نداده بود، به مشکل خوردیم. به من می‌گفت «بازی شما غلط است» و بسیار بد … رفتار می‌کرد. در حالی که تمام وقتش را برای خانم‌های جوان بازیگر می‌گذاشت و نگران بود آنها لنز داشته باشند یا خیر و لنزشان چه رنگی باشد؛ چطور خوشگل‌تر باشند و لباس‌شان چه باشد به خاطر این‌که آن‌ها را برای جلب تماشاگر لازم داشت. آقای ده‌نمکی اصلا سینمایی و هنری فکر نمی‌کند…

در دهه شصت شاهد آثار خوبی بودیم که من هم نقش اول آنها بودم!

در دهه شصت که به نوعی دهه اول انقلاب بود و برخی افراد هنوز روی‌شان باز نشده بود… شاهد تولید آثار خوبی بودیم که من هم نقش اول این فیلم ها بودم. فضای دهه شصت، فضای سینمایی بود اما الان دوباره همان شوها و جلب توجه تماشاگر برای پول درآوردن مطرح است.

اگر کسی از هفت خوان رستم رد نشده باشد نمیتواند در “هفت” حضور پیدا کند

درباره برنامه‌های زنده‌ای که شما در تلویزیون می‌بینید، مثل برنامه “هفت” اگر کسی از هفت‌خان رستم رد نشده باشد، امکان ندارد که بتواند در آن‌ها حضور داشته باشد. مسئولان این برنامه از کسانی دعوت می‌کنند که به قولی “خودی” هستند و اجازه اعتراض دارند؛ امثال من به این برنامه‌ها راه پیدا نمی‌کنند. من در ایران اصلا به برنامه زنده دعوت نمی‌شدم؛ فقط یک بار هم که از دست‌شان در رفته بود و ماه رمضان به یک برنامه زنده رفته بودم، به مجری برنامه گفته بودند این قدر حرف بزند که من اصلا دهنم باز نشد! {می‌خندد} کسانی به برنامه‌های زنده دعوت می‌شوند که از قبل به آنها دیکته شده باشد که باید چه چیزهایی بگویند و چه چیزهایی نگویند.

فرهادی قرار بود بیاید تا گفتگو کنیم اما نمی دانم چه شد که هرگز ایشان را ندیدم

من یادم است اصغر فرهادی هنوز “اصغر فرهادی” نشده بود که یک بار به من زنگ زد و درباره یک متنی با هم صحبت کردیم. من به او گفتم «آقای فرهادی بیا بنشینیم از دید زنانه هم به این قصه نگاه کنیم چون من یک زن و زن آزاده‌ای هستم که ذهنم گسترده‌تر از زنان عادی است». قرار هم شد که بیایند و گفتگو کنیم اما نمی‌دانم چه شد که دیگر هرگز ایشان را ندیدم. بعدها که موفق شدند از موفقیت ایشان خیلی خوشحال شدم چون بسیار آدم باشعور و بافهمی است.




بهاره رهنما در تست گریم اثر جاودانه بهرام بیضایی+عکس

سینماژورنال: بهاره رهنما هرچند از اوایل دهه 70 و با بازی در یک اثر اکشن به نام “افعی” وارد سینما شد اما تقریبا یک دهه ای طول کشید تا با “نان عشق و موتور 1000” به مخاطبان شناخته شود.

به گزارش سینماژورنال رهنما در  این یک دهه در فیلمهای مختلفی بازی کرد و در تست گریم برخی از پروژه های شاخص سینمای ایران هم ظاهر شد.

از جمله پروژه هایی که بهاره رهنما در آن دوران برای بازی در آن تست داد “روز واقعه” بود؛ فیلمی با فیلمنامه درخشان بهرام بیضایی که همچنان عاشورایی ترین اثر تاریخ سینمای ایران به شمار می رود.

رهنما به تازگی با قرار دادن تصویر تست گریمش در این پروژه  در صفحه اجتماعیش به واقعه نگاری حضورش برای این تست پرداخته است.

دقیقه به دفیقه آن روز یادم است

بهاره رهنما در این واقعه نگاری آورده است: هنوز شوق 22 سال پیش وقتی استاد گریم ایران عبدا.. اسکندری در آینه به صورتم نگاه میکرد و با زمزمه ترانه ای فکر می کرد و بعد رو به مجریش میگفت که چه کند یادم هست! برای نقش “راحله” تست می شدم دقیقه به دفیقه آن روز یادم است.

