سینماروزان/حامد مظفری: درباره سریالی حرف میزنیم که عنوانش هم یادآور مقاله مناقشهبرانگیز روزنامه اطلاعات و هم وامدار رمان “سرخ و سیاه” نوشته ی استاندال نویسنده ی قرن هجدهمی فرانسه.
هر اپیزودش هم نامی دارد یادآور آثار نویسندگان چپ اعم از ایرانی و خارجی.
تا قبل از تماشای سریال گمان میکنیم غرض سازنده از تاریخی سازی، واکاوی جامعه شناختی بوده همچنان که استاندال در سرخ وسیاه ، بلندپروازی های رعیت زاده ای برای رسیدن به طبقات بالای اجتماع و اعیان واشراف را در گرو پیوستن به سرخ ( نماد کلاه پاپ ) یا سیاه( کلاه ناپلئون ) به رشته ی تحریر می کشید و نظراتش در باب اربابان دین و دنیا را در شکل گیری فضیلتهای برساخته برای رعایا و هلاکت فرودستان به هنگام ورود به طبقه آنها و جهان مصنوع شان بیان می کرد- با دیدن عنوان “سرخ و سیاه” فکر میکنیم آیدا پناهنده هم چنین هدفی دارد و می خواهد در لایه ی زیرین حرفهایی بزند عمیق تر از آتراکسیون رقص زن کولی و دیالوگهای الفیه شلفیه ای برای وایرال شدن ولی شوربختانه این فقط تا قبل از تماشاست…
متن؟
سریال شروع میشود و پیش میرود و میخواهد داستان عشق هنرمند به کولی و مقابلهی صاحبان قدرت و ثروت با هنر و هنرمند صلهنگیر را روایت کند و هر پارت را هم از نجیبخانهای استارت میزند که یکی از زنان مظلوم بینوای توسریخور را پناه داده و آه از این زنان توسری خور و آه از فیلمساز زنی که همجنس خود را مقهور تمام و کمال رجّالهها مصور میکند. ژولین سورل-شخصیت محوری استاندال- قبای گشاد و کلاهی بزرگ بر سر گذاشته تا ایرانی شود، اما مهندسی معکوس همه جا جواب نمی دهد، همانطور که والیان و حاکمان قجری هم عمال و سواره نظام ناپلئون، نمیشوند.
زنانه؟
داستان زنانه ساختن یعنی شروع هر اپیزود با نریشن زنانه؟ دراماتورژی زنانهی بانوی کارگردان یعنی تن دادن به کلیشه های زنفارسی که بالاخره ناصری، بیکی، ایرجی ، چیزی پیدا شود و نجاتش دهد؟ پس دیگر چوغمکبازی-به قول جلال- چیست؟
کارگردان زن بهتر میتواند اثر زنانه بسازد؟ کاری نداریم که تقریبا بهترین آثار زنانه از هیوا و شیدا و مارال تا شهرزاد را مردان ساخته و نوشتهاند. آپارتاید جنسیتی همین نیست که بگوییم زن را زن بهتر دراماتیزه میکند ولی درباره مردان، این طور نیست؟ نقیض فرضیه هم که همین است و متاسفانه این کارگردان زن در سریالی که اتفاقا میتوانست یک شخصیت زن کاریزما داشته باشد، ناتوان است از خلق یک کاراکتر زن ماندگار.

بازیگر زن؟
بعد هم اثر زنانه، بازیگر شاخص زنانه میخواهد. تصور هیوا بدون گلچهره سجادیه یا تصور مارال بدون ثریا قاسمی یا تصور همان شهرزاد بدون ترانه علیدوستی، ممکن نیست. با احترام به همه بازیگران زن حاضر در سرخوسیاه، تجربیات موفق اخیر شبکه خانگی هم جز با بازیگران معیار زن نبوده؛ گلسنگ تا قسمت آخر زیر سایه همان دو سه قسمتی بود که مهتاب کرامتی را داشت و میخواهم زنده بمانم بدون سحر دولتشاهی حتما لنگ میزد.
سرخوسیاه به دلایل مختلف-شاید ممنوع کاری برخی بازیگران زن شاخص- هیچ هنرپیشهی زنی که بتواند با حضور خود جور کم جانی درام را بکشد، ندارد و اینکه ندا جبرئیلی و پردیس پورعابدینی بااستعداد هستند، شک نداریم ولی حالا حالاها باید بدوند تا بشوند یکی مثل نیکی یا پانتهآ که نقش را هضم می کردند و شخصیت میآفریدند؛ صد البته در سایه مؤلفان ی که پشت دوربین بودند. کارگردان همارز با بازیگر یا عقبتر از بازیگر سخت بتواند کاراکتر بسازد.
