سینماروزان/محمد شاکری: با رسیدن سریال “بدنام” به نزدیکی فینال باید گفت با اختلاف پربحثترین و کنجکاویبرانگیزترین سریال ماههای اخیر، خودش بوده؛ فیلمفارسی اسمش را بگذاریم یا هر چیز دیگر؛ اینکه یک داستان عاشقانه با رقابت بر سر یلدا را با سه ضلع پیش برده و همچنان مخاطب را تشنه ادامه داستان گذاشته، یعنی به هدف زده.
حامد عنقا در پروپاگاندای پیرامونی، کاربلد است. شاید چون روزنامهنگاری کرده؛ ولی قبل از آن و در همان مرحله اول یعنی داستان پردازی، فضای لازم برای جریان سازی بعدی را به وجود آورده. او ابدا قصد شکستن تخم غول را ندارد و اتفاقا بسیار رندانه بر الگوهای امتحان پس داده سوار میشود و فقط کمی خط قرمزها را در تنیدن شخصیت های اصلی دور هم و تقابل دوبهدوی آنها، جابجا میکند. عنقا فهمیده که مخاطب ایرانی نه دنبال فانتزی های مارولی است و نه فینچر بازی، اینجا جواب میدهد و نه نسبیتبازی نولانی. پس همان محصول محبوب ایرانیان را تر و تمیز و قدری روزآمد ازحیث اشارات سیاسی برایش سرو میکند…

بدنام را مقایسه کنید مثلا با سریالی تاریخیطور که میخواست با سفر در زمان، منکوبمان کند و به قسمت سوم نرسیده به زمین خورد یا سریالی که مثلا میخواست ادای هفت دیوید فینچر را درآورد و مخاطب را از هرچه جنایی است، بیزار کرد. یا مثلا سریال صد قسمتی تلویزیون که به فصل سوم رسیده اما حتی بازیگر اصلیاش هم پای آن نایستاده و غیبش زده.
اینکه دوست و دشمن بر پاپیولار بودن «بدنام» تاکید دارند و حتی رسانههای ارگانی ذینفع در پروژهی رقیب، پروندهسازی میکنند علیه سریال ولی واو به واو سکانسها را از بر هستند یعنی دیگر فقط بحث پروپاگاندا و تبلیغات نیست، «بدنام» به ناخوداگاه مخاطب رفته و پروژهبگیران کودن که از رسانهی افراطی تا تلویزیون و سازمان سینمایی و… پلکیدند و چاپیدند و از همه جا هم حذف شدند تا رفتند و عرقریزان، پروسهی رقیبسازی کلید زدند حتی نمیتوانند یک تیپ مادر سمپات مثل مینا جعفریان در «بدنام» خلق کنند.
هنر همین است که یکی میداند حتی برای نقش کوتاه یک مادربزرگ باید برود و حرفهایترین آدم را بیاورد و دیگران فقط میخواهند بسان شانهی تخم مرغ، تعدادی کله را بیاورند در برابر دوربین که حرفهایی بزنند و رد شوند و بروند و…

سونامی «بدنام» فقط ناشی از التهاب داستانی آن نیست؛ بلکه حفظ التهاب در چند ماه و تشنه نگه داشتن مخاطب برای دیدن قسمت بعد است که سریال را در مدار نگه داشته. البته که این اصل اولیه سریال سازی است ولی درنظر بگیرید که همین اصل ساده را خیلیها-چه در تلویزیون و چه در شبکه خانگی- به کتف خود ارجاع میدهند و فقط میخواهند سوژه ی عجیب و غریب کشف کنند بی توانایی پرداخت حداقل پنج قسمتی سوژه؛ انگار که به دنبال ثبت عجایب در گینس هستند و نه ساخت یک سریال محبوب همهفهم.
حامد عنقا با سریالهایی همچون «پدر» نشان داده بود در تلویزیون ورشکسته هم میشود مخاطب بالا داشت، در ایام پلتفرم های خسته هم میشود سونامی درست کرد، حتی در سینمای جنگی میشود «غریب» ساخت و هم قهرمان را زمینی کرد و هم از تکنیکهای سینمای جنگ غافل نشد.
او در قسمت نوزدهم «بدنام» باز ورق را برمیگرداند و اینکه میخواهد دو رقیب را در بازی اتفاق بنشاند و مخاطب هم میپذیرد، یعنی هر دو جنس-بازاری هول و حقوقدان نوکیسه- را خوب شناخته و بی تقلب از نتفلیکس یا اچ بی.او و… با رجوع به ذات شرقی که اول چاله را بکن و بعد برو سراغ مناره، عنوان پرمخاطبترین سریال خانگی را به نام خود میزند؛ اتفاقی که در «آقازاده» هم رخ داده بود.

