همکاری لادن مستوفی منتهی شد به وصلتش با کارگردان

وی ادامه داده است: اما به هر حال قسمت نبود و دوست و همکار خوبم خانم لادن مستوفی این نقش را بازی کردند و این همکاری منتهی شد به وصلتشان با کارگردان آن کار شهرام اسدی و البته بازی بسیار خوب ایشان…
بهاره رهنما
بهاره رهنما با تست گریم “روز واقعه”



انتقاد احمد طالبی‌نژاد از کارگردانی که خود را همتراز بیضایی قلمداد کرده؛ ما خرفتيم و قادر به درك عمق استعداد و نبوغ شما نيستيم/از ایران برويد بلكه جهانيان شما را درك كنند

سینماژورنال: احمد طالبی نژاد منتقد پیشکسوت سینمای ایران در سالهای اخیر کمتر نوشته اما هرگاه که نوشته سعی کرده برخلاف برخی همدوره ای هایش، صریح بنویسد.

به گزارش سینماژورنال طالبی نژاد در تازه ترین یادداشت خود نیز صراحت را چاشنی کار خویش کرده تا به انتقاد از رفتار نادرست یکی از کارگردانان تئاتر بپردازد.

طالبی نژاد که در شبی از شبهای اجرای نمایش “فهرست” رضا ثروتی مهمان این نمایش بوده و در انتهای نمایش با سخنان عجیب و غریب این کارگردان که از مهاجرت و دلایلش برای مهاجرت، روبرو شده، با نگارش یادداشتی برای “اعتماد” به انتقاد از این کارگردان پرداخته است.

سینماژورنال متن کامل یادداشت طالبی نژاد را ارائه می دهد:

گاهی سکوت نشانه بلاهت است

گاهي سكوت سرشار از ناگفته‌ها نيست وكار به جايي مي‌رسد كه سكوت نشانه بلاهت است. گاهي جواب‌هاي فقط هوي است. چند سالي است كه دارم تمرين مي‌كنم صبور باشم و از تندي و تلخي زبان و قلمم بكاهم بلكه در اين تتمه عمر كسي را نرنجانم. اما گاهي نمي‌شود. آنچه شنبه‌شب ششم تير ماه در تالار نمايش حافظ تهران اتفاق افتاد، از جمله اتفاق‌هايي است كه نمي‌شود درباره‌اش سكوت كرد. خيلي با خودم كلنجار رفتم تا متقاعد شوم كه اين بار هم در قبال توهين و تحقيري كه آن شب نثار بنده و ساير تماشاگران شد، ساكت بمانم اما نشد.

متن 45 دقیقه ای با انواع شعبده های تکنیکی به متنی 3 ساعته بدل شد

دعوت شده بوديم به تماشاي نمايش “فهرست” به كارگرداني رضا ثروتي. يك سال و اندي پيش نمايش “ويستك” او را در همين تالار ديده بودم و به گمانم كار ارزشمندي هم بود و در همان زمان جايي هم مطلبي درباره‌اش نوشتم. شنبه‌شب اما سالن مملو بود از برخي بزرگان و نام‌آوران عرصه‌هاي مختلف فرهنگ و هنر از محمود دولت‌آبادي و جواد مجابي گرفته تا ديگر نويسندگان، شاعران، نقاشان، سينماگران و البته برخي چهره‌هاي تئاتري. خود را آماده كرده بودم براي ديدن اثري متفاوت كه البته بود اما نه آن‌گونه كه فكرش را مي‌كرديم. يك متن ٤٠، ٤٥ دقيقه‌اي كه اشاراتي دارد بر تاثير جنگ و فاشيسم بر روح و روان مردم، به‌ويژه هنرمندان، به اجرايي سه‌ساعته تبديل شده بود با انواع شعبده‌هاي تكنيكي و فني.