سنگ سنگین، چرا؟
حدیث زندگی زنان مظلوم اگر بر مدار همان کلیشه های فارسی و تصویرسازی بقاعده پیش میرفت جواب بهتری میگرفت-چنان که در انتهای شب -(عنوان یادآور در امتداد شب پرویز صیاد/فرم اجرا یادآور گزارش با داستان عشق و جدایی و فراق و بعد بوالهوسی مرد و صیغه بازی فیلمفارسی) جواب داد، منتها سازنده سنگ سنگین برداشته و بیخود و بی جهت به دل تاریخ زده بی حتی اندکی پیشرفت در استانداردهای بصری تاریخی سازی و یا حرفهایی از جنس تاویل پذیر که تعمیم پذیر هم ایضا باشد.
اجرا؟
تولید تاریخی با متاع روز و آنچه حریم سلطان میکند زیبنده ی سینمایی نیست که هم علی حاتمی داشته و هم ضیاء الدین دری و هم داوود میرباقری و امرالله احمدجو و هم در چشم باد و هم کیف انگلیسی دارد و هم هزاردستان و مختارنامه و روزی روزگاری… تصویری که سرخ و سیاه از تاریخ ارائه میدهد یادآور آثار اولیهای است که استودیو کوشان-پارسفیلم- سالها قبل میساخت و مثلا فروزان را با استایل روز میاوردند که بشود زلیخا یا آرام را با ابروی جینالولو بریجیدایی در نقش زن مبارز در شیر خفته به بازی میگرفتند.
در سرخ و سیاه فقط دوربین، دیجیتال است و شگرد تاریخی همان پارسفیلم مرحوم کوشان. مثلا کولی را چنان خوش رنگ و لعاب کرده که انگار یکی از مدعوین۲۰۲۶ هالووین کافههای ایرانشهر است یا از شرکت کنندگان مسابقه ی رقص خردادیان و برای نمایش مردانگی بازیگری که همچنان صدایش دورگه مانده، سیبیلی چند منی گذاشته اند که سپری باشد برای پوشاندن ضعف بنیه؟
یاغی ولو که ریشه های هنری داشته باشد قد و قواره و چشم و ابرو میخواهد. بچه ای که در میم مثل مادر مانده و با همان میمیک و همان حالت مظلوم نمایان! به هر حال چه ربطی دارد به یاغی گری؟؟ بعد هم برای خودتان زیبنده است همان الگوی یاغی سریالی به همین نام را مجددا با همان بچهیاغی ادامه دهید؟
عیب ندارد که کریم دواتگر و رضا تفنگچی را میخواهید میکس کنید ولی آنجا علی نصیریان و جمشید مشایخی بودند و دوبله های منوچهر اسماعیلی و ناصر طهماسب و اينجا…
رل یک برای شادمان، بزرگ است اگر چه در تئاتر نقش آرش را بازی میکند اما با قامتی کوتاهتر از تیر آرش واقعی ، بیشتر پارودی است تا درام و چند بار تکرار نقش یاغی فقط استهلاک در پی دارد.
در «سرخ و سیاه» بعد از یکی دو قسمت که نوروزخان حین فعلگی از بالای ساختمان میافتد، ظن حذف به دلیل عدم کارکرد میرود اما باز هم حذف نمیشود و دوباره در نقش آقازادهی نوروز !! وارد میشود و ای کاش چنین نمیشد. همان طور که یک چشم پارسا بعد از یک قسمت حذف شد تا قدری شمایل حاکم جبار سمپات را بیابد و قابل تحمل هم شده.
با زیرکی پارسا پیروزفر را با همان استایل «دختران انتظار» بلند کرد و برد «در انتهای شب» و انگاری امتداد همان عشق او و نیکی-هدی بجای نیکی- را مصور کرده بود که حالا باز زیر چرخ اقتصاد سرمایه داری وحاکمیت دلار بر طبقه ی متوسط، له شده؟اینجا هم یحتمل چون دیده چشمان معصوم پارسا طاقت این همه سبعیت حاکم گردنزن سیاس را ندارد، یک چشم او را در جریان سنگ پرانی کولی مکشمرگما-که از یاغیبعداین تا برادر یاغی تا نامزد قبل و قبلتر، همه دنبالش بودند- میپراند! از کیمیایی رونویسی کرده که یک چشم نوری را پراند تا هادی اسلامی-بازیگر متبوع تهیهکننده-را جا بیندازد؟

فضاسازی؟
علی حاتمی آن قدر زیرک بود که برای رهایی از رنج تصویرسازی کثافتی که جامعه قجری را گرفته بود به کاخ گلستان و نیاوران میرفت تا اگر جلا و بریانتین نشان ملت میدهد، منطق داشته باشد ولی سرخ و سیاه؟ کجای قاجار این قدر تمیز بود؟ تراخم و کچلی و انگل و کبره و آسکاریس و کمخونی، همه جا را برداشته بود و این همه لمینت و بزک دوزک در «سرخ و سیاه»…!
