سینماروزان/هادی صداقت نژاد: دلنوشته اصغر نعیمی کارگردان در سالمرگ علی حاتمی، به درستی بر ریشهی مشکلات جریان موسوم به روشنفکری با علی حاتمی، اشاره کرده بود با این حال به نظر میرسد دربارهی نقدهای سیدمرتضی آوینی بر آثار حاتمی، کمی گرفتار افراط شده بود.
با مرور نقدهای دهه شصتی کاملا معلوم میشود اساسا مسأله ی آوینی بیشتر با امثال بهرام بیضایی و داریوش مهرجویی بوده.
رسانه های آن دوره گواهی است بر نقدهای تند و تیز آوینی -البته با نام مستعار فرهاد گلزار- علیه آثار این دو فیلمساز و بخصوص فیلمهایی که مهرجویی میساخت-از هامون تا پری و…- آماج انتقادات آوینی بود.
علی حاتمی چنان سیبل حملات آوینی نبود چون آن قدر منتقدان جریان موسوم به روشنفکری او را میزدند که نیازی به آوینی نبود.
مساله ی آوینی با حاتمی زیاد نبود چون او علیه مدرنیسم بود و فیلمسازی عاشق قجر، چندان برای نقد به کارش نمیآمد و اگر هم نقدی کمرنگ بر آثارش رفته بیشتر خواسته ایرانیگرایی او را تکذیب کند چون فیلم ایرانی از نظر آوینی همان فیلمهای جنگی دهه ۶۰ و آثار پروپاگاندای در ستایش ارزشهای دفاع بود و برای همین مثلا مدام از مهاجر و حاتمیکیا دفاع میکرد…
آوینی بیشتر حاتمی را تحقیر میکرد چون در دنیای قاجار غرق شده بود. کافیست همان نقد آوینی بر فیلم مادر را خوانده باشیم تا دریابیم حاتمی در همان پاراگراف اول با افعال معکوس متذکر شده که گذشتهگرایی حاتمی به درد هر چه نخورد به درد سینما و تئاتر میخورد!
و چه تعریفی بهتر از این؟

متن کامل نقد آوینی بر فیلم “مادر” علی حاتمی را بخوانید:
باید منتظر باشیم كه همه، روزی به رج زدن بیفتند. باز هم آقای علی حاتمی و دلمشغولیهای خسته كنندهاش؛ دلبستگیاش به عهد قجر و آت و آشغالهای صندوق خانههای متروك و آدمهایی نیستآبادی، اما با بزك واقعی و دیالوگهای پرتكلف و حكاكی شدهای كه حتی برای رعایت جناس و قافیه كج و معوج شدهاند، آن هم از دهان تیپهای تصنعی كه این كلمات در دهانشان زیادی میكند… این كلمات در دهان همه زیادی میكند و من نمیدانم كه اصلاً این طرز نوشتن و حرف زدن اگر به درد سینما و تئاتر نخورد، به چه درد دیگری ممكن است بخورد!
باز هم داستان به نحوی به همان روزگار نه چندان دوری باز میگردد كه تهران قدیم در سرازیری مستفرنگ شدن افتاده بود؛ اول آدمها و بعد اشیا… عهد قجر آخرین دوره اضمحلال تاریخی این قوم است پیش از سلطه تمام عیار شیطان پیر… و نمیدانم آن آشی كه در سفارت انگلیس پخته بودند چه معجونی بود كه همه را آشخور كرد، غیر از روزهدارها را! كفر فرنگی مثل آسفالت سیاه داشت همه كرتها و مزارع سر سبز را میپوشاند تا راه اتومبیل را هموار كند و از آن بدتر، آدمها را بگو كه هفتاد و دو رنگ شهر فرنگ آنقدر مستشان کرده بود که شاخهای شیطان را زیر کلاه رسمی «میرزا ملکم خان»ها و کلاه شاپوی «تقیزاده»ها نمیدیدند و آنقدر در خط و خال كراواتی كه گریبان گیرشان شده بود غرق شده بودند كه سر ریسمان را نمیدیدند كه در دست كیست!