دولت آبادی آن قدر جابجا شد که دلم به حالش سوخت

در طول اجرا گاهي زيرچشمي به مجابي و دولت‌آبادي كه لطف كرده و براي‌شان مبل‌هاي فكسني گذاشته بودند، نگاه مي‌كردم. آدم پرتحملي مثل دولت‌آبادي، از نيمه‌راه، آنقدر جابه‌جا شد و اين پا را روي آن پا انداخت كه دلم برايش سوخت. با اين وجود سه ساعت شكنجه روحي و جسمي را تحمل كرديم تا بالاخره به پايان رسيد. طبق معمول ابتدا بازيگران به ترتيب نقش‌هاي‌شان روي صحنه آمدند و مورد تشويق هم قرار گرفتند كه حق‌شان هم بود. گمان نمي‌كنم هيچ گروه بازيگري، تابه‌حال اين‌همه روي صحنه جان‌فشاني كرده باشد. بعد نوبت رسيد به پسرك خردسالي كه نقش كودكي‌هاي شخصيت اصلي نمايش را بازي مي‌كند و نشان مي‌دهد بچه بااستعدادي هم هست. او تنها روي صحنه آمد و مورد تشويق فراوان هم قرار گرفت. سپس به سوي دروازه آهنين انتهاي صحنه برگشت و با كرنش از آقاي كارگردان خواست روي صحنه بيايد كه آمد و پسرك را در آغوش گرفت و پس از فروكش كردن تشويق‌ها، نمايش را به يكي دو نفر تقديم كرد.

من قصد مهاجرت دارم و مقصر شمایید

در حالي كه آماده مي‌شديم براي ترك سالن – ساعت از يازده و نيم شب گذشته بود- ايشان با گفتن اين كلمه كه «بنشينيد» و نه خواهش كه مثلا «لطفا چند لحظه بنشينيد» ما را كه ايستاده يا نيم‌خيز بوديم، سر جاي‌مان نشاند و خطابه‌اش را آغاز كرد. با اين مقدمه كه «من قصد مهاجرت دارم و مقصرش هم شماييد. شمايي كه باعث شديد بهرام بيضايي، امير نادري، سهراب شهيد ثالث، ابراهيم گلستان و… از اين مملكت بروند» (نقل به مضمون).

رضا ثروتی
رضا ثروتی

خبر دارید که علیرضا مجلل برای گذران زندگی چه می کند؟

نمي‌دانم مردم ايران چه بلايي سر ابراهيم گلستان آورده‌اند كه ايشان از نزديك به ٤٠ سال پيش ناچار به مهاجرت شده و دور از هياهو در كاخ بزرگش در حاشيه لندن مثل يك سلطان زندگي مي‌كند. در مورد كساني همچون بهرام بيضايي، بله با ايشان همنوا هستم. هرچند بيضايي هيچگاه نگفته كه از دست مردم ايران فرار كرده است. اما پرسش اين است كه برخي از اين رفتگان، در آنجا كه لابد مردمانش بافرهنگ‌تر از ما هستند و قدر هنر و هنرمند را مي‌دانند، چه گلي به سر سينما و تئاتر ما زده‌اند؟ آقاي ثروتي، شما عليرضا مجلل را لابد مي‌شناسيد. يكي از بهترين بازيگران سينما، تلويزيون و تئاتر كه در اوج شهرت راهي سوئد شد. خبر داريد كه براي گذران زندگي، چه مي‌كند؟ از منيژه محامدي و همسرش محمد اسكندري بپرسيد كه در غربت چه به سرشان آمد. حال شما ما را از مهاجرت خود مي‌ترسانيد. كي مانع شده كه تشريف ببريد؟

برويد بلكه جهانيان شما را درك كنند

اتفاقا بنده پيشنهاد مي‌كنم برويد بلكه جهانيان شما را درك كنند و به نبوغ‌تان پي برند. ماها خرفتيم و قادر به درك عمق استعداد و نبوغ شما نيستيم. فقط يادتان باشد اين دو نفر بزرگي كه روبروي‌تان نشسته بودند- دولت‌آبادي و مجابي- بسيار گردن‌كلفت‌تر از شمايند و زمينه مهاجرت‌شان هم بارها فراهم شده. اما همين‌جا مانده‌اند و با اين همه اثر سترگ كه از خود باقي گذاشته‌اند – از جمله كليدر بر وزن پريويش و نه چنان كه شما فرموديد كليدر بر وزن كل حيدر- هنوز ادب و نزاكت خود را حفظ كرده و در مقابل مردم‌شان كرنش مي‌كنند، نه اينكه بفرمايند «بشينيد» انگار اعلي‌حضرت دارند خطاب به رعايا سخن مي‌گويند.