تقریبا همه چیز شیک و تر و تمیز و دختر کولی میرقصد و یاغی با یک نظر عاشق میشود و در کارگاه فرشبافی و خوشنویسی هم نظربازی به وفور. بعد طرف با زیدش فرار میکند و می پرد تو چاه، آن هم چه چاهی که قدر پروژکتور استادیوم آزادی، منور است و تازه پله هم دارد برای بیرون آمدن!
همان طور که یاغی قد و قواره میخواهد و حاکم سیاس و تشنهی خون چشمان مهیب، آلیش دختر کولی مرحوم صمد صباحی را هم نمیشود بجای کولی زبر و زرنگی که هم تند تند میزاید و هم تند تند میرقصد، جا زد. میخواهید طغیان سرخ علیه استعمار سیاه را با آب و رنگ و سرخاب و سفیداب نشان مان دهید؟ محمود کوشان با همین شیوه در شیر خفته همین کار را کرده بود و لااقل سکانس های اسب سواری خوبی داشت که اینجا همان هم نیست.
وبا را هم که فقط دودش را دیده لابد از «تمام وسوسههای زمین»-که حمید سمندریان مرحوم با پول جهاد دانشگاهی ساخت- تازه نقض غرض هم میکند که در تنها گوشه امن هم باز دود بالا میرود جهت رفع وبایی که هنوز شیوع نکرده. دود در نقش سینوفارم؟
خواسته جاهایی مثل “روزگار قریب” کیانوش عیاری واقعی و مردمی باشد منتها ریشه ی قریب نوعی سلوک بر مدار مستندات تاریخی بود و اینجا که فقط کلکل والی و یاغی و بچهیاغی و... را می بینیم. حساب کنید والی مملکت با آن همه خدم و حشم، کلیوم به دنبال پوززنی یاغی و بچهیاغی و… است.
سازنده ی سریال کاش می دانست همان علی حاتمی هم که تاریخ قجری را در درون کاخ ها با رنگ ولعاب نشان میداد در “ستارخان” دیگر از کاخ بیرون آمد و به میان رعایا رفت و نشان داد وضعیت بغرنج اجتماعی قجری منتهی به مشروطه را؛ بدون رنگ و روتوش و خوشگل سازی و نگاه توریستی بیگانه پسند و نوستالژیک پسند داخلی.
اینجا نه تنها واقعیات اجتماع قجری فاکتور گرفته شده بلکه تصویر سمپاتی هم از والی قجری ارائه میدهد؛ والی فیلسوف مسلکی که در سفسطه دست چرچیل را از پشت بسته و بازیگر خوشسیمایی هم برایش انتخاب شده که انصافا خوش تیپ ترین بازیگر فیلم-زن و مرد- است.
آخر؟
ای کاش به جای اینکه نام اپیزود ها را از رولان و چوبک و مارکز و دیکنز بردارند اگر واقعا جسارتش هست یکی از داستانهای همینها را برگردان میکردند-فقط برگردان…به هر حال با این همه ابزار تصویرسازی وقتی در پروژهای پر از اهن و تلپ حتی یک مچکات درست و حسابی نمیبینید، مایوس میشوید. توروخدا نفرمایید ایرانیان نمیتوانند و نمیشود؛ راه دوری نمی رویم و از همین دم دست ، از فیلم های روی پرده مثال می زنیم، یک نگاه به اسکورت میکردید که نصف فیلم را در استودیو درآورده یا تشریف ببرید بورسیه ببینید که کمدی است و تجاری است ولی سکانسهایی در تلفیق سیجی و رئال دارد که هیچ کدام از این تاریخیهای حریم سلطانی که -حالا دیگر میخواهند کاتارسیست قجر هم باشند و آن قدر هم دراماتورژی بلد نیستند که قجردوستی و ریشههای زاد و ولد خویش را این قدر رو لو ندهند-ندارند.

































