چرا «داستانهای موازی» به یک فیلم عربی بدل شده؟/یادش بخیر خاندایی جون…
سینماروزان/حامد مظفری: فیلم تازه اصغر فرهادی-داستانهای موازی- گرچه در کن رونمایی شد با این حال در همان کن هم توجهی برنیانگیخت و بعدتر در اکران خارجی هم مقبول نیفتاد تا اخیرا که نسخهای از آن به ایران هم راه پیدا کرده…
“داستانهای موازی” درباره نویسنده ای است که میخواهد داستانی را با چشمچرانی در اتفاقات آپارتمان روبرویی خلق کند ولی داستان توسط یک مهاجر سرقت میشود و حالا این مهاجر خاورمیانه ای و مسلمان که می تواند خود فرهادی هم باشد(؟!) است که میخواهد داستان نویسندهی فرانسوی را امتداد دهد.(اینجا را بخوانید)
خط داستانی که فرهادی برای ساخت فیلمی در اروپا برگزیده روی کاغذ جذاب است- والبته که یادآور چندین فیلم دیگر است، از “پنجره عقبی”هیچکاک تا “تماشاگران” مایکل موهان و… و وقتی فیلم شروع میشود حداقل یک ربع تا بیست دقیقه، پر از پلانهای موجز و بیحرافیهای تله فیلمگونه ی همیشگی اش پیش میرود اما همهی قدرت تصویر همان بیست دقیقه ابتدایی است که نمیدانیم محصول ممنتو یی است که پشت فیلم بوده یا خود کارگردان یا الگوبرداری از نمونههای مشابه در زاغزنی.
از اینجا به بعد فیلم می افتد به دام دیالوگ های عمدتا تکراری و اکنون دیگر با خود فرهادی روبروییم و انگار داریم همان بحث بیپایان درباره پرهیز از درستی و نادرستی رفتارهای متضاد را نظاره میکنیم؛ منتها اینجا دیگر جغرافیای چپندرقیچی سالهای اخیر اروپا و ورود انبوه مهاجر به این کشورهاست که متاسفانه سازنده در شناخت آن الکن است پس تئوری شبهروشنفکرانهی دعوت ایرانیان به پرهیز از قضاوت دیگر آنجا جواب نمیدهد.

فرهادی سعی میکند بر ترند هایی مثل میتو سوار شود و بحث تعرض یک صدابردار به همکار جوانش -نیتا- را وارد کند بلکه بزنگاهی شکل گیرد، یا یک بار متاثر از سینمایفارسی دوئل یک پیر و جوان بر سر همان نیتا را در دل بیابانی تصویر میکند مشابه باغستان “سگکشی” اما این سکانس هم مثل میتوبازی زیادی شل و وارفته است در بطن. در ظاهر دوئل دو نفر در خودرو روان اجرا شده ولی در باطن وقتی نه آن جوان و نه آن پیر در جغرافیای گرفتار در هویت جنسی فرانسه، میخواهند مثل بهروز وثوقی و عنایت بخشی بر سر یک نشمهی دررفته از ناحیه، همدیگر را بدرند، تازه می فهمیم فیلمسازی در غرب با ذهنیات محافظهکارانه ی برساخته شده از تاثیرات زیست در خانواده ای سنتی در شهر کوچکی چون سده، جواب نمیدهد…
اصغر فرهادی شاید خودش هم متوجه همین عدم شناخت از آن جغرافيا شده که هوشمندانه یک عرب مهاجر-که بازیگرش آدام بسا ریشه تونسی دارد- را به عنوان سارق داستان اصلی و پایاندهنده به آن وارد میکند؛ پیش خود شاید فکر کرده که این گونه کُد میدهد آینده جهان موسوم به متمدن را یک مهاجر باید بسازد چون به زعم او، نویسندهی بلوند، قریحهاش خشکیده اما…
حفرهی اصلی کجاست؟