برادر عزيز! زيادي خودتان را بزرگ مي‌پنداريد

نه برادر عزيز شما زيادي خودتان را بزرگ مي‌پنداريد. اينكه مي‌خواهيد متفاوت باشد، خوب است اگر همچون ويستك در ميزانسن و اجرا حواس‌تان به انسجام و پيوستگي لحظه‌ها باشد نه اينكه مثل همين نمايش، هرچه در تمرين‌ها اتود زده‌ايد را سر هم كنيد و بي‌خيال انسجام و موضوع و مضمون. انصافا خودتان به عنوان يك تماشاگر مي‌توانيد سر دربياوريد اين نمايش درباره چيست؟ شما به صغير و كبير رحم نكرده‌ايد. آن استاد ادبيات دانشگاه را سكه يك پول كرده‌ايد. آيا از جايي دستور داشته‌ايد كه او را در هيبت يك سگ تصوير كنيد؟ آن‌وقت در متن نمايش از خون‌دل خوردن يك ساله خود براي روي صحنه آوردن اين نمايش توهين‌آميز تقدير و تشكر كنيد؟ واي كه در چه روزگار غريبي به سر مي‌بريم.

به‌صورت ناشناس در بين تماشاگران روي نيمكت‌هاي آزاردهنده بنشينيد و به كارناوالي كه راه انداخته‌ايد، نگاه كنيد

باور كنيد اگر به حرمت بزرگاني كه در مجلس حضور داشتند نبود، همانجا جواب‌تان را مي‌دادم. به هر حال شما مختاريد بمانيد يا برويد. چرخ تئاتر اين مملكت هم با نبودن شما لنگ نمي‌زند. لنگي از همان جايي ناشي مي‌شود كه شما در سخنان‌تان سعي كرديد، تطهيرش كنيد و گناه همه‌چيز را به گردن مردم بيندازيد ولي لطف كنيد يكي، دو شب به‌صورت ناشناس در بين تماشاگران روي نيمكت‌هاي آزاردهنده بنشينيد و به كارناوالي كه راه انداخته‌ايد، نگاه كنيد و بعد خود را همتراز بيضايي و ديگران قلمداد كنيد.




بر و بچه های “ساعت خوش” در کنار خالق “سگ کشی”+عکس

سینماژورنال: اینکه با گرفتن ردپای تعدادی از چهره های طنز سالهای اخیر سینما و تلویزیون ایران به نزدیک به دو دهه قبل رفته و زمانی را ببینیم که اینها دانشجوی یکی از جدی ترین کارگردانان تاریخ سینمای ایران بوده اند هم عجیب است و هم جذاب.

به گزارش سینماژورنال با این حال درباره چهره درجه یکی چون پیمان قاسم خانی که در سالهای اخیر از گرانترین فیلمنامه نویسان ایرانی است و اغلب کارهایش هم در گونه کمدی است این مساله صدق میکند.

قاسم خانی سالها پیش از این و در کلاسهای فیلمنامه نویسی باغ فردوس شاگرد بهرام بیضایی بوده است و جالب اینکه همواره نیز شاگردی بیضایی را در رشد هنری خود بسیار اثرگذار دانسته است.

در کنار قاسم خانی تعدادی دیگر از چهره های طنز سالهای اخیر و از جمله نادر سلیمانی، نصرا.. رادش، فاطمه هاشمی هم سالها پیش و در اواخر دهه 60 به هنگام تحصیل در دانشگاه تهران مدتی دانشجوی بهرام بیضایی بوده اند.

جالب است که هیچ کدام از این چهره ها نتوانستند در سالهای بعد همکاری با بیضایی را تجربه کنند شاید به همان دلیل ابتدایی که این شاگردان سابق در کارهای طنز غوطه خوردند و فضای جدی و اغلب خشن آثاری از بیضایی که تولید آنها محقق شد با تصویر تیپیکال آنها جور در نمی آمد.

البته گروه بچه هاي “ساعت خوش” بخصوص رضا شفيعي جم كه با بازي در نقش “درك پلنگ” معروف شده بود قرار بود در یک فيلم طنز پليسي به اسم “چه كسي رييس را كشت” از نوشته های بیضایی بازي كنند ، بعد هم در يك فيلم به اسم “فيلم در فيلم” باز هم اثر بیضایی قرار بود همه آنها حضور داشته باشند كه هر دو فيلم در آستانه فيلمبرداري بخاطر اختلافات تهيه كننده و كارگردان متوقف شدند.

نادر سلیمانی به تازگی با قرار دادن تصویری در صفحه اجتماعی خود ضمن ادای احترام به بیضایی مخاطبان را به سال 1368 و دوران شاگردی خالق “سگ کشی”، “رگبار” و “وقتی همه خوابیم” برده است.

بهرام بیضایی
بهرام بیضایی در مرکز تصویر و “نادر سلیمانی” در سمت چپ وی ایستاده است. پشت سلیمانی، “نصرا.. رادش” است. در سمت راست بیضایی نیز دومین نفر “فرهاد اصلانی” است. اولین بانوی نشسته از راست هم “فاطمه هاشمی” است!



