سینماروزان/مسعود احمدی: سمفونی غم؟ عاشقانهی خالتور؟ مربع روابط؟
هر توصیفی را برایش به کار ببریم، سریال بدنام بعد از ۲۲ قسمت همچنان سریالی است که در شبکه های اجتماعی و افواه عمومی درباره اش حرف میزنند و اول هم میگویند تکراری است ولی بعدش از لذت تماشای تکرار حرف میزنند.
در این حدودا چهار ماهی که بدنام در حال پخش است چندین و چند سریال مختلف از تلویزیون تا شبکه خانگی در حال عرضه بوده اند و به غیر از یکی دو مورد هیچ کدام نتوانستند از حیث ایجاد اعتیاد در دنبال کردن به بدنام برسند.
پرسش اصلی اینکه چرا بدنام را با داستانی تکراری می بینند و سریالی دیگر با انبوه چهره و موضوع مثلا تازه را نمی بینند؟ پاسخ شاید فقط یک چیز باشد؛ بدنام مثل اغلب کارهای خالقش حامد عنقا در ستایش انسان و آدمیت است؛ همان مضمونی که سکانس کلیدی سرب مسعود کیمیایی را ساخت: یهودی باش، آدم باش!

بدنام در ستایش آدمیت روایت میشود منتها مثل سریالهای تلویزیونی شعار نمیدهد و مثل سریالهای پلتفرمی به دنبال دستاویزی دائم به منشورات اروتیک نیست. آدمهای بدنام از ابتدا تکلیفشان روشن است؛ یا خوب هستند یا بد و مبتنی بر الگوی کلاسیک آنتاگونیست-پروتاگونیست و کاملا متضاد با آن الگوی اصغریِ خاکستری کردن همه کس و همه چیز که دیگر در فیلمهای خود اصغر هم جواب نمیدهد.
جامعه ایران جامعه متکثری است اما تجربه نشان داده مثل آدم تعریف کردن داستانهای انسانی همواره در سینما و تلویزیون ایران، جواب داده. برخلاف ادعاها نوآوری های فرمی هیچ گاه در ایران مخاطب انبوه نداشته و اگر یک موجسوار این حیطه سرآخر باید برود و فیلم بلاکباستری اودیسه را نقد کند تا از انزوا درآید دقیقا به همین دلیل است.
بدنام با آگاهی سراغ داستانهای هزاران بار تکرار شدهی انسانی رفته و با زیرکی حتی تمدننمایی فمینیستهای افراطی را به چالش میکشد و بانوی ایرانی را حول خانوادهاش، متمدن نشان میدهد.
در بدنام همه چیز قابل پیشبینی پیش میرود ولی قرار دادن آدمها زیر میکروسکوپ شخصیت شناسی و همان عیارسنجیِ درصد آدمیتهاست که باز کار را قابل تماشا میکند…
آدمی را هم آدمیت لازم است و هم لذت پیگیری داستانهای آدمیزادی !

