همان نشناختن جغرافیای داستان! کاظم معصومی ۴۱سال پیش-دقیقا ۴۱ سال !- سرقت فیزیکی یک اثر هنری توسط یک دله دزد را در فیلم “دزد و نویسنده”-به تهیهکنندگی علی مزینانی که #عقابها و #خواستگاری را در کارنامه دارد- چگونه به پایان رساند؟
در معاشرت نویسنده با دزد و همدردی نهایی آنها برای یافتن نسخه اولیه ی کتابی که دور انداخته شده. معصومی چون ایرانی بود و در ایران فیلم میساخت همذاتپنداری دو طبقهی فرهنگی ظاهرا جداافتاده را سادهتر از حد تصور و حول درد مشترک “بیچارگی” تصویر کرد و همین است که فیلمش همچنان در بازپخشهای مکرر از آیفیلم، هم دیدنی است و هم گفتمانساز. چون او بیشتر به واقعیت وفادار بود و می دانست یک دزد حتی اگر ارزش یک اثر ادبی را هم بداند راهی جز فروش آن به عنوان کاغذ باطله ندارد و یک شیفته ی نویسندگی که در سودای خلق شاهکاری می سوزد و می گدازد هم کارش را با دزدیدن اوراق داستان ناتمام نویسنده ی مشهوری استارت نمی زند چون اساسا سرقت ادبی و کپی رایت و شکایت نویسنده ی اولیه در اروپا حداقل مانند ایران موضوع ساده و قابل حلی نیست و چنان آبرو از طرف می برد که کمر راست نکند، هر چند این شیدای نویسندگی به عادت ویوریزم آن هم در کلاس کاری بنی هیل و نه فراتر ، مبتلا شده باشد.

فرهادی گرچه بعد از اسکار جدایی، مدام به آن طرف رفت و آمد کرده همچنان در برخورد با زیست اروپایی، دست به عصاست؛ گرچه بخشی از این مساله ناشی از محافظهکاری ذاتی اوست که در مهمترین آثارش، ردّ آنها پابرجاست-نگاه کنید پایان بندی ارتفاع پست با آن همه فضاسازی خوب ابراهیم حاتمیکیا و منوچهر محمدی در سکانسهای ابتدایی و میانی- چقدر انتزاعی و به قول خود فرهادی-باز- است؟
به این محافظه کاری بیفزایید عدم تلاش برای بُر خوردن با آدمهای جامعه ای متکثر مثل ایالات متحده و بسنده کردن به همین ممنتو و فیلمسازی در اروپا تا مبادا نتواند به محافل فستیوالی راه بیابد.
فرهادی اگر الگوهای موفق فیلمسازان غیر آمریکایی هالیوود از لوک بسون تا آنگ لی را سرمشق خود قرار میداد و انسان و جامعه ی آمریکایی را می توانست بشناسد شاید کارش راحت تر بود تا فیلمسازی در سینمای اومانیستی اروپایی که در هر حال حق را به انسان به ماهو انسان می دهد و فرهادی در این فضای انسان محور که نسبی گرایی غالب است و حتی اخلاق هم نسبی است با سادگی عجیبی که به بلاهت پهلو می زند در پی صدور پند ها و اندرزهای اخلاقی است آن هم در گل درشت ترین حالتی که گویا از مدیر سریالهای مناسبتی شبکه ی پنجم که فرهادی برایشان کار می ساخت صادر شده است؛
پند و اندرز و نصیحت و موعظه های اخلاقی حاج آقا قرائتی گونه چه ربطی به شبه اسپینآف یا ریمیک فیلم کیشلوفسکی دارد!
کسی که جهان ذهنی اش در یک شهر کوچک مذهبی بسته شده به نویسنده ی کیشلوفسکی کاش جواب مثبت ندهد هرچند پایه ی داستان فرمانی از ده فرمان باشد. چرا که اساسا انسان محق آن سینما با انسان مکلف ذهن فرهادی تفاوت از ثری تا ثریا دارد.