آهنگساز آخرین فیلم بیضایی: سریالهای ترک بلای جان مردم ایران شده است/پست‌ترین و مبتذل‌ترین سریال‌ها پخش می‌شود و مردم هم نشسته‌اند اینها را تماشا می‌کنند

سینماژورنال: محمدرضا درویشی پژوهشگر و آهنگساز از جمله چهره های موسیقی است که علیرغم صاحب نظر بودن، کمتر تن به مصاحبه می دهد.

به گزارش سینماژورنال این کمتر مصاحبه کردن اما نشانه کم دانشی نیست که اتفاقا او به شدت هم بر حوزه های مختلف موسیقی اشراف دارد شاید برای همین باشد که وقتی در زمینه ای مانند تاثیر آلودگیهای صوتی بر موسیقی مورد علاقه آدمیان، طرف پرسش “شرق” قرار می گیرد هم با دقت و جزییات به کالبدشکافی موضوع می پردازد.

اگر امروز موسیقی ما فاقد هویت شده به‌دلیل این است که جامعه ما فاقد هویت است

درویشی در این گفتگوی کاملا تخصصی گریزی هم می زند به اوضاع و احوال موسیقی روزگار ما و بخصوص موسیقی موسوم به تلفیقی. درویشی این نوع موسیقی می گوید: موسیقی تلفیقی که امروز شاهدش هستیم به خاطر جامعه تلفیقی است. اگر امروز موسیقی ما فاقد هویت شده به‌دلیل این است که جامعه ما فاقد هویت است. جامعه ما به‌لحاظ فرهنگی هیچ زبان معینی ندارد. یک جامعه فاقد مضمون و فاقد مسیر فرهنگی.

سازنده موسیقی متن “بمانی” مهرجویی ادامه می دهد: نگاه به تعداد قلیلی روشنفکر نکنید که ایده و طرح فرهنگی دارند. به ٧٠ میلیون مردم توجه کنید، به روستا‌ها و خانواده‌های شهری که فاقد مسیر فرهنگی و فکری هستند و نمی‌دانند چه موسیقی‌ای گوش دهند. ببینید مردم در تاکسی‌ها چه موزیکی گوش می‌دهند. ببینید چه کانال تلویزیونی نگاه می‌کنند.

سریالهای ترک بلای جان مردم ایران شده است

این آهنگساز با اشاره به شبکه های فارسی زبان می افزاید: این شبکه‌های{سریالهای} ترکی بلای جان مردم ایران شده است. ‌ای‌کاش مردم کانال‌های ایرانی می‌دیدند. پست‌ترین و مبتذل‌ترین سریال‌ها پخش می‌شود و مردم هم نشسته‌اند اینها را تماشا می‌کنند. مردم ما مسیر فرهنگی خود را گم کرده‌اند، پا در هوا هستند.

در جامعه تلفیقی است که موسیقی تلفیقی عرصه پیدا می کند

درویشی که همکاری با بهرام بیضایی را در آخرین ساخته این کارگردان “وقتی همه خوابیم” تجربه کرده خاطرنشان می سازد: در جامعه تلفیقی است که موسیقی تلفیقی عرصه پیدا می‌کند. البته موسیقی تلفیقی ذاتا اشکالی ندارد. تلفیق یک طیف است و از جدی‌ترین موسیقی تا مبتذل‌ترین شکل آن را در بر می‌گیرد. شاید اساسا درست نباشد بگوییم تلفیق خوب است یا بد. شاید بهتر باشد مشخص کنیم درباره کدام نوع از تلفیق صحبت می‌کنیم.

قبلا دو خواننده پاپ داشتیم و من هم آثارشان را گوش می دادم اما موسیقی پاپ این روزها وحشتناک و آزاردهنده است

محمدرضا درویشی درباره اوضاع و احوال موسیقی پاپ ایرانی نیز چنین نظری دارد: قبلا ما دو خواننده پاپ داشتیم؛ و من هم که کار جدی می‌کنم اگر بخواهم تفننی داشته باشم و یک مقدار با خودم شوخی کنم، اگر این موسیقی به دستم برسد، گوش می‌دهم و دستگاه را خاموش نمی‌کنم و لذت می‌برم، اما موسیقی پاپ این روز‌ها وحشتناک و آزار‌دهنده است؛ ذهن مرا آزار می‌دهد و در دل من وحشت ایجاد می‌کند. مخصوصا نمونه‌های خارجی مثل رپ و… نمونه‌های ایرانی‌اش هم کم نیست.