دلبستگی به این دوره چه معنایی می تواند داشته باشد؟
روشنفكران این دیار لااقل با ما مردم در عشق به ضریح و پنجرههای فولاد، آجر قرمز و بهارخواب و حیاط و كاشیهای آبی و گلدانهای سفالی و یاس و اقاقیا و اطلسی و قرنفل و شمعدانی در باغچههای دور حوضهای پاشویهدار و تختهای چوبی و قالی و گلیم، شریكند و فقط تفاوت ما با آنها در آنجا است كه ما با این اشیا و در این فضاها زندگی كردهایم، جان خود را لعاب آبی كردهایم و بر سفالها زدهایم، روح خود را به پنجرههای فولاد امامزادهها دخیل بستهایم، عشقهای جوانیمان بوی گل یاس و شب بو میداده است و بعد خانه بختمان را با آجر قرمز ساختهایم و در حوضهای پاشویهدار وضو گرفتهایم و بر سجادههایی از گلیم نماز خواندهایم، اما این آقایان و خانمها با همه این اشیا و فضاها، مثل توریستهای وارفته، پیوندی نوستالژیك داشتهاند. در مغربزمین نیز روشنفكران، دلبسته اشیای عتیقهاند و خودشان هم نمیدانند كه چرا؛ خودشان هم نمیدانند كه در اشیای كهنه به دنبال آن روحی میگردند كه هر چه زمان بیشتر میگذرد و زالوی تكنولوژی بیشتر و بیشتر خون گردن آدم را می مكد، مثل فانوسی كه نفتش تمام شده، دارد میمیرد. آدم هم آدمهای قدیم! ما خودمان را در گذشتهها جا میگذاریم و میگذریم واین نوستالژی شاید آن غم غربتی باشد كه آدمیزاد از دوری خودش دارد ــ بگذریم كه روشنفكران ما فقط ادایش را درمیآورند ــ كاشكی این اداها واقعیت داشت! حتی یك فحش واقعی بهتر است از هزار سلام دروغكی!
آن مادر قاجاری كه همه نمازهای صبحش را بعد از طلوع آفتاب میخواند مادر ما نیست. پس مادر كیست؟ شاید مام وطن باشد كه جوجههایی ناقص الخلقه به دنیا آورده و حتی در میان آنها یك تخم غاز هم پیدا شده است، دشداشهپوش و لچك به سر، كه قدقد شاعرانهای دارد و در عین حال، زورش حتی بر زهتابها هم میچربد!
شخصیتها وصلههای ناجوری هستند دوخته شده به یك لحاف چل تكه… كسی نیست بپرسد مگر لحافدوزی چه اشكالی دارد! هیچ. یاد «هزار دستان» افتادم، با آن پراكندگی ناشیگرانه در پرداخت و «حاجی واشنگتن» با آن میزانسنهایی كه یا اولش جور بود آخرش در می رفت و یا اولش ناجور بود، آخرش درست میشد و باز هم همان دیالوگهای پرتكلف و پر ادا كه برازندۀ هیچ دهانی نیست. لچك به سر فیلم «مادر» هم مثل همان سرخپوست فیلم «حاجی واشنگتن» بود؛ یك قارچ بدون ریشه، یك خیال خام ناپرورده.
در میان جوجههای ناقص الخلقه ماكیان وطن، یك صندوقدار عارفمسلك هم بود كه سعی میكرد همهاش كلمات قصار بگوید: «شبش را باید بیچراغ روشن كرد خان داداش»، خطاب به زهتابی كه قاعدتاً نمیتوانست بین این حرفهای عطرزده با رودههای بوگندوی گوسفند تفاوتی قائل شود. و اگر عرفان با صندوقدار بانك جمع شود، لابد همه این تاریخ هزار ساله ما كشكی است كه در آش مشروطه ریختهاند! روشنفكران این دیار از همه چیز فقط به نوع «لائیك»اش علاقه دارند؛ رمان لائیك، نقاشی لائیك… و حتی «عرفان لائیك». و البته در ایماژهای شعر سپید، بر خلاف واقعیت، همه كلمات و معانی متناقض را میتوان با یكدیگر جمع كرد.
یادتان هست درست در بحبوحه جنگ، یك راهب غربزده بودایی (!)، بیخبر از همه جا، آمده بود و در میان گلزار شهدای جنگ در بهشت زهرا، به حالت «تی.ام» نشسته بود و هر از گاهی، روی یك طبل كوچك میكوبید تا خداوند صلح را میان ما و بعثیهای جنایتكار برقرار كند؟! فكر میكردم فقط راهبهای غربزده بودایی این همه از ما دور هستند.

