و این تفاوت نگاه بر آمده از زیست و باورها فقط به این فیلم محدود نمی شود ، در شاهکار دیگرش!! که در اسپانیا ساخته بود قهرمان فیلم که کاتولیک مسیحی است و اساسا بر اساس آموزه هایی که بالای هر کلیسایی نقش بسته اعتقاد بر این دارد که عشق خداوند است و خداوند عشق است می گوید ، وقتی پارتنرم رابطه با دوست ام را برای خیانت به من انتخاب کرد فهمیدم خداوند اینطور می خواهد گوش من را بپیچاند!! که دیگر کلید اسرار است تا سریالهای گروه معارف.
از دیگر سو ،آنچه تقریبا تمام فیلمهایی که فرهادی در خارج ساخته را عقبتر از جدایی قرار میدهد همان ترس از عجین شدن با جغرافیای مقصد است. همین دوربین داستانهای موازی را ببینید که جز سکانسهای اندک، جرأت ورود به اجتماع و خیابانهای اروپا و نمایش عین جامعه امروز آنجا را ندارد. به جایش بخش عمده داستان یا در کافه میگذرد-به سیاق سریالهای پلتفرمی داخلی و مثلا خسوف و شاید هم متاثر از فیلم قدیمی مهمانان هتل آستوریا ی علامهزاده- یا در خانه ی نویسنده و یا در استودیوی صدابرداری!

بیایید قضیه را جلوتر ببریم و بیپرواتر درددل کنیم؛ فرهادی حتی برای بازنمایی سکانسهای عاطفی و دونفره نیز بی شکل دهی به حس قبلی، صرفا دو تن را پیچاپیچ هم نشان میدهد! اینجا ممیزی است و نمیشود چنین سکانسهایی را بازنمایی کرد و باز یکی مثل سیاوش اسعدی زیباترین حس عاشقانه را در فیلمی مثل “درخونگاه” و در سیگار کشیدن دو کاراکترش عرضه میکند و یا محمدهادی کریمی عشقبازی دو جوان فرهنگی را با کلام منظوم و نه در خلوت که در پیش چشم استاد و مراد و مرشدشان آن هم کنار سفره ی ایرانی شب یلدا در “برف روی شیروانی داغ” ارائه میدهد یا علی حاتمی وداع عاشقانه ی ابوالفتح صحاف و همسرش را فقط با ترکیب اشک زن و بغض مرد در “هزاردستان”در تاریخ ماندگار میکند یا تصویرگری داریوش مهرجویی از عشق شهوانی علی سنتوری با یک بازیگوشی ساده و حلقه کردن شال دور گردن هانیه، هم گویا میشود و هم گیرا اما اصغر فرهادی…
اصغر فرهادی در قلب اروپا باز هم دست و پایش میلرزد و عشق را مکانیکی میکند بی هیچ علقه ی سمپاتیک عاطفی.
اصغر فرهادی آدم بی استعدادی نیست ولی وقتی داستانهای موازی را نه یک بار بلکه دو بار تا انتها می بینیم و هیچ ردّی از آدمی نمی بینیم که به هر حال کنار رضا عطاران یکی دو سریال ماندگار ساخت، واقعا افسوس میخوریم. ناراحتکننده است ولی استنباط شخصی اینکه انگار این فیلم را یک عرب دوملیتی ساخته از همان جنس بازیگر تونسی-فرانسوی تبارش.
چاره چیست؟ بازگشت به اصل خود و البته نه با نگاه از بالا و اسکاری دانستن خود که سمّ کارهای پساجدایی بوده. فرهادی باید به ایران بیاید و از همان جنس داستانهای ترش و شیرین ی درباره جغرافیایی بسازد که خودش از آنجا برخاسته و با همان لحنی که زمانی برایمان میخواند “یادش بخیر خان دایی جون…”
به خاندایی رجوع کن استاد!